Monday, December 17, 2007

به یاد زندانیان سیاسی

آفتابی

نیست

هوشنگ ابتهاج

(ه ا سايه فروردين 1363)

ارغوان!

شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،

آنچه ميبينم ديوار است
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكشم از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند
ره چنان بسته كه پرواز، نگه
در همين يك قدمی مي‌ماند
كورسويي ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زندانی است

هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی اين دخمه نينداخته است

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
ياد رنگينی در خاطر من
گريه مي‌انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد

ارغوان
اين چه رازی است كه هر بار بهار
با عزای دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره، باز سحر غلغه مي‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من

Tuesday, December 04, 2007

یک گزارش


گزارش اطلاعاتی منتشر شده در آمریکا مبهم ،پیچیده و بر مبنای فرضیات و احتمالات امّا به جهاتی بسیار مهم است.۱:ملایان دارای طرح وبرنامه عملی برای تولید سلاح هسته ای بوده است و این تأییدی است بر نظراتی که معتقد به این امر بوده اند .
۲: ملایان تحت فشارهای خارجی بویژه ایالت متحده ناچار به توقف این برنامه شده اند.
۳:گزارش نمیتواند احتمال وجود طرح های مخفیانه در این زمینه را نادیده بگیرد.
۴:تداوم غنی سازی اورانیوم که خود دلیل روشنی بر تلاش ملایان برای دستیابی سلاح هسته ای است.
ابراز رضایت ملایان نشان از سواستفاده معمول ملایان از انتشار چنین گزارشهای مبهم و دو پهلو در جهت فریب افکار عمومی است در حالیکه نکته چندان مثبتی جز توقف مقطعی ظاهری در سال ۲۰۰۳
در این گزارش نیست و دیدیم که بوش امروز باز بر خطر ملایان تأکید کرد.اما انگیزه انتشار گزارش چندان روشن نیست؛آیا این نشانی از یک دام است یا توافقی پشت پرده!

Monday, August 06, 2007

قهرمان بدرود

مجيد لبخند پيروزی بر لب ,با نگاهی سرشار از عشق و محبت به وسعت تمام قرون ,راست قامت و مردانه طناب دار بر گردن,ايستاده ميميرد وما محبوسان شهر طاعون زده در سکوتی شرم اور به تماشا نشسته ايم.قاتل ان زن بی گناه روزنامه نگار در پای چوبه دار ناگزير از تسليم ناپذيری اين جوان شورشی ميگويد و اينچنين است که قهرمان اين ديار سنگستان با جادوی شياطين عمامه به سر جان در راه عدالت ستانی ميدهد.او نمونه روشن خشم فروخورده فرزندان هزاران مجاهد و مبارزی است که به گناه ايستادگی در برابر حکومت جهل و جنايت ملايان دسته دسته سرود ايران ازاد بر لب به دست ايادی شيطان قتل عام شدند و جلادان هم کسانی بودند همچون قاضی مقدس که به دستور ديو جماران جوانان ايران زمين را بر دار ميبردند .اری اين چنين است برادر و خواهر!اما اين سياه انديشان با رويش ناگزير جوانه ها چه ميکنند.

Sunday, August 05, 2007

دارها

اين روزها شاهد اعدام جوانان تحت عناوين اراذل و اوباش هستيم.شايد در ميان انان افرادی نيز باشند که مرتکب جرم وجنايتی شده باشند و در اين مورد که هر کسی که مجرم است بايد مجازات شود جای بحثی نيست اما موضوع فراتر از مجازات مجرمين است.ملايان جنايتکار در فاز سرنگونی و در سراشيبی سقوط با اگاهی از روحيه انفجاری توده های جان به لب رسيده از فقر و فساد و استبداد دارها افراشته و اشکارا ميگويند سزای مخالفت و حتی کوچکترين اعتراضی شکنجه و طناب دار است ما را از کسی باکی نيست و چه را نه!؟مگر جامعه جهانی در زمان کشتار جمعی زندانيان سياسی در سال ۶۷ و ۳۰ سال حکومت قرون وسطايی مشتی ملای جاهل و ادمکش چه اقدامی کرده است که امروز که روز فروپاشی سيتسم ضد انسانی انهاست بتواند کاری کند.اری ديوان خون اشام در کوی و ميدانها دارها بر پا هر روز گروهی از جوانان وطن را به عناوين مختلف حلق اويز ميکنند و چه کسی است که نداند که اگر قرار است اراذل و اوباش را اعدام کنند چه کسانی مستحقتر از خود ملايان شيطانی است؟

گاهی است که مرگ معنی آزادی ست

اشعار گاهی است که مرگ معنی آزادی ست

اسماعیل وفا یغمایی

برای فرزندان شجاع مردم ایران کاوسی ها

گاهی ست که مرگ، معنی آزادی است

ویرانی تن،نهایت آبادی ست

آمیخته گاه اشک غم با شادی ست

وقتی که به مرگ زنده رسم رادی است

***



در زیر طناب دار این خنده ی شا د

در ثانیه ی آخر قبل از میعاد

گو چیست بجز نشان پیروزی داد

در مطلق دین پناهی استبداد

***

درموسم خامشی دهان وا کردید

با مرگ حیات خویش معنا کردید

از نقد حیات آنچه پیدا کردید

یکباره نثار گام فردا کردید

***

شد آینه، رویتان، به هنگام سفر

تا خلق کند به چهره ی خویش نظر

این خنده که بشکست ز جلاد کمر

یعنی که شکوه خلق باشد برتر

***

شیخان به خر مراد خوش مینازند

بر خون و سرشک مردمان میتازند

پیش از همه لیک کاشف این رازند

در بازی آخر، بخدا میبازند!

***

سی سال گذشت و دارها از پس دار

برسینه ی پور و دخت مردم رگبار

ای شیخ نگاه کن تو در آخر کار

مرگ از تو به شرم و زندگانی بیزار

***

دانم زهنر نیست فراتر آری

در میهن من ولیک دانم باری

از شعر و خطابه بر نیاید کاری

الا که به همسایگی رگباری

4اوت 2007

نوكرتونم ، مثل مرد ميميرم »




آنان كه تداومشان را دردارو دشنه
ودرصورت نوميد و درهم شكسته آويخته گان به دارجستجو مي كردند
امروزدرتلاءلو غرور و عظمت شادابي چهره ات, به خاك افتادند.
آونگ جسم خاكي تو, با ارمغاني از جسارت يك نسل به خون نشسته
آهنگ ختم انديشه دارو دشنه مي نواخت.
وچه زيبا ناميدت مادر كه زيبنده تو بود ( حسين)
پايداري غرور انگيزت معلم صحنه بود
وچه سر فرازانه
كه انبوه خم شدگان زير يوغ اختناق عمامه
به ديدار بلنداي اين سرو ايستاده، قامت راست كردند
هراس از دلهاشان گريخت و با تو همصدا شدند
امواج لبخند تو لبهاي فروبسته را به اعتراض گشود

Saturday, June 09, 2007

"به آيندگان" شعری از برتولت برشت

Iراستی که در دوره تيره و تاری زندگی می کنم:امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند اخم بر چهره نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است.اين چه زمانه ايستکه حرف زدن از درختان عين جنايت است وقتی از اين همه تباهی چيزی نگفته باشيم!کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است زيرا دوستانی که در تنگنا هستندديگر به او دسترس ندارند.اين درست است: من هنوز رزق و روزی دارم اما باور کنيد: اين تنها از روی تصادف است هيچ قرار نيست از کاری که می کنم نان و آبی برسد اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.از قديم گفته اند: بخور، بنوش و از آنچه داری بهره بگير اما چطور می توان خورد و نوشيدوقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بيرون کشيده ام و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است.اما با همه اين حرفها باز هم می خورم و می نوشم.من هم دلم می خواهد از روی خرد زندگی کنم در کتابهای قديمی آدم خردمند را چنين تعريف کرده اند:از آشوب زمانه دوری گرفتن و اين عمر کوتاه رابی وحشت سپری کردن بدی را با نيکی پاسخ گفتن آرزوها را يکايک به نسيان سپردن اين است خردمندی.اما اين کارها بر نمی آيد از من.راستی که در دوره تيره و تاری زندگی می کنم.IIدر دوران آشوب به شهرها آمدم زمانی که گرسنگی بيداد می کرد.در زمان شورش به ميان مردم آمدم و به همراهشان فرياد زدم.عمری که مرا داده شده بودبر زمين چنين گذشت. خوراکم را ميان سنگرها خوردم خوابم را کنار قاتلها خفتم عشق را جدی نگرفتم و به طبيعت دل ندادم عمری که مرا داده شده بودبر زمين چنين گذشت. در روزگار من تمام راهها به مرداب ختم می شدند زبانم مرا به جلادان لو می داد زورم زياد نبود، اما اميد داشتم که برای زمامداران دردسر فراهم کنم!عمری که مرا داده شده بودبر زمين چنين گذشت.توش و توان ما زياد نبود مقصد در دوردست بود از دور ديده می شد امامن آن را در دسترس نمی ديدم.عمری که مرا داده شده بودبر زمين چنين گذشت. IIIآهای آيندگان، شما که از دل توفانی بيرون می جهيدکه ما را بلعيده است.وقتی از ضعف های ما حرف می زنيديادتان باشدکه از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.به ياد آوريد که ما بيش از کفشهامان کشور عوض کرديم و ميدانهای جنگ طبقاتی را با يأس پشت سر گذاشتيم،آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.اين را خوب می دانيم:حتی نفرت از حقارت نيزآدم را سنگدل می کند.حتی خشم بر نابرابری همصدا را خشن می کند.آخ، ما که خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا کنيم خود نتوانستيم مهربان باشيم.اما شما وقتی به روزی رسيديدکه انسان ياور انسان بوددرباره مابا رأفت داوری کنيد! ***

Monday, May 14, 2007

نیلوفر

از مرز خوای می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویاها



در مرداب بی ته ایینهها
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بود م
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگهایش من بودم که می دویدم
هستی اش درمن ریشه داشت
همه من بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام , که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی , وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم , ترا من چشم در راهم. شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند ,در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ,گرم یاد آوری یا نه ,من از یادت نمی کاهم ,ترا من چشم در راهم.

Wednesday, May 09, 2007

صداي پاي باران است


دکترزری اصفهانی

صداي پاي باران است
صداي نرم اندوهي كه ميبارد
صداي دوردست آرزويي گم شده در باد
صداي پاي فروردين
وپچ پچهاي عشق آلود آب و خاك
وبوي خاك باران خورده نمناك
صداي پاي باران است
من اينجايم ميان قطره هاي خيس و ميگويم
چه زيبابود باران هاي اسفندي درآن ايام
و نجواي نشاط دانه هاي خيس بر دشت و در و بر بام
وعطرپونه هاي تازه رسته درشروع فصل

صداي پاي باران است
كه ميگويد زمان بگدشت
و ره دوراست وبي برگشت
صداي پاي باران است

Thursday, April 05, 2007

بازی شیطان

باز هم ملایان و نمایش های مسخره!گروگان گیری و اعتراف تلویزیونی،تهدید و جا زدن در دقیقه نود!خوب این بار افراد خارجی و بویژه انگلیسی(پدرخوانده اقایان) و نه جوانان رشید ایرانی که اینک در خاوران خفته اند و شاهدی بر رحم و عطوفت اسلامی ملایان شیطان.بیداد و بیداد از سرنوشت یک ملت!

Tuesday, March 20, 2007

کريمپور شيرازی

ای شهيدی که بخون خفته و گلگون کفنی / ای عزيزی که بخون غرقه ز عشق وطنی ´, ای جوانی که در آزادی ايران عزيز / چهره گلگونی و خندانی و خونين کفنی ,ای حبيبی که به آزادگی و جانبازی / شهره شد نام بلند تو بهر انجمنی , ای وطن خواه شريفی که نبودت ز وطن / بهره جز تير جفائی و کهن پيرهنی , ای هزاران که بخون گشته پر و بال تو غرق / از سيه کاری و خونخواری پير زغنی, ای جوانی که ز خون دل مردانه تو / گشته سيراب و برومند درخت کهنی, ای پريچهره عزيزی که در ايام شباب / خفته در خاک ز بيداد پليد اهرمنی, ای شهيدی که دم مرگ نوشتی بر خاک / , پيشوا زنده و جاويد , ز خون بدنی ,جامه غرقه بخون تو چو شد پرچم دوست / خصم دانست که تو کاوه لشگر شکنی , سر و جان در پی جانان بگرفتی بر کف / تا نگويند که عاشق نئی و لاف زنی , جان شيرين بنهادی بسر عشق وطن / تا که پرويز بداند تو همان کوه کنی , سر قدم کردی و سينه سپر تير بلا / تا صف خصم بداند که تو روئينه تنی, سينه چاک ترا ديد چو مادر خنديد / پدری گفت بنازم که تو فرزند منی, نازم آن لحظه که خونين دهنت خندان بود / تانگويند که گريانی و خونين دهنی , نازم آن غيرت و آن همت و آن عزم بلند / که جز ايران بدم مرگ نگفتی سخنی , ای بخون خفته شهيدان بشما باد سلام / ای کفن پوش عزيزان بشما باد سلام

Friday, March 16, 2007

بهاران خجسته باد

بهار از راه میرسد.فصل رویش دوباره اما در سرزمین سوخته من طناب دار بر پاست،برادران و خواهرانم به جرم آزادیخواهی در زندان و زیر شکنجه،مردم در جستجوی تامین معاش ناتوان از خرید رختی نو برای کودکان آرزومندشان شرمنده،امید و آرزو واژه هایی گمشده،عشق و شادمانی رویاهایی فراموش شده،موج خستگی و ناامیدی در نگاه ها پیدا،سایه شوم جنگ و ویرانی همه جا گسترده :امّا بهار قدمت مبارک که در جلوس تو رویش دوباره باغ آزادی و رهایی را میبینم.باشد که حضور سبزت جنبشی باشد برای این روح های خسته برای یک خانه تکانی تاریخی.بهاران خجسته باد که بهاران همیشه آزادی را برایمان تداعی میکند.

Sunday, March 04, 2007

Armed struggle

The satanic group of Mullahs have done countless crimes against the people of this Ariaii land and for three decades we have been engaged in all methods of struggle to liberate Iran from the rule of this occupant devil but for many reasons we could not reach our holy ideal.In the first years of rulership of Mullahs some organizations resort to arms and fought but for the internal conditions of that time the Mullahs suppressed the oppositions and stayed in power.We have also seen the fate of reformists groups that wanted to make changes in framework of this religious dictatorship.Now,for many years we are witness of all kinds of oppression,tortures,imprisonment and social abnormalities as poverty,prostitution,unemployment,addiction and general collapse of social infrastructures of our homeland.The continuation of this unhumane system resulted to the all calamities of iranian nation at present.Now,all we see is disappointment,desperation,indifference and silence of afflicted masses.From the other part exiled opposions are not able to reach an agreement and make a powerful coalition for freedom of Iran.In this dark night of desperation a hero.a brave child of Baluch take arms and call for armed struggle as a only way that can defeat this bunch of criminal Mullahs. The oppressors all over the world in complicity with Mullahs call them terrorists and condemned them!For them massacre of youngs and execution of innocent humans is nothing but as a legitimate! way that Mullahs have been using during these years against freedom-loving people and always they have been silent or confirmed it,but free conscience of humans and all deperived nations of the world know that this is a freedom waragainst the criminal.anti human and God Mullahs.Above all,the oppinions of the sufferered people of Baluch and other freedom-loving iranians have to be considered important that they are the right ones to juge in this case.Sure,the other Abdolmalekiha will rise from the other parts of this old land .The better tomorrow is ours.
عمر دیوان چه زود به سر میامد اگر در هر گوشه ای از سرزمین طاعون زده(ملازده)عبدالمالکهای دیگری قد بر میافراشتند.این دلاور مرد بلوچ فرزند ایران و قهرمان توده های ستمدیده است.تنها راه آزادی جنگ مسلحانه است وبگذار تمام ظالمان ما را تروریست بنامند.نسیم آزادی از شرق میوزد و نوید فردایی دگرگون است.

Sunday, February 25, 2007

آیا این خواب زدگان را جسارت بیداری است؟باور ندارم!در مرگ و نیستی دیوان شک ندارم اما افق فردا تیره میبینم.در این سیاه عصر حاکمیت عمامه داران بی بنیان، دریغ از شبروان برق آسا که خواب از چشم دیوان بربایند،دریغ از کاوه که اسکندری در راه است واین زخم کهنه ویرانی تخت جمشید را شکافتن بیمناکم.اهورایی سرزمینم راآتش سوزان اجنبی افروز در هراسم.دریغ از مایی که نوید روشنی و رهاییست ودریغ از فردایی که گل امید را دل تاریک شبش نتوانم کاشت.نگاهم به هر سوی در جستجوی سوارانی از جنس خودم سرگردان که پیام آوران آزادی بودند و اکنون دیرزمانیست در شهر سنگستان به جادوی اهریمن در طلسم.کدامین قاصدک از این سوی دوردست باروها در سفر طوفان راه بسپارد؟

Saturday, December 30, 2006

مرگ انسانيت

.من که از پژمردن يک شاخه گل از نگاه ساکت يک کودک بيمار حتی قاتلی بردار اشک در چشمان و بغضم در گلوست مرگ او را از کجا باور کنم؟گفتگو از مرگ انسانيت است!

Sunday, November 19, 2006

دشمن

ناظم حكمت

براى تو
در هر معبر
كمينگاهى ازخشم
بنا كرده ايم
براى تو.
درآسمان
در حدقه ى چشمهاىابر
صاعقة ى سوزان به نگهبانى است
درآسمان
و دراعماق خا ك
خون كشتگانمان
وروياروى تو
ما(مردم) ايستاده ايم،
گريزگاهى براى تو نيست.
اينك!
موكب قهار مرگ ،
در كرانه هاى خروشان،
چون كفشى بى پاى است مرگ!
و چون لباسى است مرگ كه كسى در آن نيست!،
اينك موكب قهار مرگ!
تا با انگشتر بى نگين اش
كه بر انگشتى نيست
بى دست تقه بردرهاتان زند
تا بى كه دهانى
يا زبانى
يا گلوئى
آواز بخواند.
گوش كن
صداى قدمهايش را
و خش خش جامه اش را
خموشانه
اما چون درختى در باد

Wednesday, November 15, 2006

درخواستِ کمک از ايران برای تثبيت وضعيت بحرانی عراق مسخره،مضحک و حاکی از حماقت صرف ارايه دهندگان آن است.گويا فراموش کرده اند تهديدهای رفسنجانی و ديگر ملاهای مکار را که عراق را به باتلاق آمريکايی ها تبديل خواهند کرد.

Monday, October 16, 2006

باز مي‌آيم»




«در شهر من
از اين در بسته دگر سواري عبور نكرد .
و هيچ دري جز در به اتاق شكنجه باز نشد
و پنجره راهي به سوي نور نداشت
مگر به سوي ميدان تير
از آن فرشته‌اي(1) كه در ماه مي‌ديدند
جز ابليسي نصيب سرزمين من نشد
و اين بيغوله كه خانه ناميده اند آنرا
در باغچه اش به جز خار و گور خواهر و برادرم(2) باقي نماند
و آب حوض زيباي خانه‌مان
جز خوناب تن عاشقان نبود
و ماهيان حوضش جز زالوان

فرشتة در ماه
نفسش
جز رودي از گرباد سياهي نبود
و هر راه كه او مي‌نمود
جز به دوزخ ره نبرد

اين زندگي كه او گفت
جز سيه روزي نبود
در اين خرابه كه او ساخت
هيچ« انساني» زندگي نكرد
لوليدو خود نبود

در شهر مرده ما
صورتكهاي آدمكها
لبخند صورتكها
جز به ريا نبود
و در ميدانهاي شهرمان
بجاي فواره های سركش رقصان
و عبور شاد کودکان
جز تخت تغزير و جز چوبه دار نبود

خانه ام ويران شد
از پای بست ويران
در شهر خوب من
آباديش کنون
تنها براي مردار كردن است و بس
وگورستانش بهترين قسمت شهر
آزاد مي خواهمش آنرا , آزاد
تا دوباره بنا كنم
در ميان خرابه‌ها
خانة ام را

آتش زنم
تمامي كاخ دژخيم را
باشعلة سركش عشق
با دست خشم بسوزانم
سراپرده جهل را
همه صورتكها .
همه نقش هارا
و با دست بزرگ خويش
كه دست تمامي انسانها ست
و نه آدمكها
باز آورم دوباره به دلها
نام بلند عشق را
و بگشايم پنجره را
و پر كنم از هواي آزادي سينه را
به دست گيرم دست همسايه را
باز مي آيم
تا بسازم شهرم را
خانه ام را
وطنم را
باز مي آيم, باز مي آيم