Wednesday, December 03, 2008

personal responsibility under dictatorship,Hana Arnet,translated by Brumand

مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری

تا زمانی که ریشۀ اعمال هیتلر را در افلاطون یا جواکیم فیوره[7] یا هگل یا نیچه، یا در علوم و فناوری مدرن، یا نیهیلیسم یا انقلاب فرانسه جستجو کنیم، همه چیز رو به راه است. اما به محض اینکه هیتلر را عامل کشتار جمعی بدانید— و بپذیرید که این عامل خاص کشتار جمعی از لحاظ سیاسی بسیارهم بااستعداد بوده و نیز اینکه کل پدیدۀ رایش سوم را نمی‌توان صرفاً بر مبنای اینکه هیتلر که بود و چگونه در مردم تاثیر می‌گذاشت تبیین کرد— همگان متفق القول می‌شوند که چنین قضاوتی در بارۀ این شخص عامیانه است، فاقد پیچیدگی است، و نباید گذاشت مخل تفسیر تاریخ شود. بدین ترتیب، اگر بخواهم نمونۀ دیگری از مجادلات معاصر به دست دهم، باید از نمایش رولف هوخهوت[8] به نام معاون نام ببرم که در آن پاپ پیوی دوازدهم[9] در زمان قتل عام یهودیان در شرق به سکوتی حیرت‌آور متهم می‌شود، که این برداشت بلافاصله با مخالفت روبه رو شد، آن هم نه فقط به صورت اعتراض‌های جنجالی سلسه مراتب کلیسای کاتولیک، که هرچه باشد قابل درک است. تحریف‌های نقش‌آفرینان مادرزاد نیز در مخالفت با بحث نمایشنامه آغاز شد: که هوخهوت پاپ را به عنوان متهم اصلی محکوم کرده تا هیتلر و مردم آلمان را تبرئه کند، در حالی که این از حقیقت به دور است. سخنانی از قبیل اینکه متهم کردن پاپ امری سطحی است در حالى که کل مسیحیت در مظان اتهام است؛ یا حتا بیش از آن: «درست است که محملی برای اتهام جدی وجود دارد، اما کل نوع بشر متهم است»، این همه، در زمینۀ مورد نظر ما اهمیت بسیار دارد.* نکته‌ای ‌که می‌خواهم اینجا مطرح کنم بسیار فراتر از مغالطۀ مشهور در مفهوم گناه جمعی است که در ابتدا در مورد مردم آلمان و گذشتۀ مشترك‌شان به کار گرفته شد – اینکه کل آلمان و کل تاریخ آلمان از لوتر تا هیتلر متهم اند — مغالطه‌ای بود که در عمل همۀ کسانی را که مرتکب اعمالی شده بودند به خوبی تطهیر کرد، چون وقتی همه گناهکار باشند، در واقع هیچ کس گناهکار نیست.

کافی است مسیحیت یا کل نوع بشر را در جایی که در ابتدا به آلمان اختصاص یافته قرار دهید تا متوجه مضحک بودن این مفهوم شوید، زیرا در این صورت حتی آلمانی‌ها هم دیگر مقصر نیستند: هیچ کس دیگری هم که بتوان نام برد مقصر نیست، جز مفهوم گناه جمعی. می‌خواهم علاوه بر این ملاحظات، خاطرنشان کنم که ترس از داورى، به نام نامیدن، و مشخص کردن گناهکار- متأسفانه به ویژه کسانی که بر مسند قدرت‌ا‌ند و صاحب مقام و منصب، از زنده و مرده،-- چقدر از قرار معلوم عمیق و ریشه دار است که موجب توسّل به چنین مانورهای فکری مستأصلانه‌ای می‌شود. آخر مگر همگان نمی‌دانیم که مسیحیت تحت سلطۀ پاپ‌‌های بسیاری که بدتر از پیوی دوازدهم بودند کم و بیش به خوبی دوام آورده، دقیقا به این دلیل که هیچ گاه تمامی مسیحیت در مظان اتهام واقع نشده است؟ و چه می‌توان گفت دربارۀ کسانی که حاضرند تمامی بشریت را گویی از پنجره بیرون بیندازند تا یک نفر را که در مقامی بالا قرار دارد نجات دهند، و او را نه فقط از اتهام ارتکاب جنایت، حتی از اتهام ارتکابِ گناهِ سنگینِ به اصطلاح ترکِ فعل نیز نجات دهند؟

خوشبختانه نه قانونی برای گناه ترک فعل وجود دارد و نه هیچ دادگاه انسانی برای قضاوت دربارۀ آن. و عاقلانه هم همین است. اما همین قدر بخت یار ماست که هنوز یک نهاد در جامعه وجود دارد که در آن تقریبا محال است بتوان از مباحث مربوط به مسئولیت شخصی طفره رفت، جایی که تمام توجیهاتی که ماهیت غیردقیق و انتزاعی دارند- از روح زمانه گرفته تا عقدۀ ادیپ- فرو می‌ریزند، جایی که نه نظام‌ها، نه روندها، نه گناه اولیه، بلکه انسان‌هایی از گوشت و استخوان، همچون من و شما، داورى می‌شوند. بدیهی است اعمال آن‌ها کماکان اعمالی‌ست انسانی‌، اما در محاکمه می شوند چون قانونی را زیرپا گذاشته اند که رعایتش را برای شرافت انسانی مشترکمان حیاتی می‌دانیم. مباحث قانونی و اخلاقی به هیچ روی یکی نیستند، تنها قرابتی خاص با هم دارند، زیرا در هردو عرصه، داشتن صلاحیت قضاوت مسلم فرض شده است. هیچ گزارشگر دادگاهی، اگر کارش را بداند، نمی‌تواند از مواجه شدن با این مسائل پرهیز کند. چگونه می‌توان فارغ از شناخت قوانین، درست را از غلط تمیز داد؟ چگونه می‌توان بدون بودن در همان موقعیت قضاوت کرد؟

برای روشن کردن مرز میان دهشت بی‌کلام، که آدمی چیزی از آن نمی‌آموزد، و تجاربی نه دهشتناک اما اغلب نفرت‌انگیز که در آن‌ها رفتارانسان‌‌ها در معرض داوری معمولى است، خوب است ابتدا واقعیتی را یادآوری کنم که بدیهی است اما به ندرت ذکر می‌شود. آنچه در آموزش اولیه و غیرتئوریک ما در باب اخلاقیات اهمیت داشت، هرگز رفتار مجرم واقعی نبود. زیرا در آن زمان هر کسی که عقلش سر جایش بود نمی‌توانست از یک مجرم انتظاری جز بدترین کردار داشته باشد. کما اینکه با آنکه رفتار وحشیانۀ اعضای گروه ضربت در اردوگاه‌های کار اجباری و شکنجه‌گاه‌‌های پلیس مخفی به خشممان آورد، اما از لحاظ اخلاقی پریشانمان نکرد. و به راستی هم عجیب می‌بود اگر سخنرانی‌های سردمداران نازی بر مسند قدرت، که سال‌ها بود همه از عقایدشان خبر داشتند، موجب انزجار اخلاقی ما می‌شد. در آن زمان رژیم جدید برایمان چیزی جز یک مشکل سیاسی بسیار پیچیده نبود، که یکی از وجوه آن، رخنۀ تبهکاری در عرصۀ سياسى بود. به نظرم برای پیامدهای ترور بی رحمانه نیز آماده بودیم و به راحتی می پذیرفتیم که این نوع ترس احتمالاً از اغلب آدم‌ها مردمی جبون می‌سازد. این‌ها همه وحشتناک و پُرمخاطره بود، اما هیچ مسئلۀ اخلاقی‌ای پیش نمی‌آورد. مسائل اخلاقی تازه با پدیدۀ «هماهنگ شدن» پدیدار شد، یعنی نه با تزویر برخاسته از ترس، بلکه با همین اشتیاق زود هنگام برای جا نماندن از قطار تاریخ، با همین تغییر عقیدۀ "صادقانه ای" که یکشبه‌ عارض اکثریت بزرگی از شخصیت‌های سرشناس از تمامی قشرها و تمامی شاخه‌‌های فرهنگ شد. آنان با سهولتی باورنکردنی ‌توانستند رابطۀ خود را با دوستانی قدیمی بگسلند و از آن‌ها دورى گزينند. خلاصه اینکه آنچه ما را ناراحت می‌کرد نه رفتار دشمنانمان، که رفتار دوستانمان بود؛ دوستانی که در ایجاد این وضعیت هیچ سهمی نداشتند. آن‌ها مسئول اعمال نازی‌ها نبودند، فقط تحت تاثیر موفقیت نازی‌ها قرار گرفته بودند و قادر نبودند داوری خود را در برابر آنچه که آن زمان حکم تاریخ می پنداشتند قرار دهند. برای درک آنچه حقیقتاً در مراحل اولیۀ رژیم رُخ داد، می بایست نه به مسئولیت شخصی افراد، که به ازکارافتادن گستردۀ قوۀ داوری انسان توجه داشت. درست است که بسیاری از این مردم به سرعت سَرخوردند، و همه می‌دانند که اغلب افرادی که در ۲۰ ژوئیۀ ۱۹۴۴ به خاطر توطئه علیه هیتلر جان خود را از دست دادند، زمانی با رژیم ارتباط داشتند. با این حال به نظر من فروپاشی اخلاقی آغازین در جامعۀ آلمان، که از بیرون چندان محسوس نبود، پیش درآمد از هم پاشیدن کامل این جامعه بود که طی سال‌های جنگ به وقوع پیوست.

سامان دادن به زمانه، به معنای نوسازی جهان است، و این کار را به این دلیل می‌توانیم انجام دهیم که هر یک از ما تازه‌وارد جهانی بوده ایم که پیش از ما وجود داشته و پس از اینکه رفتیم و به اخلاف‌مان سپردیم، همچنان خواهد بود. اما این نیست آن نوع مسئولیتی که در اینجا از آن سخن می‌گویم؛ مسئولیت شخصی به معنای دقیق کلمه نیست و فقط در معنایی استعاری می‌توانیم بگوییم که ما برای گناهان پدرانمان یا ملتمان یا بشریت، و خلاصه به خاطر اعمالی که خود انجام نداده ایم احساس گناه می‌کنیم. از لحاظ اخلاقی، احساس گناه بدون اینکه کاری مشخص کرده باشیم همان قدر خطاست که اگر عملا مرتکب خلافی شویم و کم‌ترین احساس گناهی نكنیم. اینکه در دورۀ پس از جنگ در آلمان کسانی که شخصاً بکلی بی گناه بودند، یکدیگر و جهانیان را از احساس گناهی که داشتند آگاه می کردند، و اینکه تنها شمار اندکی از مجرمان [واقعی] حاضر به ابراز کمترین پشیمانی بودند، همواره در نظر من مظهر به هم ریختگی معیارهای اخلاقی بوده است. نتیجۀ این اذعان خودانگیخته به گناه جمعی البته توفیق در تطهیر هرچند ناخواستۀ آنانی بود که جرمی مرتکب شده بودند: همانطور که پیشتر دیدیم، وقتی همه گناهکار باشند، هیچ کس گناهکار نیست. خطر این به‌هم‌ریختگی معیارهای اخلاقی در بحث اخیر در آلمان بر سر شمول قانون مرور زمان به جنایتکاران نازی، به خوبی آشکار است. در این بحث، وزیر دادگستری با هر گونه بسط مصادیق به مخالفت برخاست، با این استدلال که پافشاری بیشتر برای تعقیب کسانی که آلمانی‌ها آنان را «جنایتکاران در میان ما» می‌نامند، صرفاً به رضایت اخلاقی [سلب مسئولیت اخلاقی] از آلمانی‌هایی خواهد انجامید که جنایتکار نبوده اند. یعنی کسانی که بی گناه بوده اند. (اشپیگل، شمارۀ ۵، ۱۹۶۳، ص۲۳). این استدلال تازه ای نیست. چند سال پیش، اجرای حکم اعدام آیشمن مخالفت‌های گسترده ای برانگیخت، بر این اساس که ممکن است این کار وجدان آلمانی‌های معمولی را راحت کند و به قول مارتین بوبر[12]، «و همچون کفاره ای برای احساس گناهی عمل کند که گریبانگیر بسیاری از جوانان آلمانی است.» خوب، اگر جوانان در آلمان، که در سن و سالی هستند که نمی‌توانستند کاری کرده باشند، احساس گناه می‌کنند، یا اشتباه می‌کنند، یا سردرگم اند، یا اینکه به بازی‌های ذهنی مشغول‌اند. چیزی به عنوان گناهكار جمعی یا بىگناهى جمعی وجود ندارد؛ گناهكارى و بىگناهى فقط در صورتی معنا دارند که فردى باشند.

زیرا در هرنظام دیکتاتوری، چه رسد به دیکتاتوری‌های توتالیتر، حتی تعداد نسبتاً اندک تصمیم‌گیران که هنوز می‌توان در دولت‌های معمول از آن‌ها به نام یاد کرد به یک تقلیل یافته است، در حالی که تمامی نهادها و هیئت‌ها که عامل کنترل یا تصویب کنندۀ تصمیمات اجرایی اند منحل شده اند. در هر حال، در رایش سوم تنها یک نفر بود که تصمیم‌ می‌گرفت و می‌توانست بگیرد و از این رو از لحاظ سیاسی مسئولیت کامل بر عهدۀ او بود. این فرد هیتلر بود که بنابر آنچه گفته شد، و نه بر اثر جنون آنى خودبزرگ‌بينى، بلكه به درستی خود را تنها مردی در تمامى آلمان خواند که جایگزین‌ناپذیر است. همۀ آن دیگرانى که دستی در امور دولتی داشتند، از بالا تا پایین، در واقع مهره بودند، چه می‌دانستند چه نمی‌دانستند. آیا این به این معناست که هیچ کس دیگری را نمی‌توان دارای مسئولیت شخصی دانست؟

علاوه براین، حکومت‌های توتالیتر برهمۀ عرصه‌‌های زندگی، و نه صرفا حوزۀ سیاسی، سلطۀ مطلق دارند. جامعۀ توتالیتر، که متمایز از حکومت توتالیتر است، در واقع یکپارچه است؛ تمامی تجلیات عمومی، فرهنگی، هنری یا علمی، و تمامی سازمان‌ها، خدمات رفاهی و اجتماعی، حتی ورزش و تفریحات، «هماهنگ» شده اند. هیچ اداره و شغلی که با جامعه سروکار داشته باشد ، از آژانس‌های تبلیغاتی گرفته تا قوۀ قضائیه، از بازیگری گرفته تا ژورنالیسم ورزشی، از مدارس ابتدایی و متوسطه گرفته تا دانشگاه‌ها و انجمن‌های علمی پیدا نمی‌کنید که از آن‌ها پذیرش بی‌چون و چرای اصول حاکم خواسته نشده باشد. هرکه در حوزۀ عمومی مشارکتی داشته باشد، صرف نظر از عضویتش در حزب یا عضویت در مجامع نخبگان رژیم، به نحوی شریک اعمال کل رژیم می‌شود. آنچه دادگاه ها در کلیۀ محکمات پس از جنگ توقع دارند این است که متهمان نمی‌بایست در جنایاتی که آن دولت قانونی می‌شمرد مشارکت می‌کردند، و این عدم مشارکت که ضوابط حقوقی برای تعیین درست و نادرست در نظر گرفته شده، مشکلات معتنابهی دقیقا در رابطه با مسئولیت پیش می‌آورد. زیرا اصل مسئله در اینجاست که تنها کسانی که به کلی از حیات عمومی پا پس می‌کشیدند، کسانی که هیچگونه مسئولیت سیاسی نمی‌پذیرفتند، می‌توانستند از مشارکت در جنایات پرهیز کنند و از مسئولیت حقوقی و اخلاقی مبرّا باشند. در میان بحث‌های طوفانی بر سر مباحث اخلاقی که از زمان شکست آلمان نازی ادامه داشته است، و افشای مباشرت کامل تمامی رده‌‌های جامعۀ رسمی، یعنی فروریختن کامل موازین رایج اخلاقی، استدلال زیر در اشکال گوناگونی مطرح شده است: ما که امروز گناهکار شمرده می شویم در واقع کسانی بودیم که شغل خود را حفظ کردیم تا نگذاریم اتفاقات بدتری رخ دهد؛ تنها کسانی می توانستند از وخامت اوضاع بکاهند و دست کم به بعضی افراد کمک کنند که در داخل نظام باقی می ماندند؛ ما جانب حق را نگاه داشتیم بی‌آنکه روحمان را به شیطان بفروشیم، حال آنکه آن‌ها که هیچ کاری نکردند، از زیر بار همۀ مسئولیت‌ها شانه خالی کردند و فقط به فکر خود بودند، به فکر نجات روح گرانقدرشان. اگر از نظر سیاسی به این استدلال نگاه کنیم، ممکن است معقول باشد به شرط اینکه در همان مراحل اولیه می‌توانستند یا تلاش می‌کردند رژیم هیتلر را سرنگون کنند. زیرا حقیقت همین است که یک نظام توتالیتر را فقط می‌توان از درون— نه با انقلاب که از طریق کودتا— سرنگون کرد، مگر اینکه البته در جنگ شکست بخورد. (ممکن است اتفاقی از همین نوع در اتحاد شوروی قبل یا بلافاصله پس از مرگ استالین رخ داده باشد؛ نقطۀ چرخش از یک نظام توتالیتر تمام عیار به یک دیکتاتوری یا استبداد تک حزبی احتمالا حذف فیزیکی بریا، رئیس پلیس مخفی بود) اما مدافعان این استدلال به هیچ وجه در شمار توطئه گران – موفق یا ناموفق — علیه هیتلر نبودند. آنان بدون استثناء کارمندانی بودند که بدون کارشناسی آن‌ها نه رژیم هیتلر و نه جايگزين آن، یعنی دستگاه اجرایی آدنائر، قادر به بقا نبودند. هیتلر این کارمندان را از جمهوری وایمار به ارث برده بود و جمهوری وایمار هم از امپراتوری آلمان، درست همان طور که پس از هیتلر بدون هیچ مشکلی به آدنائر به ارث رسید.

در توجیهات اخلاقی آن‌ها بحث انتخاب میان بد و بدتر نقشی برجسته داشته است. بنا بر این استدلال، اگر با دو شرّ روبرو شوید، وظیفۀ شماست که آن را که کمتر بد است انتخاب کنید، حال آنکه اگر اصلاً از انتخاب کردن سر باز زنید نشانۀ عدم احساس مسئولیت شماست. آنان که مخالف مغالطۀ اخلاقی در این استدلال هستند، معمولا به تنزه طلبی اخلاقی متهم می‌شوند که به معنی بیگانگی از واقعیات سیاسی است. آنان را متهم می کنند به اینکه نمی‌خواهند دستهایشان آلوده شود؛ و باید پذیرفت که عدم انتخاب بین بد و بدتر بیش از اینکه فلسفۀ سیاسی یا اخلاقی باشد (البته به استثنای کانت، که دقیقا به همین دلیل غالبا به اخلاق گرایی خشک متهم می‌شود) تفکری مذهبی است که بی هیچ ابهامی هر مصالحه‌ای با بد در مقابل بدتر را رد کرده است. چندی پیش در بحثی در این باب، کسی گفت که در تلمود آمده است: اگر از تو بخواهند یک انسان را برای امنیت تمامی جامعه فدا کنی، او را تسلیم مکن؛ اگر از تو بخواهند یک زن را به متجاوز تسلیم کنی تا همۀ زنان در امان بمانند، مگذار بی سیرتش کنند. و به همین روال پاپ جان بیست و سوم، گویا در اشاره به سیاست واتیکان در جنگ جهانی دوم، دربارۀ رفتار سیاسی پاپ و اسقف ها که «شرط احتیاط» خوانده می شد چنین نوشت: باید «بر حذر باشند از... هرگونه همدستی با شرّ به امید اینکه با این کار ممکن است برای کسی مفید باشند.»

از لحاظ سیاسی ضعف این استدلال همواره این بوده، کسانی که بد را در مقابل بدتر انتخاب می‌کنند به سرعت تمام فراموش می‌کنند که بد را انتخاب کرده اند. چون بدی رایش سوم سرانجام چنان ابعادی هیولایی یافت که هرقدر هم تخیل قوی می‌داشتیم نمی‌شد آن را «کمتر بد» نامید، قاعدتاً [باتجربۀ جنگ جهانی دوم] می‌بایست پایه‌های این استدلال برای همیشه فرومی‌ریخت، اما شگفتا که چنین نشد. افزون براین، اگر به تکنیک‌های حکومت توتالیتر نگاه کنیم، می بینیم که استدلال «کمتر بد»-- که مختص نخبگان بیرون از طبقۀ حاکم نیست -- یکی از سازوکارهای ماشین وحشت و آدم‌کشی نظام است. از اصل انتخاب بد به جای بدتر، آگاهانه استفاده می‌شود تا کارکنان دولت هچون تمامی مردم برای پذیرفتن شرّ به معنای دقیق کلمه آماده شوند. فقط یکی از چندین نمونه را ذکر می‌کنیم: امحای یهودیان به دنبال سلسله اقدامات ضدیهود به صورتی تدریجی رُخ داد و هربار با این استدلال که امتناع از همکاری، اوضاع را بدتر خواهد کرد— تا اینکه مرحله‌ای فرارسید که اتفاق بدتر از آن ممکن نبود. حیرت آور است که در این آخرین مرحله‌ [امحای یهودیان] نیز این استدلال کنار گذاشته نشد. حتی امروز نیز که بطلان آن مثل روز روشن شده است، کماکان به کار گرفته می شود-- در بحث نمایشنامۀ هوخهوت باز می‌شنویم که واتیکان به هر شکلی که اعتراض کند اوضاع بدتر می شود! در اینجا می‌بینیم که انسان تا چه حد از روبه روشدن با واقعیت‌هایی که به نحوی در تضاد کامل با چارچوب ذهنی اوست اکراه دارد. متاسفانه، شستشوی مغزی آدمی و واداشتن مردم به بیشرمانه ترین و غیرمنتظره ترین رفتارها، گویی بسیار ساده تر است از اینکه کسی را مجاب کنیم، به قول معروف، از تجربه‌‌ بیاموزد؛ یعنی به جای کاربست مقوله ها و فرمول‌هایی که عمیقا در ذهن ما ریشه دوانده، درحالیکه مبنای تجربی آن‌ها مدت‌هاست فراموش شده، بیندیشد و داوری کند؛ مقولات و فرمول‌هایی که پذیرفته شدنشان ناشی ازهمخوانی آنها با ذهنیت است و نه مناسبتشان با رویدادهای واقعی.

به همین ترتیب، پیش کشیدن «فرمان مافوق» یا ردّ آن از سوی قضات، مبنی بر اینکه "فرمان مافوق" توجیهی برای ارتکاب جنایت محسوب نمی‌شود، استدلال متناسبی نیست. در اینجا هم فرض بر این است که فرمان‌ها معمولاً جنایتکارانه نیستند و دقیقا به همین دلیل از فرمانبر می‌توان انتظار داشت که ماهیت جنایت‌آمیز فرمانی را تشخیص دهد — مثل مورد افسری که دچار جنون شده و دستور تیرباران افسران دیگر را می‌دهد یا فرمان بدرفتاری با اسرای جنگی یا کشتن آنان را. به زبان حقوقی، فرمان‌هایی که باید از آن‌ها سرپیچی کرد می بایست «آشکارا غیرقانونی» بوده باشند؛ غیرقانونی بودن «باید همچون پرچم سیاهی باشد که آشکارا بر آن نوشته است: ممنوع.» به عبارت دیگر، تا جایی که پای شخصی در میان است که باید تصمیم به اطاعت بگیرد یا سرپیچی کند، فرمان باید به روشنی مُهر و نشان استثناء را داشته باشد. مشکل این است که در نظام‌های توتالیتر و به ویژه در واپسین سال‌های رژیم هیتلر، این مُهر و نشان، خاص فرامین غیرجنایتکارانه بود. به همین دلیل از نظر آیشمن، که مصمم بود از قوانین رایش سوم پیروی کند، پرچم سیاه غیرقانونی بودن آشکار بر فراز واپسین فرامینی در اهتزاز بود که هیملر در پاییز ۱۹۴۴ صادر کرد. بنابر این فرامین، راندن و تبعید یهودیان به اردوگاه‌های مرگ می‌بایست متوقف می‌شد و کارخانه‌های مرگ برچیده می شدند. جمله هایی که نقل شد، از حکم یک دادگاه نظامی اسرائیل بود که با توجه به ماهیت جنایتکارانه قوانین آلمان هیتلری، بیش از اغلب دادگاه‌های دیگر جهان از دشواری‌های ذاتی کلمۀ «قانونیت» آگاه بود. بنابراین از جمله پردازی‌های رایج از قبیل این که «حس تمیز قانونی از غیر قانونی... در عمق وجدان هر انسانی، حتی وجدان کسانی که با کتاب‌های حقوقی آشنا نیستند، نهفته است » فراتر رفت و از «غیرقانونیتی سخن گفت که اگر چشم کور و دل تباه و از سنگ نباشد، آشکارا به چشم می آید و مایۀ بیزاری دل می شود» — که البته این بسیار خوب است، اما ترسم از آن است که در دوره‌های سخت به کار نیاید. زیرا در این موارد، افرادی که مرتکب خطا شدند با نص و روح قانون کشور خود کاملا آشنا بودند، و امروز که مسئولشان می دانیم، انتظار داریم که «حس تمیزقانونی از غیرقانونی» در آنان چنان عمیق بوده باشد، که قانون کشور و آگاهی خود از آن را نقض کنند. در چنین شرایطی چه بسا چيزى بیش از چشم بینا و دل پاک و مهربان لازم است تا بتوان «غیرقانونی بودن» را تشخیص داد. آنان در شرایطی عمل می‌کردند که در آن هر عمل اخلاقی غیرقانونی و هر عمل قانونی جرم بود.

تصور بسیار رایجی وجود دارد که به شدّت گمراه کننده است. آن اینکه تنها با مشتی تبهکار سرو کار داریم که با همکاری یکدیگر دست به هر جنایت شقاوت آمیزی می‌زدند. درست است که تعداد متغیری از جنایتکاران در تشکل‌های نخبگان نازی حضور داشتند و شمار عاملان جنایات هولناک بسیار بیش از اینها بود. اما این اعمال شقاوت‌آمیز فقط در ابتدای کار این رژیم، در اردوگاه‌های زیر نظر گروه‌های ضربت، هدف سیاسی روشنی داشت: ارعاب و ترور وصف ناشدنی برای سرکوب هرگونه اقدام از سوی اپوزیسیون سازمان یافته. اما این خشونت بیرحمانه یک روال همیشگی نبود و مهم‌تر اینکه، هرچند تا حد زیادی روا داشته می‌شد، ولى عملا مجاز نبود. درست همانطور که دزدی یا رشوه‌خوارى مجاز دانسته نمی‌شد. برعکس، همانطور که آیشمن بارها تأکید کرد، در رهنمودها آمده بود: «باید از شدت عمل نالازم اجتناب کرد.» و وقتی در حین بازپرسی‌های پلیس به او گفته شد که این واژه‌‌ها وقتی پای مردمی درمیان است که به سوی مرگ حتمی روانه می‌شدند کمی مضحک است، حتا نمی‌فهمید که افسر بازپرس از چه سخن می‌گوید. وجدان آیشمن از ایدۀ بی رحمی منقلب می‌شد و نه از قتل. اگر اصول عقیدتی نیهیلیسم را به معنای قرن نوزدهمی آن بگیریم، این تصور رایج هم گمراه کننده است که گویا اینجا با فوران نیهیلیسم مدرن سروکار داریم که می گوید «همه چیز مجاز است». اینکه توانستند وجدان افراد را به آسانی به سکوت وادارند، تا حدودی پیامد مستقیم این واقعیت است که چنین نبود که همه چیز مجاز باشد.

با «نسل کشی» نامیدن آنچه که اتفاق افتاد و یا شمارش میلیون‌ها قربانی، نمی‌توان به هستۀ اخلاقی موضوع رسید: امحای کامل ملت‌ها در عهد باستان و نیز در استعمار مدرن، پیشتر رخ داده بود. فقط زمانی می‌توان به این نکتۀ اخلاقی رسید که تشخیص بدهیم این رویدادها در درون چارچوب یک نظام حقوقی رخ داد و سنگ بنای این «قانون جدید» در فرامین این بود که «قتل بکن!» نه دشمن‌ات را که مردمان بیگناهی را که حتا بالقوه نیز خطرناک نبودند، آن هم نه به دلیل ضرورتی، که به عکس، حتا بر خلاف تمامی مصلحت‌هاى نظامی بود و فايده‌اى نيز در بر نداشت. طرح کشتار قرار نبود با کشتن آخرین یهودی جهان پایان یابد، و هیچ ربطی هم به جنگ نداشت جز اینکه هیتلر باور داشت که برای پنهان کردن عملیات کشتار غیرنظامیان به یک جنگ نیاز دارد؛ خود این عملیات قرار بود در زمان صلح در مقیاسی حتی عظیم تر ادامه یابد. و این اعمال را نه مشتی قانون‌شکن، هیولا، یا سادیكِ عنان گسیخته، که محترم‌ترین اعضای جامعه‌ای محترم مرتکب شدند. سرانجام اینکه باید دریافت که هرچند این کشتارهای جمعی طبق یک ایده‌ئولوژی نژادپرستانه یا سامی ستیز، یا به هرحال ایده‌ئولوژی مبتنی بر ملاحظات جمعیتی، صورت می‌گرفت، اما جنایتکاران و همدستان مستقیم‌شان اغلب اوقات، به این توجیهات ایده‌ئولوژیک اعتقادی نداشتند؛ از نظر آن‌ها، همین کافی بود که همه چیز بر طبق «ارادۀ پیشوا»، که قانون سرزمین بود، و مطابق با «كلام پیشوا» که قدرت قانون را داشت، انجام شود.

اگر به تفصیل از این وضعیت کلی سخن گفتم از این روست که بحث در بارۀ مسئولیت شخصی بدون شناخت دقیق واقعیت ها بی‌معنا خواهد بود. خوب، اجازه بدهید دو پرسش را مطرح کنم: اولا آن معدود کسانی از همۀ اقشار که همکاری نکردند و حاضر نشدند در زمينۀ سياسى مشارکت کنند، هرچند که نمی‌توانستند سر به شورش بردارند و برنداشتند، از چه لحاظ متفاوت بودند؟ و دوم اینکه اگر بپذیریم آن‌ها که در هر سطحی و به هر عنوانی در خدمت نظام بودند، صرفا هیولا نبودند، پس چه چیزی سبب شد چنین رفتار کنند؟ بر اساس کدام دلایل اخلاقی، و نه حقوقی، رفتار خود را پس از شکست رژیم و فروپاشی «نظم نوین» با مجموعۀ ارزش‌های جدیدش توجیه کردند؟ پاسخ پرسش اول نسبتا ساده است: کناره گرفتگان، که اکثریت، آنان را غیرمسئول می‌نامید، تنها کسانی بودند که جرئت داشتند خودشان داوری کنند، و اگر قادربه چنین کاری شدند به این دلیل نبود که نظام ارزشی بهتری داشتند، یا استانداردهای قدیمی حق و باطل هنوز در ذهن و وجدان‌شان ریشه‌‌های محکمی داشت. به عکس، تمامی تجارب‌مان به ما می‌گویند که دقیقا اعضای جامعۀ محترم که از دگرگونی‌های فکری و اخلاقی مراحل اولیۀ دورۀ نازی متأثر نشده بودند، نخستین کسانی بودند که تن دادند. آن‌ها صرفاً یک نظام ارزشی را با ارزش‌های دیگری عوض کردند. بنابراین می‌خواهم بگویم کسانی که مشارکت نکردند، کسانی بودند که وجدانشان به این صورتِ خودکارعمل نکرد— انگار مجموعه ای از قواعد اکتسابی یا ذاتی در اختیار داریم که هر مورد خاصی که پیش آید آن را به کار می‌بندیم، طوری که هر تجربه یا موقعیت جدیدی پیشاپیش قضاوت شده و فقط کافی است آنچه را پیشتر آموخته ایم یا داریم، به عمل درآوریم. معیار آن‌ها به گمان من معیاری متفاوت بود: از خود می‌پرسیدند که پس از ارتکاب اعمالی معین تا چه حد خواهند توانست در صلح با خود زندگی کنند، و به این نتیجه رسیدند که بهتر است هیچ کار نکنند، نه به این دلیل که در این صورت جهان به جهان بهتری بدل می‌شد، بلکه فقط به این دلیل که تنها به این شرط می‌توانستند با خود همچنان زندگی کنند. از این روست که وقتی وادار به مشارکت شدند مرگ را انتخاب کردند. سرراست بگویم، حاضر نشدند دست به جنایت بزنند، نه چندان به این دلیل که هنوز به فرمان «قتل مکن!» اعتقاد راسخ داشتند، بلکه به این دلیل که حاضر نبودند با یک قاتل، يعنى با خودشان، زندگی کنند.

پیش‌شرط این نوع داوری، هوشمندی بسیار پیشرفته یا کسب کمالات در موضوعات اخلاقی نیست، بلکه تمایل به یکرنگی با خویشتن است، رابطه با خود، یعنی پرداختن به آن گفتگوی خاموش میان خود و خویشتن خویش است که از زمان سقراط و افلاطون معمولا آن را اندیشیدن نامیده اند. این نوع تفکر، هرچند ریشۀ تمامی اندیشۀ فلسفی است، اما امری تخصصی نیست و با مسائل نظری سر و کار ندارد.

خط فاصل میان کسانی که می‌خواهند بیندیشند و بنابراین ناچارند خود داوری کنند، و آنان که نمی‌خواهند چنین کنند، ربطی به تفاوت‌های اجتماعی و فرهنگی یا آموزشی ندارد. از این جنبه، از هم پاشیدن کامل اخلاقی جامعۀ محترم در دوران رژیم هیتلر ممکن است به ما این درس را بدهد که در چنین شرایطی، آنان که ارزش‌ها را پاس می‌دارند و به هنجارها و استانداردهای اخلاقی پایبندند قابل اعتماد نیستند: حال می‌دانیم که هنجارها و استانداردهای اخلاقی ممکن است یکشبه تغییر کنند، و آن گاه آنچه می‌ماند فقط صرف عادت به پایبند بودن به چیزی خواهد بود. شکٌاکان و اهل تردید بسیار قابل اعتمادترند، نه به این دلیل که شکّاکیت خوب است یا تردید مفید، بلکه به این دلیل که آنان از این طریق مسائل را می‌سنجند و به استقلال تصمیم می گیرند. بهترین‌ها کسانی‌اند که از یک چیز کاملا اطمینان دارند: اینکه هر اتفاقی که بیفتد، تا زنده ایم ناچاریم با خودمان زندگی کنیم.

این آخرین نکته شاید کمی روشنتر شود اگر كه اکنون توجه‌مان را معطوف به پرسش دوم کنیم، معطوف به آن‌ها که نه فقط خواسته یا ناخواسته مشارکت کردند، بلکه وظیفۀ خود می‌دانستند هرچه را که از آن‌ها خواسته می‌شد انجام دهند. استدلال آنان با استدلال مشارکت کنندگان معمولی تفاوت دارد که با مطرح کردن اصل انتخاب بد در برابر بدتر، یا اقتضای "روح زمان"، تلویحاً قوۀ داوری انسان را نفی می‌کنند، یا در موارد نادر و عجیب، ترسی را که در حکومت‌های توتالیتر فراگیر است انکار می‌کنند. این استدلال از محاکمات نورنمبرگ گرفته تا محاکمۀ آیشمن و محاکمات اخیر در آلمان همواره یکسان بوده است: هر تشکیلاتی، اطاعت از مافوق و نیز اطاعت از قوانین کشور را می‌طلبد. اطاعت مهمترینِ فضیلت سیاسی است، و بدون آن هیچ هيئت سیاسی ( body politic ) پایدار نمی‌ماند. آزادی بی‌قید و شرط وجدان در هیچ جا وجود ندارد، زیرا به معنای ناقوس مرگ هر جامعۀ سازمان‌یافته است. این همه چنان محتمل است که یافتن مغلطۀ مستتر در آن‌ها مستلزم تلاش است. محتمل بودن آن در این حقیقت نهفته است که به قول مدیسن، «تمامی حکومت‌ها»، حتی خودکامه‌ترین آن‌ها، حتی حکومت‌های استبدادی، «بر رضایت [مردم] استوارند» و مغالطه، در یکسان دانستن رضایت و اطاعت نهفته است. فرد بالغ رضایت می دهد، حال آنکه کودک اطاعت می‌کند؛ اگر گفته ‌شود فرد بالغی اطاعت می‌کند، در واقع سازمان یا مراجع قدرت یا قوانینی را حمایت می‌کند که طالب «اطاعت» اند. این مغالطه به دلیل اینکه ریشه در سنتی دیرپا دارد، زیانبارتر هم می‌شود. استفادۀ ما از واژۀ «اطاعت» در تمامی این موقعیت‌های مطلقاً سیاسی، به مفهومی کهن درعلوم سیاسی برمی‌گردد که از زمان افلاطون و ارسطو به ما می‌گوید هر هيئت سیاسی از حکومت کنندگان و حکومت شوندگان تشکیل شده و حاکمان فرمان می‌دهند و محکومان از فرامین اطاعت می‌کنند.

البته نمی‌توانم در این اینجا به توضیح دلایل ورود این مفاهیم در سنت تفکر سیاسیمان بپردازم، اما مایلم خاطرنشان کنم که این مفاهیم جایگزین مفاهیم دقیقتر پیشین دربارۀ روابط میان انسان‌ها در حوزۀ اقدام مشترک شدند. بنا بر مفاهیم پیشین، هر عملی را که انسان‌ها به صورت جمعی انجام می‌دهند، می‌توان به دو مرحله تقسیم کرد: مرحلۀ آغاز، که ابتکار عمل در دست یک «رهبر» است ومرحلۀ اجرا، که در این مرحله گروهی به هم می‌پیوندند تا عملی را که از این پس اقدامی مشترک شده است به انجام رسانند. در بحث ما، تنها چیزی که اهمیت دارد این بصیرت است که هیچ انسانی، هرقدر هم قوی باشد، نمی‌تواند هرگز کار خوب یا بدی را بدون کمک دیگران به پایان برد. در اینجا با مفهومی از برابری روبه‌رو می‌شویم که وجود یک «رهبر» را تبیین می‌کند: رهبر هرگز بیش از primus inter pares نیست یعنی اولین در میان هم طرازان خویش. آنان که به نظر می‌رسد از او اطاعت می‌کنند در واقع از او و از اقدامش حمایت می‌کنند؛ بدون این «اطاعت»، او درمىماند، حال آنکه در مهد کودک یا در شرایط بردگی— یعنی دو حوزه‌ای که در آن‌ها مفهوم اطاعت معنا داشت و سپس از آن حوزه به موضوعات سیاسی منتقل شد—کودک یا برده است که اگر حاضر به «همکاری» نشود، درمىماند. حتی در یک سازمان بسیار بوروکراتیک با نظم سلسله مراتبی ثابت‌اش، درست‌تراین است که به کارکرد «مهره‌‌ها» و چرخ‌دنده‌‌ها به چشم حمایت کلی از اقدام مشترک نگاه کنیم و نه چنانکه معمول است به چشم اطاعت از مافوق. اگر من از قوانین کشورم اطاعت می‌کنم، در واقع از قانون اساسی آن حمایت می‌کنم، چنان که به وضوح می‌توان این را در مورد انقلابیون و شورشیانی دید که چون این توافق ضمنی را کنار گذاشته اند نافرمانی می‌کنند.

از این منظر، کناره گرفتگان از مسائل اجتماعی در نظام دیکتاتوری کسانی‌اند که با فرار از قلمرو «مسئولیت»، از حمایت از نظام، آن جا که چنین حمایتی تحت نام اطاعت مطالبه می‌شود، امتناع کرده اند. به راحتی می‌توان تصور کرد که اگر بسیاری از مردم «غیرمسئولانه» عمل کنند و حاضر به حمایت نباشند، حتی بی آنکه مقاومت فعالانه یا شورش کنند، چه بر سر این نوع حکومت‌ها خواهد آمد. آن گاه خواهیم دید که این چه سلاح موثری می‌تواند باشد. در واقع این یکی از انواع اقدام‌ها و مقاومت‌های غیرخشونت آمیز است که در قرن ما دارد کشف می‌شود —برای مثال قدرتی که بالقوه در نافرمانی مدنی وجود دارد. اما دلیل اینکه می‌توانیم این جنایتکاران جدید را که هرگز به ابتکار شخصی دست به جنایتی نزده اند، همچنان بابت کارهایی که کرده اند مسئول بدانیم این است که در موضوعات سیاسی و اخلاقی چیزی به نام اطاعت وجود ندارد. تنها حوزه ای که می‌توان این واژه را در مورد افراد بالغ که برده هم نبوده اند صادق دانست حوزۀ دین است که در آن مردم می‌گویند از کلام یا فرمان خداوند اطاعت می‌کنند چون رابطۀ میان خداوند و انسان را می‌توان به حق از منظری مشابه رابطۀ بزرگسال و کودک دید.

پرسش از کسانی که مشارکت کردند و مطیع بودند، هرگز نباید این باشد که: «چرا اطاعت کردید؟» بلکه باید پرسید: «چرا حمایت کردید؟» این تغییر عبارت برای کسانی که تاثیر اعجاب‌انگیز و قدرتمند «واژه‌‌های» ساده را بر ذهن انسان‌ها، که پیش از هر چیز حیوان ناطق اند می‌شناسند، خالی از ارزش معنایی نیست. اگر می‌شد این واژۀ مضر «اطاعت» را از واژگان اندیشۀ اخلاقی و سیاسی خود حذف کنیم، خیلی چیزها به دست می‌آوردیم. اگر خوب به این موضوعات بیندیشیم، شاید بخشی از اعتماد به نفس و حتی غرور خود را باز یابیم، یعنی چیزی را که در زمان‌های قدیم عزت نفس یا شرف انسان نامیده می‌شد: شاید نه عزت نفس و شرف نوع بشر که مقام انسان بودن را.

١٩٦٤

Monday, October 20, 2008

بـــاغ مـــن,مهدي اخوان ثالث


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

Saturday, October 04, 2008

Autumn












The best time is here…the autumn is here. People who have experienced it in October will agree.
Its unusual because people take autumn as the weather of desertion-where leaves leave tree . For people who are hard core romantics and who like me long for a person to hold hands and walk hand in hand with cool wind flowing through the hair know what magic am talking about.
The chilly wind cuts through my arms and gives me little goosebumps telling me -’honey winter is knocking on the door’. Prepare yourself to wrap in warm embrace.
The dawn gets a new shimmering delight, the afternoons get shorter and little cozier due to warm cups of coffee, the evenings get immeresed in intoxicating sweeping breeze and the night-oh they are the best-romantic, serene, pristine and quixotic.

Tuesday, September 02, 2008

کار با شيخ، حريفان به مدارا نشود نشود يکسره تا يکسره رسوا نشود

در تزوير و ريا باز شد اين دفعه چنان بايدش بست، پس از بسته شدن وا نشود

بس نمايش که پس پرده سالوس و رياست حيف بالا نرود پرده، تماشا نشود

سلب آسايش ما مردم از اينهاست چرا سلب آسايش و آرامش از اينها نشود

گو به آخوند مضرتر ز مگس زحمت ما کم کن، اين غوره شود باده و حلوا نشود

کار عمامه در اين ملک کله ورداريست نيست آسوده کس ار شيخ مکلا نشود

Friday, May 09, 2008

کتیبه،مهدی اخوان ثالث

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود.
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی.
زن و مرد و جوان و پیر،
همه با یکدگر پیوسته ، لیک از پای،
وبا زنجیر.
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
بسویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر
ندانستم
ندائی بود در رویا خوف و خستگیهامان،
و یا آوایی از جایی،کجا؟هرگز نپرسیدیم.
چنین می گفت:
«فتاده تخته سنگ آنسوی، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر کس جفت...»
چنین می گفت چندین بار
صدا ،و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خاموشی می خفت.
و ما چیزی نمی گفتیم.
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم.
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود.
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.
و حتی در نگه مان نیز خاموشی.
و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.
شبی که لعنت از مهتاب می بارید،
و پاهامان ورم می کرد و می خارید،
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود،
لعنت کرد گوشش را نالان گفت:«باید رفت»
و ما با خستگی گفتیم:« لعنت بیش بادا
گوشمان را چشممان را نیز، باید رفت»

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود. یکی از ما زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند:«کسی راز مرا داندکه از اینرویم به آنرویم بگرداند.» و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود رامثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم و شب شط جلیلی بود پر مهتاب هلا،یک... دو ... سه ... دیگر بارهلا ، یک ، دو ، سه ، دیگر بارعرق ریزان ، عزا ، دشنام گاهی گریه هم کردیم هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار.چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.و ما با آشنا لذتی ، هم خسته هم خوشحال،ز شوق و شور مالامال.یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود،به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.خط پشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواندو ما بیتاب لبش را با زبان تر کرد ، ما نیز آنچنان کردیم و ساکت ماند.نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد.نگاهش را ربوده بود نا پیدای دوری ، ما خروشیدیم:« بخوان!».او همچنان خاموش.« برای ما بخوان!» خیره بما ساکت نگا می کرد.پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد،فرود امد.گرفتیمش که پنداری که می افتاد.نشاندیمش.بدست ما و دست خویش لعنت کرد.«چه خواندی، هان؟»مکید آب دهانش را و گفت آرام:«نوشته بودهمان ،کسی راز مرا داند ،که از اینسو به آنرویم بگرداند.»نشستیم وبه مهتاب و شب و روشن نگه کردیم.و شب شط جلیلی بود.

Tuesday, January 29, 2008

نخست برای گرفتن کمونيست‌ها آمدند
من هيچ نگفتم

زيرا من کمونيست نبودم

بعد برای گرفتن کارگرها و اعضای سنديکاها آمدند

من هيچ نگفتم

سپس برای گرفتن کاتوليک‌ها آمدند

من باز هيچ نگفنم

زيرا من پروتستان بودم

سرانجام برای گرفتن من آمدند

ديگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود" (برشت)

Tuesday, January 22, 2008

مجلس آخوندی

شرکت در انتخابات نمایشی رژیم تحت هر نام و بهانه ای چیزی جز تایید جنایت
ملایان نیست.ظا هراً بعضی ها خود را به نفهمی میزنند و فراموش کرده اند بازی

مسخره اصلاح طلبی را!آخر از این دولت و این مجلس چه حال و چه قبل چه چیزی عاید این مردم به راستی
بدبخت شده ؟

Wednesday, December 19, 2007

بيست و هشت سال مقاومت عباس اميرانتظام


 

"دفاع از حقيقت رمز پايداري"


 

بيست و هشت سال گذشت. راستي 28 سال يعني يك عمر. در تقويم زنداني هر لحظه به طول يك عمر است. اين روزگار بسيار طولاني زندان، براي من سفري است به عمق و گستره‌ي مفاهيمي كه در شرايط عادي به ارزش واقعي آن ها به درستي پي نمي بريم مفاهيمي چون حقيقت، عدالت، شرافت، آزادي و ايستادگي، در روزمرگي زندگي به درستي درك نمي شوند، آنگاه كه انسان در شرايط سخت انتخاب قرار مي گيرد عظمت و اعتبار اين مفاهيم خود را آشكار مي كند تا آنجا كه انسان براي حفظ اين ارزش ها از تمامي وجود مادي خود مي گذردتا به عالم معني راه يابد.

بسياري از هم بندان من براي پاسداري از حريم شرافت انساني و گذار به عالم معني جان خود را فدا نمودند. انسان برخوردار از شرافت در مقابله ي وسوسه هاي حيات مادي تهي از معني به لرزه نمي افتد و جاذبه هاي كاذب زندگي او را نمي فريبد.

من در اقامت طولاني خود در زندان بارها و بارها با انسان هايي مواجه شدم كه سرافرازانه مرگ شرافتمندانه را به بودن به هر جهت ترجيح داده و هنر چگونه زيستن را به من آموختند. من در مكتب شجاعت ياران خود آموختم كه درد و رنج ناشي از دوري از ياران و فرزندان و عزيزان، ايستادگي در مقابل رفتارهاي توهين آميز و شكنجه زندان بانان بخشي از هزينه هايي است كه براي حفظ ارزش هاي انساني بايد آن را پرداخت. تمامي گناه من دفاع از اين حقيقت بوده و هست كه ايراني بالغ است و حق تعيين سرنوشت دارد و مجلس خبرگان و نظام سياسي بر آمده از آن راه را براي اعمال اين حق هموار نمي‌كند. من گفته بودم و مي‌گويم كه نظام سياسي مردم سالار مي‌بايستي بر پايه هاي مجلس مؤسسان منتخب مردم استوار شود.

از جانب كساني كه اعتقادي به شايستگي و اهليت مردم به انتخاب نظام سياسي و حقوقي خود ندارند، من به عنوان خائن به آرمان هاي ملي محكوم شدم. اگر تشخيص من در خصوص ماهيت عملكرد مجلس خبرگان درست نمي‌بود بهايي چنين سنگين براي اظهار حقيقت متحمل نمي‌شدم چرا كه اظهار يك مطلب بي پايه و اساس نمي‌توانست موجبات نگراني زمامداران را فراهم كند. بيان حقيقت از جانب گاليله تحمل نشد، چرا كه خواب آرام لشگر جهل را بر هم مي زد و امنيت و تداوم حيات آن ها در انكار حقيقت تأمين مي شد. اما انكار حقيقت نابودي حقيقت نيست و حقيقت داراي جوهر و اكسيري است كه مستقل از وجود مادي ما و حتي مستقل از وجود اظهار كننده‌ي آن مي‌تواند به حيات خود ادامه دهد. نه تسليم گاليله و نه پرواز شجاعانه سقراط خللي در تابش نور حقيقت بر جهان هستي وارد نكرد با اعدام گسترده ي مبارزان در سياهچال ها در دهه شصت حقيقت اعدام نشد بلكه بر لشگر مبارزان راه آزادي و حقيقت افزوده شد. با فداكاري آن عزيزان امكان درك و فهم حقيقت برهمگان آشكار شد. نگاهي حتي گذرا به چهره سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جامعه ايران عمق فاجعه و سنگيني هزينه انكار حقيقت را نشان مي‌دهد، گراني افسار گسيخته امان مردم را بريده است. پول نفت فقط به جيب صاحبان شكم هاي فربه و سير و خفاشان معتاد به خون مردم گرسنه سرازير مي‌گردد. سيماي امروز ميهن مان را درد و رنج كودكان خياباني و كارتن خوابها، و زنان مستأصلي كه زير بار هزينه زندگي به تن فروشي ايستاده اند، بيكاراني كه در جستجوي لقمه‌اي نان به هر سو صف كشيده اند. و خردسالاني كه با كيسه هاي سنگين پس مانده مردم زباله دان ها را زير و رو مي كنند، جواناني كه در چنگال بيماري اعتياد پرپر مي شوند، و... به تصوير مي كشد. چهره چركين شهر چنان افسرده و بي رمق است كه هيچ انسان مسئول و شرافتمندي ياراي نگاه به آن را ندارد. فقط و فقط مسئولين محترم! هستند كه در كمال خونسردي و آرامش در گوش شهر لالايي مي خوانند كه همه چيز آرام و طبيعي است. با اوج گيري قيمت مسكن و مايحتاج عمومي ديري نخواهد گذشت كه شاهد گسترش پديده ي زاغه نشيني، كارتن خوابي، فراگير شدن بيماري اعتياد، افزايش ميزان بيكاري و جرايم سازمان يافته و... خواهيم بود.

آنجا كه حقيقت انكار شود، نابودي تدريجي مردم در جهنم فقر و بي عدالتي، مهرپروري معرفي مي‌گردد!

كدام كارمند، كارگر، پزشك، مهندس و استاد دانشگاه مي‌تواند با كار و تلاش شرافتمندانه خود در طي سي سال زحمت صاحب يك آپارتمان كوچك در تهران شود؟ مسكن لابد كالاي لوكس است و نشانه فرهنگ غربي؟ وضيعت اقتصادي و به تبع آن وضعيت اجتماعي و فرهنگي آنچنان به هم ريخته و نگران كننده است كه مردم آن را با پوست و گوشت و استخوان خود درك مي‌كنند و آمار و ارقام واقعي گراني و تورم را در كاهش لحظه به لحظه قدرت خريد و سفره هاي خالي خود پيدا مي كنند.

اين در شرايطي است كه عاملين و مسببين وضعيت موجود و نمايندگان چپاولگران اقتصادي در قدرت سياسي با انكار حقيقت اعلام مي‌كنند كه همه چيز طبيعي و عادي است.

بيان اين درد و دل مختصر را از آن جهت ضروري ‌دانستم كه معلمان و دانشجويان، زنان، كارگران، روزنامه نگاران و جواناني كه در صف‌هاي فشرده مبارزات مدني مي‌كوشند به ارزش واقعي كار خود بيشتر بينديشند. تجربه 28 ساله زندگي نوين به من آموخت كه آگاهي انسان از اهميت و ارزش كار خود توان او را در مبارزه با ناملايمات و فشارهاي زندان افزايش مي‌دهد تا آنجا كه هيچ نيروي اهريمني نمي‌تواند مقاومت او را در هم شكند. چنانچه من در مقابل فشارهاي رواني و جسماني قرون وسطايي از پا نيفتادم. اگر نشكستم به اين دليل نبود كه من اميرانتظام از قدرت استثنايي برخوردار بوده و يا براي اين مقاومت، دوره هاي خاصي را طي كرده و آمادگي لازم را كسب كرده بودم.
"نه به هيچ وجه"،
اگر من نشكستم فقط و فقط به خاطر آن بود كه حقيقتي كه من از آن دفاع كرده و از چشمه زلالش سيراب مي‌شدم غير قابل شكستن بود. و آن حقيقت شايستگي ملت
ايران براي حق تعيين سرنوشت بوده و هست. عشق ورزي به حقيقت، انسان را چون خود حقيقت
شكست ناپذير مي‌نمايد. من بسيار سعادتمندم كه امروز شاهد عظمت و شكوه صف مبارزان و مدافعان حق تعيين سرنوشت به شيوه مسالمت آميز و مدني مي‌باشم. اين صف نه تنها هرگز نخواهد شكست بلكه آنچنان پرتوان و استوار خواهد ايستاد كه آرايش نيروهاي سياسي را به نفع حق تعيين سرنوشت دموكراتيك بر هم زده و صلح و توسعه پايداري را براي ايران و كشورهاي منطقه بنيان خواهد گذاشت.

اظهار خوش بيني نسبت به آينده تلاش هاي كوشندگان راه آزادي و عدالت از باب تسكين دردهاي كهنه خود و يا دامن زدن به توهم و تخيلات نمي باشد. دليل خوش بيني و اميدواري من كارنامه درخشان مردم در فهم و درك حقيقت زندگي در جريان يك مبارزه طولاني اجتماعي است.

در جريان اين مبارزه نوعي از اجماع ملي در خصوص ارزش‌هاي دموكراتيك و حقوق بشري، استمرار و فراگير شدن فعاليت هاي مدني صنفي و اجتماعي شكل گرفته و آمادگي جامعه در كليت آن به پذيرش هزينه تغيير شرايط، افزايش يافته است.

در هيچ دوره اي از تاريخ مبارزات ملت ايران، جنبش مدني و مسالمت آميز ملت ايران، اين اندازه پر توان، هوشمند، منسجم، فراگير و هدف دار نبود. كارزار يك ميليون امضاء، تجمعات اعتراض آميز معلمان، پيگيري مصرانه مطالبات كارگري توسط سنديكاها و نهادهاي كارگري، افشاگري ها و روشنگري هاي روزنامه نگاران و اصحاب قلم، مبارزات دليرانه دانشجويان، تحرك مدافعين حقوق بشر، كه ويژگي مشتركشان پرهيز از افراط گري و حركت با منطق اعتدال مي باشد، نشانه هاي اميد بخش بلوغ و استواري جنبش مدني مي‌باشد. از سال 1332 تا به امروز دانشجويان كشور براي برگزاري مراسم 16 آذر (روز دانشجو) تا به اين حد تحت فشار نبودند. با اين وجود دانشجويان كشور با اتكا به توان جنبش مدني و عزم و اراده خود از سد تهديدها و فشارها عبور كرده و يك رويداد تاريخي ديگري را در كارنامه درخشان جنبش مدني به ثبت رساندند.

دستگيري گسترده دانشجويان از دختر و پسر نشان از توانمندي و فراگير شدن فعاليت هاي مدني دانشجويان دارد. همين داوري در مورد جنبش زنان، معلمان و كارگران نيز صادق مي‌باشد. بنابراين دليل عمده‌ي خوش بيني من نسبت به آينده كشورم بر توانمندي جنبش مدني استوار مي‌باشد. نگاهي عميق به تحولات و شرايط جهاني خوش بيني مرا دو چندان مي‌كند.


 

اگر حاكمان ايران از حداقل دلسوزي و اعتقاد به منافع ملي برخوردار بودند و دغدغه تأمين امنيت، رفاه، آزادي و سربلندي براي ملت ايران را مي‌داشتند. با استفاده از درآمد سرشار نفت، شرايط بين المللي مساعد، نيروي كار بالنده و پر توان به راحتي مي‌توانستند در اين 28 سال ايران را به قدرت اول اقتصادي منطقه تبديل كنند و لكه ننگ صدور زنان ايران براي خود فروشي در كشورهاي كوچك و تازه به دوران رسيده خليج فارس را از دامن شرف ايراني بزدايند. اما دريغ و افسوس كه حاكمان ايران سرمايه هاي مادي و انساني، سرزمين كهن و پر افتخار ايران را وسيله ايي براي عقده گشايي و ترك تازي در ميدان توهم و تخيلات ارتجايي و واپس مانده خود قرار داده و با چمدان خالي از هنر و انديشه و با سرمايه ملت به سفرهاي بي خاصيت خود ادامه داده و به جشن و پايكوبي در همايشهاي تشريفاتي داخلي مشغول هستند و با ماجراجويي هسته ايي كشور را به سوي فاجعه و جنگ سوق مي دهند.

دستيابي به فناوري هسته ايي در عالي‌ترين سطح آن براي تأمين انرژي و بهره برداري صلح آميز حق ملت ايران بوده و در توان و قابليت هاي علمي و فني ملت هوشمند ايران مي‌گنجد، اما عدم آشنايي مسئولين كشور با ادبيات و زبان قابل فهم جامعه جهاني، پيروي از سياست ها و شعارهاي تندروانه و غير عقلايي، دور كردن مردم از مشاركت در تصميم سازي ها، رفتارهاي دون كيشوت‌وار و ناتواني در اعتمادسازي، فعاليت‌هاي هسته ايي را به تهديدي عليه ملت ايران تبديل كرده است. و فرصت هاي زيادي را قرباني اتخاذ روش ها و راه كارهاي غير عقلايي مسئولين نموده است. در چنين شرايطي وظيفه ما افزودن بر تلاش هاي مسالمت آميز و صلح طلبانه خود و گسترش ارتباط انساني خود با مردم صلح دوست و علاقمند به ارتقاء حقوق بشر و دموكراسي در سراسر جهان مي‌باشد. تنها شانس ما براي جلوگيري از جنگ و خشونت در منطقه، متقاعد كردن افكار عمومي در جهان مي‌باشد. بدين منظور مي بايستي به عزم راسخ، پشتكار، قابليت و توانمندي هاي مان در پيگيري مطالبات ملي و دستيابي به دموكراسي از طريق مبارزات مدني مسالمت آميز در قالب يك جنبش مدني– ملي منسجم بيافزاييم. در اين راستا مي بايستي از تمامي ابتكارات و فعاليت ها و پيشنهاد‌هاي سازنده استقبال و حمايت كرد و هيچ فرصتي را از دست نداد از جمله

  • فراخوان شوراي ملي صلح مي بايستي مورد حمايت قرار گيرد.
  • حمايت از جنبش زنان و كارزار جمع آوري امضا براي تغيير قوانين مي بايستي به يك حركت ملي تبديل شود.
  • همراهي با مطالبات صنفي و مدني دانشجويان، كارگران و معلمان بايستي به طور جدي پيگيري شود.

شرايط اقتصادي و اجتماعي متأسفانه از حد بحران گذشته و به مرحله فاجعه گام گذاشته است.

اوضاع به حدي نا به سامان است كه حتي مقامات دولتي به رغم بهره مندي از دستگاه هاي عظيم تبليغاتي و عوام فريبي قادر به سرپوش گذاشتن به اين نابساماني ها نيستند و ناچاراً به سياست فرافكني و توطئه انگاري روي آورده و ريشه مشكلات را در رفتار و عملكرد دولت هاي پيشين مي‎بينند، گويي كه اين دولت فرزند خلف دولت هاي قبلي نمي‌باشد و اين در شرايطي است كه اين دولت خود را حافظ ارزش هاي انقلاب اسلامي معرفي مي‌كند. دستيابي اين دولت به اريكه قدرت در چهارچوب همان ساختار و نوع انتخاباتي است كه دولت هاي قبلي را سركار آورده است. در شناسنامه اين دولت مشخصات دولت هاي قبلي به عنوان والدين ذكر شده است پس اين نمايش مضحك كه دولت هاي قبلي از جنس "شر" بوده اند و فقط دولت فعلي از جنس "خير" مي‌باشد فقط و فقط براي فريب و گمراهي مردم مي باشد.

دولتي كه با والدين سياسي خود كه او را در دامان خود پرورانده است چنين رفتار مي‌كند معلوم است كه نسبت به مردم و مطالبات آنان چگونه مي انديشد و عمل مي كند.


 

نگاهي به وضيعت اقتصادي و زندگي اسف بار مردم زحمتكش و شريف ايران ، ماهيت و سمت و سوي انديشه و عمل دولتمردان را نشان مي‌دهد.در چرخه معيوب فرافكني و مسئوليت گريزي‌، دولت ها دست به دست مي‌شوند و مردم همچنان فقير و فقيرتر مي مانند.


 


 

هموطن دردمند، در چنين شرايطي با دو گزينه مواجه مي باشيم:

  1. سكوت و بي اعتنايي كه نتيجه اي جز نابودي كشور به دنبال نخواهد داشت.
  2. پيوستن به صف فعالين جنبش مدني و مسالمت آميز ايران و مشاركت فعال در تحقق حق تعيين سرنوشت و رسيدن به زندگي شايسته و در خور يك ايراني با پرداخت هزينه مناسب آن.

مطمئن باشيد كه هزينه گزينه دوم به مراتب كمتر از نابودي تدريجي و فرسايشي و ذره ذره و لحظه لحظه در جهنم فقر و فساد، اعتياد و نا اميدي است. پرداخت هزينه در گزينه اول هيچ دستاوردي ندارد در حالي كه در گزينه دوم همه هزينه هاي سرمايه ايي براي ساختن ايراني آباد و آزاد مي‌باشد.


 

هموطن:

تاريخ در اين انتخاب تو به داوري خواهد نشست. براي نجات كشور و ايجاد شرايط مساعد براي زندگي نسل فعلي و نسل هاي آينده شما را به انتخاب درست دعوت مي كنم.


 

دوباره مي‌سازمت وطن

پاينده ايران


 

عباس امير انتظام

27 آذر 1386


 


 

لطفا تكثيرشود

دوست عزیز آقای امیرانتظام،
از ارسال نامه و ضمیمه متشکر هستم.شهامت و صداقت شما را در بیان حقایق

تحسین میکنم.متاسفانه امروز خیلی از مدعیان مبارزه موقع پرداخت هزینه که

لازمه تحقق شعارهست عقب مینشینند مگر این جمع قلیلی از دانشجویان و

فعالین حقوق زن و کارگری و هچنین فعالان سیاسی و روزنامه نگاران که

شما از آنها نام برده اید و چه خوب نوشته اید و این خود گواه ظلمی است

که ملت ایران در طی این سالیان متحمل شده اند .بعد ازآزادی ظاهری از

زندان مدتی را در میان توده های مردم صرف دیدن و شنیدن نمودم و شاهد

عمق فاجعه ای که در کشور رخ داده بودم و همانطور که از مصایق عینی

نام برده اید من نیز شرافتمندانه سوگند میخورم که از نزدیک شاهد فقر

و فحشا،بیکاری،اعتیاد گسترده،مشکلات روانی وخودکشی در ابعاد باورنکردنی،

از هم گسیختگی بنیادهای اجتماعی،از هم پاشیده گی فرهنگی ونا امیدی عموم

از فردای بهتر بوده ام.این ناهنجاریها و نابسامانیها انچنان فراگیر بود که

وقوع یک انفجار عظیم اجتماعی را اجتناب ناپذیر میدیدم.خشم فروخورده

از سالیان سرکوب و محرومیت از بدیهی ترین حقوق انسانی را در نگاه وکلام

جوانان دیده ام.این نفرت و خشم بر آمده از سرزمین طاعون زده ایست که

حاصل حاکمیت جهل و تعصب و خشونت است و متاسفانه این نیرو اگردر

جهت صحیح هدایت نشود در پی بروزفرصت مناسب جزتخریب و انتقام به

چیز دیگری نخواهد اندیشید. شاید بهترین تصویر از وضعیت جامعه کتاب

طاعون از کامو باشد و در این شهر طاعون زده گروهی اندک و فداکار برای

نجات دیگران با مرگ و یأس و سیاهی مبارزه میکنند؛ قلب مردم خالی شده

وغیر از آه و ناله چیزی در ان یافت نمیشد.آفتاب طاعون تمام رنگها را از بین برده

و نشاط و شادمانی را نابود ساخته بود.مسئله بر سر قهرمان بودن نیست بلکه

اساس مطلب روی شرافت انسانی ات،شاید بعضی ها برای این نام ارزشی

قایل نیستند اما تنها وسیله ای که انسان را ادار به مبارزه میکند همان

حس شرافت است.من با شما موافقم ومعتقدم که سکوت و بی تفاوتی نتیجه ای

جز ویرانی نخواهد داشت .سؤال این است که چگونه میتوان یک نیروی مدنی

منسجم که پیشگام مبارزه برای آزادی وطن باشد تشکیل داد.به نظر من آزادی

،دمکراسی و مبنا قرار گرفتن اعلامیه جهانی حقوق بشر میتواند محوری برای

اتحاد تمام آزادیخواهان باشد.بدون تغییرات ساختاری و بنیادین نمیتوان به جامعه

مورد نظر رسید.پراکند گی و تفرقه نیروها ضعف اسای ماست.تشکیل جبهه گسترده

از آزادیخواهان درون و برون مرز امید به تغییر را در دلها زنده و در چشم جهانیان

نشان آلترناتیوی مردمی برای آینده ایران خواهد بود .یکی از اهداف ما باید تلاش

برای برپایی دادگاه ملی جهت گشایش پرونده سیاه نقض بی پروا ،بیرحمانه و

سیستماتیک حقوق انسانها توسط رژیم باشد.کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی

و قتل دگر اندیشان خود اسنادی محکم از جنایت علیه بشریت است.امید وارم که

با تلاشهای شما دیگر نیروهای مبارز چنین همبستگی ملی که نوید فردایی بهتر

برای فرزندانمان است هر چه زودتر ایجاد شود.در پایان دریافت جایزه حقوق بشر

را به شما تبریک میگویم وبرایتان آرزوی موفقیت دارم.

Monday, December 17, 2007

به یاد زندانیان سیاسی

آفتابی

نیست

هوشنگ ابتهاج

(ه ا سايه فروردين 1363)

ارغوان!

شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،

آنچه ميبينم ديوار است
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكشم از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند
ره چنان بسته كه پرواز، نگه
در همين يك قدمی مي‌ماند
كورسويي ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زندانی است

هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی اين دخمه نينداخته است

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
ياد رنگينی در خاطر من
گريه مي‌انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد

ارغوان
اين چه رازی است كه هر بار بهار
با عزای دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره، باز سحر غلغه مي‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من

Tuesday, December 04, 2007

یک گزارش


گزارش اطلاعاتی منتشر شده در آمریکا مبهم ،پیچیده و بر مبنای فرضیات و احتمالات امّا به جهاتی بسیار مهم است.۱:ملایان دارای طرح وبرنامه عملی برای تولید سلاح هسته ای بوده است و این تأییدی است بر نظراتی که معتقد به این امر بوده اند .
۲: ملایان تحت فشارهای خارجی بویژه ایالت متحده ناچار به توقف این برنامه شده اند.
۳:گزارش نمیتواند احتمال وجود طرح های مخفیانه در این زمینه را نادیده بگیرد.
۴:تداوم غنی سازی اورانیوم که خود دلیل روشنی بر تلاش ملایان برای دستیابی سلاح هسته ای است.
ابراز رضایت ملایان نشان از سواستفاده معمول ملایان از انتشار چنین گزارشهای مبهم و دو پهلو در جهت فریب افکار عمومی است در حالیکه نکته چندان مثبتی جز توقف مقطعی ظاهری در سال ۲۰۰۳
در این گزارش نیست و دیدیم که بوش امروز باز بر خطر ملایان تأکید کرد.اما انگیزه انتشار گزارش چندان روشن نیست؛آیا این نشانی از یک دام است یا توافقی پشت پرده!

Monday, August 06, 2007

قهرمان بدرود

مجيد لبخند پيروزی بر لب ,با نگاهی سرشار از عشق و محبت به وسعت تمام قرون ,راست قامت و مردانه طناب دار بر گردن,ايستاده ميميرد وما محبوسان شهر طاعون زده در سکوتی شرم اور به تماشا نشسته ايم.قاتل ان زن بی گناه روزنامه نگار در پای چوبه دار ناگزير از تسليم ناپذيری اين جوان شورشی ميگويد و اينچنين است که قهرمان اين ديار سنگستان با جادوی شياطين عمامه به سر جان در راه عدالت ستانی ميدهد.او نمونه روشن خشم فروخورده فرزندان هزاران مجاهد و مبارزی است که به گناه ايستادگی در برابر حکومت جهل و جنايت ملايان دسته دسته سرود ايران ازاد بر لب به دست ايادی شيطان قتل عام شدند و جلادان هم کسانی بودند همچون قاضی مقدس که به دستور ديو جماران جوانان ايران زمين را بر دار ميبردند .اری اين چنين است برادر و خواهر!اما اين سياه انديشان با رويش ناگزير جوانه ها چه ميکنند.

Sunday, August 05, 2007

دارها

اين روزها شاهد اعدام جوانان تحت عناوين اراذل و اوباش هستيم.شايد در ميان انان افرادی نيز باشند که مرتکب جرم وجنايتی شده باشند و در اين مورد که هر کسی که مجرم است بايد مجازات شود جای بحثی نيست اما موضوع فراتر از مجازات مجرمين است.ملايان جنايتکار در فاز سرنگونی و در سراشيبی سقوط با اگاهی از روحيه انفجاری توده های جان به لب رسيده از فقر و فساد و استبداد دارها افراشته و اشکارا ميگويند سزای مخالفت و حتی کوچکترين اعتراضی شکنجه و طناب دار است ما را از کسی باکی نيست و چه را نه!؟مگر جامعه جهانی در زمان کشتار جمعی زندانيان سياسی در سال ۶۷ و ۳۰ سال حکومت قرون وسطايی مشتی ملای جاهل و ادمکش چه اقدامی کرده است که امروز که روز فروپاشی سيتسم ضد انسانی انهاست بتواند کاری کند.اری ديوان خون اشام در کوی و ميدانها دارها بر پا هر روز گروهی از جوانان وطن را به عناوين مختلف حلق اويز ميکنند و چه کسی است که نداند که اگر قرار است اراذل و اوباش را اعدام کنند چه کسانی مستحقتر از خود ملايان شيطانی است؟

گاهی است که مرگ معنی آزادی ست

اشعار گاهی است که مرگ معنی آزادی ست

اسماعیل وفا یغمایی

برای فرزندان شجاع مردم ایران کاوسی ها

گاهی ست که مرگ، معنی آزادی است

ویرانی تن،نهایت آبادی ست

آمیخته گاه اشک غم با شادی ست

وقتی که به مرگ زنده رسم رادی است

***



در زیر طناب دار این خنده ی شا د

در ثانیه ی آخر قبل از میعاد

گو چیست بجز نشان پیروزی داد

در مطلق دین پناهی استبداد

***

درموسم خامشی دهان وا کردید

با مرگ حیات خویش معنا کردید

از نقد حیات آنچه پیدا کردید

یکباره نثار گام فردا کردید

***

شد آینه، رویتان، به هنگام سفر

تا خلق کند به چهره ی خویش نظر

این خنده که بشکست ز جلاد کمر

یعنی که شکوه خلق باشد برتر

***

شیخان به خر مراد خوش مینازند

بر خون و سرشک مردمان میتازند

پیش از همه لیک کاشف این رازند

در بازی آخر، بخدا میبازند!

***

سی سال گذشت و دارها از پس دار

برسینه ی پور و دخت مردم رگبار

ای شیخ نگاه کن تو در آخر کار

مرگ از تو به شرم و زندگانی بیزار

***

دانم زهنر نیست فراتر آری

در میهن من ولیک دانم باری

از شعر و خطابه بر نیاید کاری

الا که به همسایگی رگباری

4اوت 2007

نوكرتونم ، مثل مرد ميميرم »




آنان كه تداومشان را دردارو دشنه
ودرصورت نوميد و درهم شكسته آويخته گان به دارجستجو مي كردند
امروزدرتلاءلو غرور و عظمت شادابي چهره ات, به خاك افتادند.
آونگ جسم خاكي تو, با ارمغاني از جسارت يك نسل به خون نشسته
آهنگ ختم انديشه دارو دشنه مي نواخت.
وچه زيبا ناميدت مادر كه زيبنده تو بود ( حسين)
پايداري غرور انگيزت معلم صحنه بود
وچه سر فرازانه
كه انبوه خم شدگان زير يوغ اختناق عمامه
به ديدار بلنداي اين سرو ايستاده، قامت راست كردند
هراس از دلهاشان گريخت و با تو همصدا شدند
امواج لبخند تو لبهاي فروبسته را به اعتراض گشود

Saturday, June 09, 2007

"به آيندگان" شعری از برتولت برشت

استی که در دوره تيره و تاری زندگی می کنم:امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند اخم بر چهره نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است.اين چه زمانه ايستکه حرف زدن از درختان عين جنايت است وقتی از اين همه تباهی چيزی نگفته باشيم!کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است زيرا دوستانی که در تنگنا هستندديگر به او دسترس ندارند.اين درست است: من هنوز رزق و روزی دارم اما باور کنيد: اين تنها از روی تصادف است هيچ قرار نيست از کاری که می کنم نان و آبی برسد اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.از قديم گفته اند: بخور، بنوش و از آنچه داری بهره بگير اما چطور می توان خورد و نوشيدوقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بيرون کشيده ام و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است.اما با همه اين حرفها باز هم می خورم و می نوشم.من هم دلم می خواهد از روی خرد زندگی کنم در کتابهای قديمی آدم خردمند را چنين تعريف کرده اند:از آشوب زمانه دوری گرفتن و اين عمر کوتاه رابی وحشت سپری کردن بدی را با نيکی پاسخ گفتن آرزوها را يکايک به نسيان سپردن اين است خردمندی.اما اين کارها بر نمی آيد از من.راستی که در دوره تيره و تاری زندگی می کنم.IIدر دوران آشوب به شهرها آمدم زمانی که گرسنگی بيداد می کرد.در زمان شورش به ميان مردم آمدم و به همراهشان فرياد زدم.عمری که مرا داده شده بودبر زمين چنين گذشت. خوراکم را ميان سنگرها خوردم خوابم را کنار قاتلها خفتم عشق را جدی نگرفتم و به طبيعت دل ندادم عمری که مرا داده شده بودبر زمين چنين گذشت. در روزگار من تمام راهها به مرداب ختم می شدند زبانم مرا به جلادان لو می داد زورم زياد نبود، اما اميد داشتم که برای زمامداران دردسر فراهم کنم!عمری که مرا داده شده بودبر زمين چنين گذشت.توش و توان ما زياد نبود مقصد در دوردست بود از دور ديده می شد امامن آن را در دسترس نمی ديدم.عمری که مرا داده شده بودبر زمين چنين گذشت. IIIآهای آيندگان، شما که از دل توفانی بيرون می جهيدکه ما را بلعيده است.وقتی از ضعف های ما حرف می زنيديادتان باشدکه از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.به ياد آوريد که ما بيش از کفشهامان کشور عوض کرديم و ميدانهای جنگ طبقاتی را با يأس پشت سر گذاشتيم،آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.اين را خوب می دانيم:حتی نفرت از حقارت نيزآدم را سنگدل می کند.حتی خشم بر نابرابری همصدا را خشن می کند.آخ، ما که خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا کنيم خود نتوانستيم مهربان باشيم.اما شما وقتی به روزی رسيديدکه انسان ياور انسان بوددرباره مابا رأفت داوری کنيد! ***

Monday, May 14, 2007

نیلوفر

از مرز خوای می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویاها



در مرداب بی ته ایینهها
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بود م
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگهایش من بودم که می دویدم
هستی اش درمن ریشه داشت
همه من بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام , که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی , وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم , ترا من چشم در راهم. شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند ,در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ,گرم یاد آوری یا نه ,من از یادت نمی کاهم ,ترا من چشم در راهم.

Wednesday, May 09, 2007

صداي پاي باران است


دکترزری اصفهانی

صداي پاي باران است
صداي نرم اندوهي كه ميبارد
صداي دوردست آرزويي گم شده در باد
صداي پاي فروردين
وپچ پچهاي عشق آلود آب و خاك
وبوي خاك باران خورده نمناك
صداي پاي باران است
من اينجايم ميان قطره هاي خيس و ميگويم
چه زيبابود باران هاي اسفندي درآن ايام
و نجواي نشاط دانه هاي خيس بر دشت و در و بر بام
وعطرپونه هاي تازه رسته درشروع فصل

صداي پاي باران است
كه ميگويد زمان بگدشت
و ره دوراست وبي برگشت
صداي پاي باران است

Thursday, April 05, 2007

بازی شیطان

باز هم ملایان و نمایش های مسخره!گروگان گیری و اعتراف تلویزیونی،تهدید و جا زدن در دقیقه نود!خوب این بار افراد خارجی و بویژه انگلیسی(پدرخوانده اقایان) و نه جوانان رشید ایرانی که اینک در خاوران خفته اند و شاهدی بر رحم و عطوفت اسلامی ملایان شیطان.بیداد و بیداد از سرنوشت یک ملت!

Tuesday, March 20, 2007

کريمپور شيرازی

ای شهيدی که بخون خفته و گلگون کفنی / ای عزيزی که بخون غرقه ز عشق وطنی ´, ای جوانی که در آزادی ايران عزيز / چهره گلگونی و خندانی و خونين کفنی ,ای حبيبی که به آزادگی و جانبازی / شهره شد نام بلند تو بهر انجمنی , ای وطن خواه شريفی که نبودت ز وطن / بهره جز تير جفائی و کهن پيرهنی , ای هزاران که بخون گشته پر و بال تو غرق / از سيه کاری و خونخواری پير زغنی, ای جوانی که ز خون دل مردانه تو / گشته سيراب و برومند درخت کهنی, ای پريچهره عزيزی که در ايام شباب / خفته در خاک ز بيداد پليد اهرمنی, ای شهيدی که دم مرگ نوشتی بر خاک / , پيشوا زنده و جاويد , ز خون بدنی ,جامه غرقه بخون تو چو شد پرچم دوست / خصم دانست که تو کاوه لشگر شکنی , سر و جان در پی جانان بگرفتی بر کف / تا نگويند که عاشق نئی و لاف زنی , جان شيرين بنهادی بسر عشق وطن / تا که پرويز بداند تو همان کوه کنی , سر قدم کردی و سينه سپر تير بلا / تا صف خصم بداند که تو روئينه تنی, سينه چاک ترا ديد چو مادر خنديد / پدری گفت بنازم که تو فرزند منی, نازم آن لحظه که خونين دهنت خندان بود / تانگويند که گريانی و خونين دهنی , نازم آن غيرت و آن همت و آن عزم بلند / که جز ايران بدم مرگ نگفتی سخنی , ای بخون خفته شهيدان بشما باد سلام / ای کفن پوش عزيزان بشما باد سلام

Friday, March 16, 2007

بهاران خجسته باد

بهار از راه میرسد.فصل رویش دوباره اما در سرزمین سوخته من طناب دار بر پاست،برادران و خواهرانم به جرم آزادیخواهی در زندان و زیر شکنجه،مردم در جستجوی تامین معاش ناتوان از خرید رختی نو برای کودکان آرزومندشان شرمنده،امید و آرزو واژه هایی گمشده،عشق و شادمانی رویاهایی فراموش شده،موج خستگی و ناامیدی در نگاه ها پیدا،سایه شوم جنگ و ویرانی همه جا گسترده :امّا بهار قدمت مبارک که در جلوس تو رویش دوباره باغ آزادی و رهایی را میبینم.باشد که حضور سبزت جنبشی باشد برای این روح های خسته برای یک خانه تکانی تاریخی.بهاران خجسته باد که بهاران همیشه آزادی را برایمان تداعی میکند.

Sunday, March 04, 2007

Armed struggle

The satanic group of Mullahs have done countless crimes against the people of this Ariaii land and for three decades we have been engaged in all methods of struggle to liberate Iran from the rule of this occupant devil but for many reasons we could not reach our holy ideal.In the first years of rulership of Mullahs some organizations resort to arms and fought but for the internal conditions of that time the Mullahs suppressed the oppositions and stayed in power.We have also seen the fate of reformists groups that wanted to make changes in framework of this religious dictatorship.Now,for many years we are witness of all kinds of oppression,tortures,imprisonment and social abnormalities as poverty,prostitution,unemployment,addiction and general collapse of social infrastructures of our homeland.The continuation of this unhumane system resulted to the all calamities of iranian nation at present.Now,all we see is disappointment,desperation,indifference and silence of afflicted masses.From the other part exiled opposions are not able to reach an agreement and make a powerful coalition for freedom of Iran.In this dark night of desperation a hero.a brave child of Baluch take arms and call for armed struggle as a only way that can defeat this bunch of criminal Mullahs. The oppressors all over the world in complicity with Mullahs call them terrorists and condemned them!For them massacre of youngs and execution of innocent humans is nothing but as a legitimate! way that Mullahs have been using during these years against freedom-loving people and always they have been silent or confirmed it,but free conscience of humans and all deperived nations of the world know that this is a freedom waragainst the criminal.anti human and God Mullahs.Above all,the oppinions of the sufferered people of Baluch and other freedom-loving iranians have to be considered important that they are the right ones to juge in this case.Sure,the other Abdolmalekiha will rise from the other parts of this old land .The better tomorrow is ours.
عمر دیوان چه زود به سر میامد اگر در هر گوشه ای از سرزمین طاعون زده(ملازده)عبدالمالکهای دیگری قد بر میافراشتند.این دلاور مرد بلوچ فرزند ایران و قهرمان توده های ستمدیده است.تنها راه آزادی جنگ مسلحانه است وبگذار تمام ظالمان ما را تروریست بنامند.نسیم آزادی از شرق میوزد و نوید فردایی دگرگون است.

Sunday, February 25, 2007

آیا این خواب زدگان را جسارت بیداری است؟باور ندارم!در مرگ و نیستی دیوان شک ندارم اما افق فردا تیره میبینم.در این سیاه عصر حاکمیت عمامه داران بی بنیان، دریغ از شبروان برق آسا که خواب از چشم دیوان بربایند،دریغ از کاوه که اسکندری در راه است واین زخم کهنه ویرانی تخت جمشید را شکافتن بیمناکم.اهورایی سرزمینم راآتش سوزان اجنبی افروز در هراسم.دریغ از مایی که نوید روشنی و رهاییست ودریغ از فردایی که گل امید را دل تاریک شبش نتوانم کاشت.نگاهم به هر سوی در جستجوی سوارانی از جنس خودم سرگردان که پیام آوران آزادی بودند و اکنون دیرزمانیست در شهر سنگستان به جادوی اهریمن در طلسم.کدامین قاصدک از این سوی دوردست باروها در سفر طوفان راه بسپارد؟

Saturday, December 30, 2006

مرگ انسانيت

.من که از پژمردن يک شاخه گل از نگاه ساکت يک کودک بيمار حتی قاتلی بردار اشک در چشمان و بغضم در گلوست مرگ او را از کجا باور کنم؟گفتگو از مرگ انسانيت است!

Sunday, November 19, 2006

دشمن

ناظم حكمت

براى تو
در هر معبر
كمينگاهى ازخشم
بنا كرده ايم
براى تو.
درآسمان
در حدقه ى چشمهاىابر
صاعقة ى سوزان به نگهبانى است
درآسمان
و دراعماق خا ك
خون كشتگانمان
وروياروى تو
ما(مردم) ايستاده ايم،
گريزگاهى براى تو نيست.
اينك!
موكب قهار مرگ ،
در كرانه هاى خروشان،
چون كفشى بى پاى است مرگ!
و چون لباسى است مرگ كه كسى در آن نيست!،
اينك موكب قهار مرگ!
تا با انگشتر بى نگين اش
كه بر انگشتى نيست
بى دست تقه بردرهاتان زند
تا بى كه دهانى
يا زبانى
يا گلوئى
آواز بخواند.
گوش كن
صداى قدمهايش را
و خش خش جامه اش را
خموشانه
اما چون درختى در باد

Wednesday, November 15, 2006

درخواستِ کمک از ايران برای تثبيت وضعيت بحرانی عراق مسخره،مضحک و حاکی از حماقت صرف ارايه دهندگان آن است.گويا فراموش کرده اند تهديدهای رفسنجانی و ديگر ملاهای مکار را که عراق را به باتلاق آمريکايی ها تبديل خواهند کرد.

Monday, October 16, 2006

باز مي‌آيم»




«در شهر من
از اين در بسته دگر سواري عبور نكرد .
و هيچ دري جز در به اتاق شكنجه باز نشد
و پنجره راهي به سوي نور نداشت
مگر به سوي ميدان تير
از آن فرشته‌اي(1) كه در ماه مي‌ديدند
جز ابليسي نصيب سرزمين من نشد
و اين بيغوله كه خانه ناميده اند آنرا
در باغچه اش به جز خار و گور خواهر و برادرم(2) باقي نماند
و آب حوض زيباي خانه‌مان
جز خوناب تن عاشقان نبود
و ماهيان حوضش جز زالوان

فرشتة در ماه
نفسش
جز رودي از گرباد سياهي نبود
و هر راه كه او مي‌نمود
جز به دوزخ ره نبرد

اين زندگي كه او گفت
جز سيه روزي نبود
در اين خرابه كه او ساخت
هيچ« انساني» زندگي نكرد
لوليدو خود نبود

در شهر مرده ما
صورتكهاي آدمكها
لبخند صورتكها
جز به ريا نبود
و در ميدانهاي شهرمان
بجاي فواره های سركش رقصان
و عبور شاد کودکان
جز تخت تغزير و جز چوبه دار نبود

خانه ام ويران شد
از پای بست ويران
در شهر خوب من
آباديش کنون
تنها براي مردار كردن است و بس
وگورستانش بهترين قسمت شهر
آزاد مي خواهمش آنرا , آزاد
تا دوباره بنا كنم
در ميان خرابه‌ها
خانة ام را

آتش زنم
تمامي كاخ دژخيم را
باشعلة سركش عشق
با دست خشم بسوزانم
سراپرده جهل را
همه صورتكها .
همه نقش هارا
و با دست بزرگ خويش
كه دست تمامي انسانها ست
و نه آدمكها
باز آورم دوباره به دلها
نام بلند عشق را
و بگشايم پنجره را
و پر كنم از هواي آزادي سينه را
به دست گيرم دست همسايه را
باز مي آيم
تا بسازم شهرم را
خانه ام را
وطنم را
باز مي آيم, باز مي آيم

Friday, August 11, 2006

MULLAHS FATE IN LEBANON

I hope that oneday the free world come to this point that it is a bunch of terrorist Mullahs in Iran that is main causer of all troubles in the Middle East and also in the world.We have not to forget that who kidnapped and murdered William kasi,who exploded American embassy and Marine site in LEBONAN.I know and feel with all my entity what these murderer Mullahs have done during the last decades in my burned homeland,IRAN.This criminal group is the main supporter of terrorism,active enemy of peace and stability in the region and now trying to make fire for their plan in making the nuclear weapon as soon as possible.Yes,i never forget the crimes of mullahs ,especially massacre of political prisoners and hope that the free world also take in mind that till this satanic regime is in power the world never will see the peace and prosperity.They have borned with crisis and will continue with crisis.There is no need to search for documents,mullahs "actions and sayings in this period of history is a valid evidence of their dirthy evil.It is a world war between good and evil camps and surely.Iranian people are by the side of goods and warmly press any hand that comes towards us for help.The Lebonan is a field of this destiny-making war and we have to decide and act commonly as fighters of freedom and humanity.

Thursday, April 20, 2006

سال سگ, ابراهیم نبوی

اهل ایرانم من
و طبیعی است که در خارج ایران باشم
روزگارم بد نیست
مدتی پیش کمی بهتر بود
لقمه نانی دارم
که قرار است همان لقمه نان را بدهم با احساس
به فلسطین و حماس

من کمی خوشحالم
غالبا اینطوری است
بخصوص اینکه قرار است که سال جاری
سال سگ باشد و ما نیز فراری از آن

سال سابق هم از سوی دگر
سال سگ بود
چه سال خوبی!

من در این سال سگی را دیدم
که به جای آهو
سوی مشهد می رفت
او سگی بود مودب و تمیز
نه چو سگ های دگر دندان تیز
سگ آرامی بود
او نجس پاکی را باور داشت
و غنی سازی را می فهمید
او توجه می کرد که جلوی عکاس
سر خود را به زمین بگذارد با احساس
بعدها شایع شد
که سگ قصه ما کلاش است
و غذايش آش است

من هواپیمایی دیدم در سال سگی
که فرو افتاد با صد عکاس
چه هواپیمای بی نقصی!
گفته شد رادارش کج شده است
و قرار است که در سالی بعد
همزمان با همه چیز
جهتش راست شود
عقربک هايش اما چپ می ماند

من در این سال سگی
مرد خوش تیپی را دیدم با چشم خودم
کور شد چشم من از دیدن او
بسکه او خوشگل بود
همه گفتند که این زیبارو
پرزیدنت جدید شماست
من که از خوشحالی دق کردم
همه گفتند که محمود عزیز
تا دو سال دیگر
یا خودش غایب خواهد شد
یا که آقا را ظاهر خواهد کرد

من رئیسی دیدم
که گلستان را می گفت گلستان چای است
معتقد بود که تاریخ همان فیزیک است
معتقد بود که آزادی یک زاویه قائمه است
سیصد و شصت و یا صد و هشتاد درجه
معتقد بود هنرمند غنی سازی باید بشود
تا شکوفا گردد
- یا شکوفه بزند-
معتقد بود پزشکان باید
سانتريفوژ بگيرند به دست
و به جای والیوم
اورانیوم بدهند

سال سگ سال پر احساسی بود
که همان زيبارو عاشق زر زر شد
- کار او زربافی – -
- مثل یک دختر همسایه که چسب
می شود
می چسبد
قصه عشق زری و زيیا همه جا پر شده بود
- بگذاریم که احساس زری نیز هوایی بخورد

من وزیری دیدم
که انشتین جلوش کم آورد
او تمام جدول های عالم را
ضرب در دو می کرد
حاصلش را از ده کم می کرد
و به اندازه تنهائی هر دانشگاه
حجت الاسلامی لازم داشت

من قطاری دیدم پر استاد
که سوی قم و نطنز عازم بود
و هواپیمایی دیدم که فقیهان را می برد
به رم یا پاریس

من در این سال سگی
گربه ایران را دیدم
- که هراسان شده بود-
و به جای گریه خندیدم
یاد آن تام و جری افتادم

گاه باید خندید
گاه باید گرئید
گاه باید لب جو
مشتی آب خنک برداشت و
به ديوار جهان پسال سگ بر همگان میمون بااشيد
و به ديوار نوشت:


د

Tuesday, April 18, 2006

safaraii baraye jang

jangi bozorg va tarikhi dar rah ast.ama afsus ke tavane sangini baraye mihan khahad dasht,zaheran entekhabi nadarim.az yek taraf molayan ba laf va gazaf az atom miguyand va khod ra amade barkhord nezami va az on taraf amerika va motahedanash az lezum eqdam ajel miguyand.jang dar rah ast.sterateji jangi amerika bar hamlaye pishgirane ostavar ast,dar moured iran:1.hamleye sangin mushaki va havaii ,estefade az bombhaye sangarkub ke qader be nefuz dar darune sangarhaye botuni va zirzaminist.qodrat takhrib balast,bekargiri salahhaye taktiki hasteii ham mohtamalst,viraniye gostarde va nabudi ani va avareze vahshatnake radioaktive dar meqyase vasi,peyade kardane niruhaye vije dar savahel khalije fars va eshgale navahiye jonubi az jomle tangeye hormoz,nofuz dar manateqe marzi va estefade az niruhaye bumi va mahali baraye dargiri hame janebe ba akhondha ke kordestan va baluchestan va khuzestan va azarbayejan ra shamel mishavad.bombarane tulani modat va bivaghfe ham made nazar ast,tahrim kamel az nou araq ham emkanpazir ast,be har hal ruzhaye sakhti dar pish darim,afganestan va araq ra didim,va hal in sarxamine pake ahuraii dar maraze tahajom kharejist,ama yek taraf molaha hastand ke moured nefrat va amel asli badbakhti va masayeb ma mibashand va ma khahane nabudi onha hastim,in jang beyn akhondha va amerikast.melate iran khahan hich jangi nist vali bar ma tahmil mishavad.2.estratejiye jangi molayan:az nazare nezami qabliyate moqabele ba hamle ra be toure moaser nadarand.marakeze nezami va mushaki dar saate avaleye hamle tavasote amerika nabud mishavad.estefade az tavane terroristi dar sathe mantaqe va jahan ba bekargiriye goruhaii hamchon hezbolah va jahade eslami va digar avamel khod dar khavaremiane bevije dar araq va lobnan va felestin,dar kol molayan dar sadade ijade yek jebhaye gostarde az marzhaye shamali pakestan ta savahele maditarane hastand,etehad va alqayede dar barname onhast,bastane tange hormoz ke amerika pishdasti khahad kard,omid molayan in ast ke hamle baid va agar ham vaqaii bashad mahdud khahad bud,;eshtebahe mahz,!jang ejtenabnapazir va dar rah ast,khod ra amade konid,avalin eqdame akhondha sarkube dakheli va qaloqame mokhalefin ast,omre anan tamam va sheytanha dar atash khashme iran va jahan khahand sukht.

Tuesday, April 11, 2006

NO SANCTION.NO NEGOTIATION.ONLY ATTACK

NOW,IT IS THE TIME TO CONSIDER OUR SITUATION;I THINK THAT ONLY SOLUTION TO THIS CANCEROUS GLAND OF MULLAH IS INTERNATIONAL INTERVENTION.SANCTION IS NOT AN EFFECTIVE WEAPON TO PERSUADE MOLLAHS OR MAKE A CHANGE.THEY CAN PASS IT SUCH IRAQ AND STAY IN POWER.ONLY PUT MORE PRESSURE ON THE UNFORTUNATE MASSES.AMERICA ,IF IS A FRIEND OF IRANIAN SHOULD NOT ATTACK NUCLEAR SITES BUT MUST ATTACK DIRECTLY THE POWER BASES OF MULLAHS IN A RELENTLESS MANNER AND DESTROY THE MILITARY AND POLITICAL CENTERES.THEY CAN ALSO HELP IRANIAN DISSIDENTS TO MAKE A GREAT COALITION AND GIVE HOPE TO THIS DESPRATE NATION THAT AFTER MOLLAHS THERE WOULD NOT BE ANOTHER IRAQ!INTERNATIONAL SOCIETY COULD DO MORE IF IS READY TO CHANGE ITS POLICIES.PLEASE CUT YOUR RELATIONS WITH THIS TERRORIST GROUP.I KNOW YOU HAVE TO LOSE YOUR MOST EASY INTERESTS,BUT IF YOU ARE HONEST THINK A LITTLE ABOUT A NATION.NUCEAR SITES ARE OUR NATIONAL RESOURCES.WE NEED THEM.OUR COMMON ENEMY IS MOLLAHS.COME AND GIVE YOUR HAND TO CHANGE THIS REGIME.THIS IS ONLY WAY TO GET RID OF THIS EVILS.I KNOW WHAT A THREAT THEY WILL BE IF GET ATOMIC BOMB BUT YOU ARE SLOW AND MOLLAHS WANT TO KILL TIME.I HAVE NOT ANY HOPE TO AN INTERNAL MOVEMENT.BUT ALL OF US ARE LOOKING TO OUTSIDE AND ESPETIALLY TO UNITED STATES.OH !IT IS A GREAT SHAME!WE ARE WEAK AND DISAPPOINTED,PLEASE UNCLE SAM COME AND SAVE US.?!YES MY FELLOW COUNTRYMEN IT IS A A BLACK PERIOD OF OUR HISTORY.

Tuesday, January 17, 2006

ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت - غزلی تازه از سیمین بهبهانی:

ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت/کو چراغی جز تنم کاتش زنم در شام تارت///ماه کو، خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!/چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت///آبرویت را چه پیش آمد که این‌بی‌آبرویان/می گشایند آب در گنجینه‌های افتخارت///شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن/کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت///می فروشند آنچه داری: کوه ساکن، رود جاری/می ربایند آهوان خانگی را از کنارت///گنج‌های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت/درج عصمت مانده‌بی‌دردانگان ماهوارت///شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر/با گداز سوز و ساز مادران داغدارت///در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم/بند بگشا- ای خدا- تا شکر بگذارد شکارت///مدعی را گو چه سازی مهر از گل در نمازت/سجده بر مسکوک زر پر سودتر آید به کارت///این زن ای من- بر کمر دستی بزن، بر خیز از جا/ جان به کف داری همین بس بهره از دار و ندارت.

Wednesday, January 11, 2006

Results of this crisis

Mullahs have been generated and are generators of crisis and condemned to destruction in crisis.This criminal group challenge the international willpower,they try to create a new crisis in form of their nuclear plans,certainly they will be annihilated in this self-made crisis.Unfortunately,our country will sustain a heavy losses.The masses are silent,indifferent,nerveless and neutral,in this condition the others will decide our fate.

ملايان زاييده و زاينده بحران و محکوم به نابودی در بحران

اين گروه جنايتکار اراده جامعه جهانی را به چالش ميگيرند،آنها تلاش دارند تا يک بحران جديد در قالب طرح هسته ای خود ايجاد نمايند،محققاّ در اين آتش خودافروخته خواهند سوخت،امّا کشور هزينه سنگينی متحمل خواهد شد.توده ها خاموش،بی تفاوت،بی رگ وخنثی ؛نخبگان نا اميد و منزوی و پراکنده؛و مسلماّ دراين وضعيت ديگران هستند که برای سرنوشت ما تصميم خواهند گرفت

Sunday, January 01, 2006

داروَگ

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.

گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران."

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟