Friday, July 24, 2009

جنبش سبز


این یک جنبش خود جوش ،مردمی و آزادی طلب است.تک تک اونهایی‌ که در خیابان‌ها فریاد میزنند و با زندان و شکنجه و خون هزینه میدهند ،هر کدام رهبری هستند و خوب می‌دانند چه میخواهند.هر گروه و سازمان و حزبی خصوصا خارج نشینان اگر بخواهند اون را مصادره به نام خویش کنند به این ملت و این جنبش خیانت میکنند.این مردم خسته از ظلم و ستم آخوندی شیوه مبارزه را به درستی‌ و با شیوه‌های منحصر به فرد خود انتخاب کرده اند ،اونها و شاید اکثریت مطلق سیستمی‌ انسانی‌ و آزاد و غیر از این حکومت میخواهند ولی‌ با خود آگاهی‌ جمعی بهترین راه را انتخاب که هم رژیم را از وسط شقه و هم چنین جهانی‌ را به حمایت وادارند .حال ما که هستیم که برای اونها راه مشخص کنیم،ما اگر راست میگوییم صدای اعتراض آنان و نقض حقوق انسانی‌ آنان را به دنیا برسانیم نه اینکه هر گروهی که حتا نامشان را هم اون مردم نمیدانند ادعای رهبری بنمایند.جنبش سبز از دل توده‌ها با خواست‌هایی‌ بر اساس آزادی،حق بشر و زندگی‌ بهتر سر بر آورده،نه ایدئولوژیک و نه وابسته به جریانی خاص،اونها مردمند،جوان ،پیر،دختر،پسر،مذهبی‌،غیر مذهبی‌ ،با حجاب،بیحجاب و خلاصه از همه قشر منتها دلیر‌ترین و بیباک‌ترین‌ها که حاضرند حتا خون خود را هم هزینه کنند.پس بیایید انعکاس مظلومیت و شعار‌های بر حق آنان باشیم و بس.

Sunday, July 19, 2009

برگزاری یک نظر خواهی‌ عمومی یا همان رفراندم آزاد تحت نظارت سازمان‌های مستقل و بیطرف یک خواست حد اقلی در این شرایط است هر چند همه میدانیم سطح انتظارات از این اعتراضات خیابانی خیلی‌ بیشتر از این هست اما به احترام بخش عظیمی‌ از ملت که معترض به نتیجه این انتخابات هستند و اون را تقلبی میدانند ما هم یک رفراندم آزاد برای پذیرش یا ردّ این دولت را میپذیریم.این هم یک خواست واقع گرایانه و هم قدمی‌ به جلو برای جنبش آزادی خواهی‌ ایران است.این فرصتی تاریخی برای رسیدن به اهداف انسانی‌ و ملی‌ ماست که در رأس اون آزادی وطن و ایرانی‌ جدید است اما باید از تجربیات گذشته درس گرفت و متناسب با توان و خواست عمومی حرکت و شعار‌ها را مطرح کرد.شعار‌ها میتواند آزادی زندنیان سیاسی،آزادی بیان و تجمع و از همه قوی تر رفرندم آزاد باشد.

Thursday, July 16, 2009

vatan az Kasraii

وطن وطن تو سبز جاودان بمان
وطن! وطن! نظر فکن به من، که من به هر کجا، غریب‌وار که زیر آسمان دیگری، غنوده‌ام همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام اگر که حال پرسی‌ام، تو نیک می‌شناسی‌ام من از درون غصه‌ها و قصه‌ها برآمدم چه غمگنانه سال‌ها که بال‌ها زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات که در خروش آمدی به جنب و جوش آمدی به اوج رفت موج‌های توکه یاد باد اوج‌های توکنون اگر ز خنجری میان کتف خسته‌ام اگر که ایستاده‌ام و یا ز پا فتاده‌ام برای تو، به راه تو شکسته‌ام سپاه عشق در پی است
. شرار و شور کار ساز با وی است.دریچه‌های قلب باز کن،
سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان کنون به گوش می‌رسد من این سرود ناشنیده را، به خون خود سروده‌اموطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که م ن پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای توبه دوردست مه گرفته پر گشوده‌ام

Saturday, June 27, 2009

ما پیروز شدیم.
۱:این رژیم در این سی‌ سال با سرکوب،اعدام،شکنجه و ایجاد فضای ترس و وحشت و برخورد شدید و کاملا بی‌ رحمانه با هر گونه حرکت اعتراضی به نوعی فضای ذهنی‌ همه ما را اسیر ترسی‌ درونی نموده بود که حتا در پایمال شدن بدیهی‌‌ترین حقوق انسانی‌ خود همچون آزادی انتخاب نوع پوشش نیز جرات مخالفت صریح را از ما گرفته بود.این بار این دیوار ذهنی‌ ترس فروریخت و در عمل نشان دادیم که از مرگ هم هراسی نداریم و این جهانی‌ را به حیرت واداشت.
۲:با پاشیدن بذر بی‌ اعتمادی همه را از هم بیگانه و گریزان کرده بود به شکلی‌ که دیگر برادر را هم به برادر اعتمادی نبود ولی‌ به یکبار همه به هم پیوستیم و خاطره شیرین روزهای انقلاب ۵۷ را زنده کردیم و این باور را که با همدیگر هر مانعی را در هم خواهیم شکست ثابت نمودیم.اتحاد ایرانیان داخل و خارج دست آورد کمی‌ نیست.
۳:ماهیت واقعی این ستمگران از خدا بی‌ خبر بر همه جهان روشن شد و همه دیدند که چه جنایتکارانی به نام دین در ایران حاکم و برای حفظ قدرت نامشروع خود به هر جنایتی دست میزنند و به راستی‌ که هیچ اعتباری حتی در چشم فریب خورده گان لبنان و فلسطین هم ندارند.
۴:فهمیدیم که برای رسیدن به آرزوها و آهدافمان باید فداکاری کنیم و خون پاک جوانان ایران زمین بر سنگ فرش خیابان‌ها گواه روشن این مدعا است.
پس برادر و خواهر هم وطن!دیگر عقب نشینی روا نیست،این راهیست که باید تا آخر که آزادی میهن است ادامه دهیم.ما ساده اندیش نیستیم و میدانیم که این رژیم جهل و جنون و خون به سادگی تن به این خواست بر حق ما نمیدهد ولی‌ این خود شروعی زیبا بود که پایانی بر کابوس ملایان خواهد بود.این مبارزه یی طولانی و پر از فراز و نشیب است که با اراده جمعی‌ ما پیروزی و آزادی وطن را به ارمغان خواهد آورد.

Friday, June 26, 2009

نه ! «ندا» نمرده است اسماعیل وفا یغمائی

نه! هزار بارنه!صد هزار بار نه!ندا نمرده است گرچه چنگ و ریش شیخک پلید، این یزید پست و پیر این شریر روزگارما بخون او خضاب شد گرچه در میان ابرهای سرخفام و سربگون مرگ ناگهان نهان،تکه ای ز آفتاب شد آتشی که در رگان پاک او زبانه میکشید کی فسرده است! کی فسرده است نه! هزار بار نه! ندا نمرده است جویبار خون پاک او در میان موجهای خشم ملت بزرگ ما گرم و داغ و آتشین و خشمگین چو رود میشود نام او چو آخرین کلامش از دهان خونچکان و قلب خونفشان او بر لبان و درترنم و خروش قلبهادر تمام شهرها،در تمام کوچه ها در تمام پشت بامها در خروش از پی خروش در قیام ملت از پی قیام رعد میشود،آذرخش می شود ، سرود می شود آتشی که از رگان او بخاک ریخت عاقبت میان دستهای مردمان رو به سوی کاخهای ظلم شیخکان شعله زارهای سرب داغ پر زدود میشود نه! هزار بارنه!صد هزار بار نه!ندا نمرده است رود میشود ندا سرود میشود ندا شعله زارهای خشم پرزدود می شود ندا عاقبت پس از رهی که دیر و دور نیست انقلاب و آفتاب می شود ندا . بیست و سوم زوئن دو هزار و نه

Thursday, June 25, 2009

If anyone think that mollahs yield to our demands by peaceful means ,he/she is very far from the reality in Iran.I am in favor of peaceful protests but it does not work here in iran.Here,the answer for your question is a bullet in heart or club on head.What I have seen during these days is an open evidence of savagery by those that I never call them human. brutality in name of God!For me that belong to the past generation,it's all normal and we're used to it.If interested ,please go to sixty's decade in Iran.I try to tell you that this regime from the beginning of it's rule stayed in power only by killings, fear,crime and lie in name of Islam.I hate this Islam that killed thousands of my brothers and sisters,raped my young sisters in prison (yes,they did this as a religious order).Khomeini that Mr.mousavi claims is the Imam,was a crazy old man that ordered the mass execution of political prisoners.I call him a crazy and am right.Please listen to his speeches and then make a fair jugement.YES,THIS CRIMINAL BUNCH OF MOLLAHS MUST BE PUNISHED FOR ALL INJUSTICE AND CRUELTIES THAT HAVE DONE .SO,DO NOT BE SIMPLE-MINDED.I, like the others hope that Iran nation reach to it's desired goal by low-cost activities but my knowledge tells me it is impossible.Let's be honest with ourselves.Mousavi! I appreciate your resistance but you want to keep this unhuman system and save it from collapse.You must be aware of the feelings of youngs on the street,they hate this clerical regime,but they voted to you because..you gave them a ray of hope ,think you may be able to change the system a lot in favor of youth.now ,we all see the results.I as an iranian ordinary human apart from my own ideological viewpoint support this movement that is a new revolution to change the fate and also support you as a man that our nation have voted to But you have to accept your historical role in this hard time.If you act bravely and detached yourself from all these nonsense that MOllahs have told us during these 30 years ,then it is a chance that you lead this freedom movement and be a national hero in our history.THe nation has trusted you and we respect Iran nation will .We wait....

Wednesday, June 24, 2009

این نبردی بین خیر و شر است.ملتی به جان آمده از ظلم و ستم آخوند‌ها فریاد اعتراض و خشم خود را به گوش جهان میرساند.شاید در کوتاه مدت کشتار و سرکوب بتواند این شورش ملی‌ را خاموش کند ولی‌ آتش زیر خاکستر خواهد بود که دوباره زبانه خواهد کشید و بساط جور این اهریمنان عمامه به سر را خواهد سوزند.برادر و خواهر ناا امید نشو!دیگر همه میدانیم چه میخواهیم ،پس مبارزه خود را به هر شکل ممکن ادامه دهیم.مبارزه اشکال مختلفی‌ دارد،متناسب با شرایط به پیش و فقط به نیروی ایمان خود به آزادی متکی‌ باشیم.

Sunday, June 21, 2009












شنبه سیاه و ندای روشن فردا.شنبه روزی بود که نسل جوان ایران
با دست خالی‌ به نبردی نابرابر با ستم گران حاکم بر وطن b برخااست نشان دادند که دیگر نمیخواهند تسلیم این سرنوشت سیاهی شوند که این پیام آورن شیطان بر این سرزمین آریایی تحمیل کردند.این جنبش نوین مردمی نوید روز‌هایی‌ روشن را به ما میدهد،مائی که خسته و نامید سالها بود دچار سکوت و بی‌ تفاوتی شده بودیم و از هم گریزان .وطن پر شور آریایی به گورستانی خاموش میماند و ما چون مردگانی متحرک نظار اگر این ویرانی بودیم.اما جوانان وطن به پا خواستند و رو در رو با اهریمنان فریاد آزادی سر دادند و خون پاکشان بر خیابانها جاری شد.در این روز خونین شاهد پرواز روح پاک ندا بودیم که با چشمان معصوم و آسمانی آاش در لحظه عروج به ما نگریست و آتش بر جان‌های میلیون‌هانسان زد.پرستوی شاد آسمان بهاریه وطن به خون نشست در روزی که بردرانش هم در هر کوچه و کویی مردان فدا میشدند.چشمان پاک و نوری درخشید و راه روشن فردا را به ما نشان داد
.

وقتی‌ من و تو ما شویم و دست دوستی و برادری به سوی هم دراز کنیم،وقتی‌ که چون اعضای یک خانواده پشت و پناه هم باشیم ،وقتی‌ بدانیم که این شیاطین ما را از هم جدا کردند و به جان هم انداختند ،وقتی‌ گل لبخند بر لبان دختران و پسران جوان نقش میبندد،وقتی‌ دانستیم که باهم بودن ما روز مرگ دیکتاتور است اون روز روز آزدی وطن است ،روز پیروزی روشنی‌ بر سیاهی است ،همچنان که امروز میبینیم.
ندا ،خواهرم دختر زیبای وطن!خون سرخ تو بر سنگ فرش خیابان جاری شد و چه دردناک بود در آغوش پدر جان دادن.دیشب جهان گریست در شهادت مظلومانه تو.ما همه گریستیم و با دلی‌ سرشار از کینه و بغض فریاد خواهیم زد که انتقام خون تو را خواهیم گرفت .

Friday, June 19, 2009






چیزی برای از دست دادن نداریم به جز زنجیرهایمان!پس هم وطن فردا در میدان رزم با خامنه یی یک صدا فریاد خواهیم زد که حق خود را میخواهیم و در این راه تا آخر ایستاده ایم.

خامنه ای،دشمن خلق شمشیر را از رو بست.دیگر همه چیز روشن شده.همه میدانستیم که چه کسی‌ رهبری این کودتا را بر عهده دارد و حال این دجال فرتوت خود اون را تایید و حکم سرکوب را صادر کرد.حال ما باید موضع خود را روشن کنیم.ما راهی‌ جز مقاومت نداریم.این حکم مرگ و زندگی‌ برای جنبش آزادیخوااهی ایران دارد.مطمئن باشید هیچ دیکتاتوری در مقابل تود‌های مردم تاب ایستادگی ندارد.با حضور متراکم در خیابان‌ها و فریاد آزادی رژیم فاسد ملایان را به چالش بگیریم.ما باید مبارزه مان را گسترش و عمقی کنیم.این فرصتی تاریخی‌ برای رهایی از ستم ملایان است.از تهدید خامنه یی نترسید.همه دیکتاتورها در زمان سقوط به هر راهی‌ متوسل میشوند ولی‌ این در نهایت مردم هستند که پیروز میدان خواهند بود.

Thursday, June 18, 2009

مردم ایران هوشیار باشید!روز‌های آینده سرنوشت ساز است.جنبش اعتراضی به مرحله حساسی رسیده است.رژیم در حال تدارک برنامه یی برای سرکوب است.به خیابان‌ها سرازیر شوید،کوتاه نیایید،حکومت در موضع ضعف قرار دارد،باید نتیجه نهایی‌ را در همین چند روز بگیریم واگر نه روز‌های سختی در انتظار ماست.شعار‌ها باید متناسب با خواسته‌های امروز طراحی‌ شود.آزادی زندانیان سیاسی باید یکی از اهداف کنونی باشد.ابطال انتخابات یک شعار منطقی‌ است اما لازم است ملزومات بر گذاری یک انتخابات آزاد و تحت نظارت بین المللی هم بیان شود.از هم اکنون نشان‌هایی‌ از تلاش حکومت برای ایجاد تفرقه در بین مردم دیده میشود.اتحاد و رویارویی همه جانبه و مداوم ما را به هدف نزدیک می‌کند..



نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.این شعار زیبا مقاومت و پایداری و از سوی دیگر نوید با هم بودن را در این روز‌های سرنوشت ساز به تصویر می‌‌کشد. سال‌ها بود که از عدم اعتماد به هم دیگر و پراکندگی رنج میبردیم، دشمن مردم با سیاست شیطانی ما را به هم بدبین کرده و رو در روی هم قرار داده بود،امید را از ما گرفته و غبار غم و سیاهی همه جا را فرا گرفته بود.ولی‌ امروز دنیای جدیدی در ایران در حال پیدایش است.حالاست که میفهمیم دوری ما از هم مهمترین دلیل تداوم این حکومت وحشت و دروغ بوده و این خود بزرگ‌ترین نتیجه این قیام است.هم دیگر را دوست بداریم و دست در دست هم با امید به فردای بهتر مبارزه را تا رسیدن به حقوق انسانی خود ادامه بدهیم.

Wednesday, June 17, 2009

چه زیباست همبستگی‌ ملی‌ بعد از سال‌ها نا امیدی،سکوت،ترس و بی‌ اعتمادی.امروز، روز داد خواهی‌ و خشم فروخورده یک ملت است.این یک فرصت تاریخی‌ برای ایجاد تغییر است.هموطن!از فرزندان خودت حمایت کن.

Sunday, June 14, 2009

Leadership

این یک جنبش اعتراضی مردمی است.نبود یک رهبری قاطع و جسور که توانایی مدیریت این شورش را داشته باشد به خوبی احساس میشود.آیا کاندیدهای معترض یا دیگر اصلاح طلبان حامی آنان شجاعت لازم برای این کار را دارند؟چند روز آینده نشان خواهد داد!

از شورش جوانان حمایت کنید.این هم بخشی از مبارزه بر ضد ملایان است.

انتخاب حق مردم است.این رژیم هیچ گاه به این حق اساسی مردم احترام نگذشته است.

Saturday, June 13, 2009

شورش



دختران و پسران جوان وطن دست در دست هم فریاد میزنند و سرود آزادی میخوانند. نسل جدیدی از عصیان و خشم سر بر آورده که ستم گران را به چالش گرفته و میرود راه نوینی برای رهایی وطن باز کند.چه شعار زیبا و با مفهومی:ایرانی با غیرت،حمایت حمایت؛به راستی‌ غیرت ایرانی‌ باید بیدار شود و اون زمان است که میهن از چنگال این اهریمنان نجات داده خواهد شد.وقت عمل است.می‌بینید؟بی‌ تفاوت نباشیم!قدرت ملایان پوشالی است و با یک حرکت عمومی فرو میریزد .

Tehran dar atash o dud o khun











Hamvatan !inak zaman barkhastan ast!dar in sharayete jadid bahse entekhabat digar matrah nist.khizeshe omumi baraye barchidane in nezame zede ensanist.hame dar har jaii ke hastim bayad az in qayam dafa konim,be har shekle momken,oposotione kharej az keshvar chashmhayash ra baz konad,in javanane darunmarz hastand ke inchonin regime molayan ra be chalesh kashideand.tazahorat va hemayat az in qayam va rasandane sedaye anan be tamame noqate jahan kamtarin karist ke mishavad kard.

shuresh dar Iran


hala vaqte khizesh ast,bepakhiz hamvatan!farzandane vatan be hemayate shoma neyaz darad:

omide vahi

dastan entekhabate nemayeshi baztabe terajediye melati ast ke na tanha az gozashte dars nagerefte balke hame ra ham yeksare be faramushi soperde ast.onhaii ke in mouje kafalude sabzpushan ra ijad va tudehaye sarkhorde va khaste va khahane taghiir ra be meydane baziye mafiaye hakem bar iran kashandand be haman andaze dar jonayat va setamgarihaye regime milayan sharik hastand.onha be manfurtarine regime hazer dar jahan mashruiyat dadand ta ba kheyali asude salhayi digar be hekumate khod edame va bar in virane betazad.az tudehaye jan be lab raside vali sadelouh shekayati nist,dard onjast ke roushanfekr nemayanai be nemayandegi az mardom hamgam ba bbc va sedaye amerika harchand agah az makre akhond vali baz ham khabar az mouje jadid va gozare mosalematamiz dadand va tahrik be hozur dar in nemayesh kardand.midanim ke javanan dar in sarzamine akhond zade razi be yek raqse kheyabani va ...... hadaqali inchonini hastand va mola ham khub midanad va chand haftei ham bandha ra shol kard ta natije delkhah ra begirad va hala hozure melioni va zabane deraze mola va natije az pish taaiin shode va javanani ke sarkhorde va naomid va pashiman be konje khaneha khazideand.hal sherafatmandane beguiid ki barande in bazi bud?

Wednesday, May 06, 2009

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه هایم از ضربه های تبرهاتان زخم دیده
با ریشه چه می کنید
گیرم که بر سر این بام بنشسته پرنده ای

و پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که می زنید گیرم که می بُرید

گیرم که می كشید
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید






BE KODAMIN GONAH?

كارون حاجي زاده 9 ساله از قربانيان قتلهاي حكومتي با ضربه چاقو به همراه پدرش حميد حاجي زاده شاعر و دبیر ادبیات کرمانی، متخلص به «سحر» به قتل می‌رسد پزشک قانونی تعداد ضربه های دشنه فرو رفته به سینه کارون را بالغ بر ده ضربه دانسته بود



یا رب سلیمانت کجاست اکنون اگر آید رواست
باشد که از پا افکند این دیو بی بنیاد را
شیرین من ایران من ای در ره تو جان من

برخاستم با تیشه ام یاری بده فرهاد را
خواهم به جای بیستون کوبم سر پرویز دون

گر یاوری یاری کند این تیشه امداد را
حمید حاجی زاده_سحر

Friday, February 13, 2009

Robindra Tagore

Where the mind is without fear
and the head is held high;
Where knowledge is free;
Where the world has not been
broken up into fragments
by narrow domestic walls;
...Where the clear stream of reason
has not lost its way into the
dreary desert sand of dead habit; ...
Into that heaven of freedom,
my Father, let my country awake.

Thursday, January 29, 2009

تا فردا..............

تا زمانی‌ که آخوند‌ها در ایران حاکم هستند نه منطقه صلح و آرامش خواهد دید نه مردم ایران به آزادی و رفاه خواهند رسید!

آخوند=دروغ،جهل،جنایت،فریب،فساد،فقر،نامیدی ،جنگ و ویرانی.

مذاکره با این گروه=حماقت .

تنها راه=قیام ملی‌.

سکوت=بی‌ غیرتی .

نتیجه=تداوم این شر و ویرانی همه آرزو ها

Tuesday, January 27, 2009

Iran
Diplomacy: Barack Obama supports tough and direct diplomacy with Iran without preconditions. Now is the time to use the power of American diplomacy to pressure Iran to stop their illicit nuclear program, support for terrorism, and threats toward Israel. Obama and Biden will offer the Iranian regime a choice. If Iran abandons its nuclear program and support for terrorism, we will offer incentives like membership in the World Trade Organization, economic investments, and a move toward normal diplomatic relations. If Iran continues its troubling behavior, we will step up our economic pressure and political isolation. In carrying out this diplomacy, we will coordinate closely with our allies and proceed with careful preparation. Seeking this kind of comprehensive settlement with Iran is our best way to make progress.

سیاست خارجی‌ باراک اوباما در رابطه با ایران.

دیپلماسی:باراک اوباما از دیپلماسی مستقیم و سخت و بدون قید و شرط حمایت می‌کند.اکنون زمان به کار گیری قدرت سیاست امریکایی جهت تحت فشار قرار دادن ایران برای توقف برنامه هسته ای ممنوعه خود،حمایت از تروریسم ،تهدید اسرایل است.اوباما و بایدن یک گزینه را به رژیم ایران عرضه میکنند.اگر ایران از برنامه هسته ی و حمایت از تروریسم دست بردارد،ما مشوق‌هایی‌ نظیر عضویت در سازمان تجارت جهانی‌،سرمایه گذاری‌های اقتصادی،و حرکت در جهت عادی سازی روابط سیاسی تقدیم خواهیم کرد.اگر ایران به رفتار اشوب گرایانه خود ادامه دهد،ما فشار‌های اقتصادی و انزوی سیاسی را افزایش خواهیم داد.برای به انجام رسیدن این سیاست،ما با متهدانمان از نزدیک هماهنگی‌ و با آمادگی دقیق اقدام خواهیم کرد.جستجوی اینچنین توافق همه جانبه ای با ایران بهترین شیوه ما برای حصول پیشرفت است.

Saturday, January 24, 2009

New president

For the most recent days we have been attacked by a propoganda storm about new president of the united states and his policies to change the domestic and foreign situations.I welcome the first african-american man to be president of a country that not so many long ago there linched the Blacks.Sure,it is a great event.What is more important to me is that how the new adminestration 's policy is going to be toward the iranian government and from the other part the iranian nation? we have to wait and see what will happen in the few months ahead.

Wednesday, December 03, 2008

personal responsibility under dictatorship,Hana Arnet,translated by Brumand

مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری

تا زمانی که ریشۀ اعمال هیتلر را در افلاطون یا جواکیم فیوره[7] یا هگل یا نیچه، یا در علوم و فناوری مدرن، یا نیهیلیسم یا انقلاب فرانسه جستجو کنیم، همه چیز رو به راه است. اما به محض اینکه هیتلر را عامل کشتار جمعی بدانید— و بپذیرید که این عامل خاص کشتار جمعی از لحاظ سیاسی بسیارهم بااستعداد بوده و نیز اینکه کل پدیدۀ رایش سوم را نمی‌توان صرفاً بر مبنای اینکه هیتلر که بود و چگونه در مردم تاثیر می‌گذاشت تبیین کرد— همگان متفق القول می‌شوند که چنین قضاوتی در بارۀ این شخص عامیانه است، فاقد پیچیدگی است، و نباید گذاشت مخل تفسیر تاریخ شود. بدین ترتیب، اگر بخواهم نمونۀ دیگری از مجادلات معاصر به دست دهم، باید از نمایش رولف هوخهوت[8] به نام معاون نام ببرم که در آن پاپ پیوی دوازدهم[9] در زمان قتل عام یهودیان در شرق به سکوتی حیرت‌آور متهم می‌شود، که این برداشت بلافاصله با مخالفت روبه رو شد، آن هم نه فقط به صورت اعتراض‌های جنجالی سلسه مراتب کلیسای کاتولیک، که هرچه باشد قابل درک است. تحریف‌های نقش‌آفرینان مادرزاد نیز در مخالفت با بحث نمایشنامه آغاز شد: که هوخهوت پاپ را به عنوان متهم اصلی محکوم کرده تا هیتلر و مردم آلمان را تبرئه کند، در حالی که این از حقیقت به دور است. سخنانی از قبیل اینکه متهم کردن پاپ امری سطحی است در حالى که کل مسیحیت در مظان اتهام است؛ یا حتا بیش از آن: «درست است که محملی برای اتهام جدی وجود دارد، اما کل نوع بشر متهم است»، این همه، در زمینۀ مورد نظر ما اهمیت بسیار دارد.* نکته‌ای ‌که می‌خواهم اینجا مطرح کنم بسیار فراتر از مغالطۀ مشهور در مفهوم گناه جمعی است که در ابتدا در مورد مردم آلمان و گذشتۀ مشترك‌شان به کار گرفته شد – اینکه کل آلمان و کل تاریخ آلمان از لوتر تا هیتلر متهم اند — مغالطه‌ای بود که در عمل همۀ کسانی را که مرتکب اعمالی شده بودند به خوبی تطهیر کرد، چون وقتی همه گناهکار باشند، در واقع هیچ کس گناهکار نیست.

کافی است مسیحیت یا کل نوع بشر را در جایی که در ابتدا به آلمان اختصاص یافته قرار دهید تا متوجه مضحک بودن این مفهوم شوید، زیرا در این صورت حتی آلمانی‌ها هم دیگر مقصر نیستند: هیچ کس دیگری هم که بتوان نام برد مقصر نیست، جز مفهوم گناه جمعی. می‌خواهم علاوه بر این ملاحظات، خاطرنشان کنم که ترس از داورى، به نام نامیدن، و مشخص کردن گناهکار- متأسفانه به ویژه کسانی که بر مسند قدرت‌ا‌ند و صاحب مقام و منصب، از زنده و مرده،-- چقدر از قرار معلوم عمیق و ریشه دار است که موجب توسّل به چنین مانورهای فکری مستأصلانه‌ای می‌شود. آخر مگر همگان نمی‌دانیم که مسیحیت تحت سلطۀ پاپ‌‌های بسیاری که بدتر از پیوی دوازدهم بودند کم و بیش به خوبی دوام آورده، دقیقا به این دلیل که هیچ گاه تمامی مسیحیت در مظان اتهام واقع نشده است؟ و چه می‌توان گفت دربارۀ کسانی که حاضرند تمامی بشریت را گویی از پنجره بیرون بیندازند تا یک نفر را که در مقامی بالا قرار دارد نجات دهند، و او را نه فقط از اتهام ارتکاب جنایت، حتی از اتهام ارتکابِ گناهِ سنگینِ به اصطلاح ترکِ فعل نیز نجات دهند؟

خوشبختانه نه قانونی برای گناه ترک فعل وجود دارد و نه هیچ دادگاه انسانی برای قضاوت دربارۀ آن. و عاقلانه هم همین است. اما همین قدر بخت یار ماست که هنوز یک نهاد در جامعه وجود دارد که در آن تقریبا محال است بتوان از مباحث مربوط به مسئولیت شخصی طفره رفت، جایی که تمام توجیهاتی که ماهیت غیردقیق و انتزاعی دارند- از روح زمانه گرفته تا عقدۀ ادیپ- فرو می‌ریزند، جایی که نه نظام‌ها، نه روندها، نه گناه اولیه، بلکه انسان‌هایی از گوشت و استخوان، همچون من و شما، داورى می‌شوند. بدیهی است اعمال آن‌ها کماکان اعمالی‌ست انسانی‌، اما در محاکمه می شوند چون قانونی را زیرپا گذاشته اند که رعایتش را برای شرافت انسانی مشترکمان حیاتی می‌دانیم. مباحث قانونی و اخلاقی به هیچ روی یکی نیستند، تنها قرابتی خاص با هم دارند، زیرا در هردو عرصه، داشتن صلاحیت قضاوت مسلم فرض شده است. هیچ گزارشگر دادگاهی، اگر کارش را بداند، نمی‌تواند از مواجه شدن با این مسائل پرهیز کند. چگونه می‌توان فارغ از شناخت قوانین، درست را از غلط تمیز داد؟ چگونه می‌توان بدون بودن در همان موقعیت قضاوت کرد؟

برای روشن کردن مرز میان دهشت بی‌کلام، که آدمی چیزی از آن نمی‌آموزد، و تجاربی نه دهشتناک اما اغلب نفرت‌انگیز که در آن‌ها رفتارانسان‌‌ها در معرض داوری معمولى است، خوب است ابتدا واقعیتی را یادآوری کنم که بدیهی است اما به ندرت ذکر می‌شود. آنچه در آموزش اولیه و غیرتئوریک ما در باب اخلاقیات اهمیت داشت، هرگز رفتار مجرم واقعی نبود. زیرا در آن زمان هر کسی که عقلش سر جایش بود نمی‌توانست از یک مجرم انتظاری جز بدترین کردار داشته باشد. کما اینکه با آنکه رفتار وحشیانۀ اعضای گروه ضربت در اردوگاه‌های کار اجباری و شکنجه‌گاه‌‌های پلیس مخفی به خشممان آورد، اما از لحاظ اخلاقی پریشانمان نکرد. و به راستی هم عجیب می‌بود اگر سخنرانی‌های سردمداران نازی بر مسند قدرت، که سال‌ها بود همه از عقایدشان خبر داشتند، موجب انزجار اخلاقی ما می‌شد. در آن زمان رژیم جدید برایمان چیزی جز یک مشکل سیاسی بسیار پیچیده نبود، که یکی از وجوه آن، رخنۀ تبهکاری در عرصۀ سياسى بود. به نظرم برای پیامدهای ترور بی رحمانه نیز آماده بودیم و به راحتی می پذیرفتیم که این نوع ترس احتمالاً از اغلب آدم‌ها مردمی جبون می‌سازد. این‌ها همه وحشتناک و پُرمخاطره بود، اما هیچ مسئلۀ اخلاقی‌ای پیش نمی‌آورد. مسائل اخلاقی تازه با پدیدۀ «هماهنگ شدن» پدیدار شد، یعنی نه با تزویر برخاسته از ترس، بلکه با همین اشتیاق زود هنگام برای جا نماندن از قطار تاریخ، با همین تغییر عقیدۀ "صادقانه ای" که یکشبه‌ عارض اکثریت بزرگی از شخصیت‌های سرشناس از تمامی قشرها و تمامی شاخه‌‌های فرهنگ شد. آنان با سهولتی باورنکردنی ‌توانستند رابطۀ خود را با دوستانی قدیمی بگسلند و از آن‌ها دورى گزينند. خلاصه اینکه آنچه ما را ناراحت می‌کرد نه رفتار دشمنانمان، که رفتار دوستانمان بود؛ دوستانی که در ایجاد این وضعیت هیچ سهمی نداشتند. آن‌ها مسئول اعمال نازی‌ها نبودند، فقط تحت تاثیر موفقیت نازی‌ها قرار گرفته بودند و قادر نبودند داوری خود را در برابر آنچه که آن زمان حکم تاریخ می پنداشتند قرار دهند. برای درک آنچه حقیقتاً در مراحل اولیۀ رژیم رُخ داد، می بایست نه به مسئولیت شخصی افراد، که به ازکارافتادن گستردۀ قوۀ داوری انسان توجه داشت. درست است که بسیاری از این مردم به سرعت سَرخوردند، و همه می‌دانند که اغلب افرادی که در ۲۰ ژوئیۀ ۱۹۴۴ به خاطر توطئه علیه هیتلر جان خود را از دست دادند، زمانی با رژیم ارتباط داشتند. با این حال به نظر من فروپاشی اخلاقی آغازین در جامعۀ آلمان، که از بیرون چندان محسوس نبود، پیش درآمد از هم پاشیدن کامل این جامعه بود که طی سال‌های جنگ به وقوع پیوست.

سامان دادن به زمانه، به معنای نوسازی جهان است، و این کار را به این دلیل می‌توانیم انجام دهیم که هر یک از ما تازه‌وارد جهانی بوده ایم که پیش از ما وجود داشته و پس از اینکه رفتیم و به اخلاف‌مان سپردیم، همچنان خواهد بود. اما این نیست آن نوع مسئولیتی که در اینجا از آن سخن می‌گویم؛ مسئولیت شخصی به معنای دقیق کلمه نیست و فقط در معنایی استعاری می‌توانیم بگوییم که ما برای گناهان پدرانمان یا ملتمان یا بشریت، و خلاصه به خاطر اعمالی که خود انجام نداده ایم احساس گناه می‌کنیم. از لحاظ اخلاقی، احساس گناه بدون اینکه کاری مشخص کرده باشیم همان قدر خطاست که اگر عملا مرتکب خلافی شویم و کم‌ترین احساس گناهی نكنیم. اینکه در دورۀ پس از جنگ در آلمان کسانی که شخصاً بکلی بی گناه بودند، یکدیگر و جهانیان را از احساس گناهی که داشتند آگاه می کردند، و اینکه تنها شمار اندکی از مجرمان [واقعی] حاضر به ابراز کمترین پشیمانی بودند، همواره در نظر من مظهر به هم ریختگی معیارهای اخلاقی بوده است. نتیجۀ این اذعان خودانگیخته به گناه جمعی البته توفیق در تطهیر هرچند ناخواستۀ آنانی بود که جرمی مرتکب شده بودند: همانطور که پیشتر دیدیم، وقتی همه گناهکار باشند، هیچ کس گناهکار نیست. خطر این به‌هم‌ریختگی معیارهای اخلاقی در بحث اخیر در آلمان بر سر شمول قانون مرور زمان به جنایتکاران نازی، به خوبی آشکار است. در این بحث، وزیر دادگستری با هر گونه بسط مصادیق به مخالفت برخاست، با این استدلال که پافشاری بیشتر برای تعقیب کسانی که آلمانی‌ها آنان را «جنایتکاران در میان ما» می‌نامند، صرفاً به رضایت اخلاقی [سلب مسئولیت اخلاقی] از آلمانی‌هایی خواهد انجامید که جنایتکار نبوده اند. یعنی کسانی که بی گناه بوده اند. (اشپیگل، شمارۀ ۵، ۱۹۶۳، ص۲۳). این استدلال تازه ای نیست. چند سال پیش، اجرای حکم اعدام آیشمن مخالفت‌های گسترده ای برانگیخت، بر این اساس که ممکن است این کار وجدان آلمانی‌های معمولی را راحت کند و به قول مارتین بوبر[12]، «و همچون کفاره ای برای احساس گناهی عمل کند که گریبانگیر بسیاری از جوانان آلمانی است.» خوب، اگر جوانان در آلمان، که در سن و سالی هستند که نمی‌توانستند کاری کرده باشند، احساس گناه می‌کنند، یا اشتباه می‌کنند، یا سردرگم اند، یا اینکه به بازی‌های ذهنی مشغول‌اند. چیزی به عنوان گناهكار جمعی یا بىگناهى جمعی وجود ندارد؛ گناهكارى و بىگناهى فقط در صورتی معنا دارند که فردى باشند.

زیرا در هرنظام دیکتاتوری، چه رسد به دیکتاتوری‌های توتالیتر، حتی تعداد نسبتاً اندک تصمیم‌گیران که هنوز می‌توان در دولت‌های معمول از آن‌ها به نام یاد کرد به یک تقلیل یافته است، در حالی که تمامی نهادها و هیئت‌ها که عامل کنترل یا تصویب کنندۀ تصمیمات اجرایی اند منحل شده اند. در هر حال، در رایش سوم تنها یک نفر بود که تصمیم‌ می‌گرفت و می‌توانست بگیرد و از این رو از لحاظ سیاسی مسئولیت کامل بر عهدۀ او بود. این فرد هیتلر بود که بنابر آنچه گفته شد، و نه بر اثر جنون آنى خودبزرگ‌بينى، بلكه به درستی خود را تنها مردی در تمامى آلمان خواند که جایگزین‌ناپذیر است. همۀ آن دیگرانى که دستی در امور دولتی داشتند، از بالا تا پایین، در واقع مهره بودند، چه می‌دانستند چه نمی‌دانستند. آیا این به این معناست که هیچ کس دیگری را نمی‌توان دارای مسئولیت شخصی دانست؟

علاوه براین، حکومت‌های توتالیتر برهمۀ عرصه‌‌های زندگی، و نه صرفا حوزۀ سیاسی، سلطۀ مطلق دارند. جامعۀ توتالیتر، که متمایز از حکومت توتالیتر است، در واقع یکپارچه است؛ تمامی تجلیات عمومی، فرهنگی، هنری یا علمی، و تمامی سازمان‌ها، خدمات رفاهی و اجتماعی، حتی ورزش و تفریحات، «هماهنگ» شده اند. هیچ اداره و شغلی که با جامعه سروکار داشته باشد ، از آژانس‌های تبلیغاتی گرفته تا قوۀ قضائیه، از بازیگری گرفته تا ژورنالیسم ورزشی، از مدارس ابتدایی و متوسطه گرفته تا دانشگاه‌ها و انجمن‌های علمی پیدا نمی‌کنید که از آن‌ها پذیرش بی‌چون و چرای اصول حاکم خواسته نشده باشد. هرکه در حوزۀ عمومی مشارکتی داشته باشد، صرف نظر از عضویتش در حزب یا عضویت در مجامع نخبگان رژیم، به نحوی شریک اعمال کل رژیم می‌شود. آنچه دادگاه ها در کلیۀ محکمات پس از جنگ توقع دارند این است که متهمان نمی‌بایست در جنایاتی که آن دولت قانونی می‌شمرد مشارکت می‌کردند، و این عدم مشارکت که ضوابط حقوقی برای تعیین درست و نادرست در نظر گرفته شده، مشکلات معتنابهی دقیقا در رابطه با مسئولیت پیش می‌آورد. زیرا اصل مسئله در اینجاست که تنها کسانی که به کلی از حیات عمومی پا پس می‌کشیدند، کسانی که هیچگونه مسئولیت سیاسی نمی‌پذیرفتند، می‌توانستند از مشارکت در جنایات پرهیز کنند و از مسئولیت حقوقی و اخلاقی مبرّا باشند. در میان بحث‌های طوفانی بر سر مباحث اخلاقی که از زمان شکست آلمان نازی ادامه داشته است، و افشای مباشرت کامل تمامی رده‌‌های جامعۀ رسمی، یعنی فروریختن کامل موازین رایج اخلاقی، استدلال زیر در اشکال گوناگونی مطرح شده است: ما که امروز گناهکار شمرده می شویم در واقع کسانی بودیم که شغل خود را حفظ کردیم تا نگذاریم اتفاقات بدتری رخ دهد؛ تنها کسانی می توانستند از وخامت اوضاع بکاهند و دست کم به بعضی افراد کمک کنند که در داخل نظام باقی می ماندند؛ ما جانب حق را نگاه داشتیم بی‌آنکه روحمان را به شیطان بفروشیم، حال آنکه آن‌ها که هیچ کاری نکردند، از زیر بار همۀ مسئولیت‌ها شانه خالی کردند و فقط به فکر خود بودند، به فکر نجات روح گرانقدرشان. اگر از نظر سیاسی به این استدلال نگاه کنیم، ممکن است معقول باشد به شرط اینکه در همان مراحل اولیه می‌توانستند یا تلاش می‌کردند رژیم هیتلر را سرنگون کنند. زیرا حقیقت همین است که یک نظام توتالیتر را فقط می‌توان از درون— نه با انقلاب که از طریق کودتا— سرنگون کرد، مگر اینکه البته در جنگ شکست بخورد. (ممکن است اتفاقی از همین نوع در اتحاد شوروی قبل یا بلافاصله پس از مرگ استالین رخ داده باشد؛ نقطۀ چرخش از یک نظام توتالیتر تمام عیار به یک دیکتاتوری یا استبداد تک حزبی احتمالا حذف فیزیکی بریا، رئیس پلیس مخفی بود) اما مدافعان این استدلال به هیچ وجه در شمار توطئه گران – موفق یا ناموفق — علیه هیتلر نبودند. آنان بدون استثناء کارمندانی بودند که بدون کارشناسی آن‌ها نه رژیم هیتلر و نه جايگزين آن، یعنی دستگاه اجرایی آدنائر، قادر به بقا نبودند. هیتلر این کارمندان را از جمهوری وایمار به ارث برده بود و جمهوری وایمار هم از امپراتوری آلمان، درست همان طور که پس از هیتلر بدون هیچ مشکلی به آدنائر به ارث رسید.

در توجیهات اخلاقی آن‌ها بحث انتخاب میان بد و بدتر نقشی برجسته داشته است. بنا بر این استدلال، اگر با دو شرّ روبرو شوید، وظیفۀ شماست که آن را که کمتر بد است انتخاب کنید، حال آنکه اگر اصلاً از انتخاب کردن سر باز زنید نشانۀ عدم احساس مسئولیت شماست. آنان که مخالف مغالطۀ اخلاقی در این استدلال هستند، معمولا به تنزه طلبی اخلاقی متهم می‌شوند که به معنی بیگانگی از واقعیات سیاسی است. آنان را متهم می کنند به اینکه نمی‌خواهند دستهایشان آلوده شود؛ و باید پذیرفت که عدم انتخاب بین بد و بدتر بیش از اینکه فلسفۀ سیاسی یا اخلاقی باشد (البته به استثنای کانت، که دقیقا به همین دلیل غالبا به اخلاق گرایی خشک متهم می‌شود) تفکری مذهبی است که بی هیچ ابهامی هر مصالحه‌ای با بد در مقابل بدتر را رد کرده است. چندی پیش در بحثی در این باب، کسی گفت که در تلمود آمده است: اگر از تو بخواهند یک انسان را برای امنیت تمامی جامعه فدا کنی، او را تسلیم مکن؛ اگر از تو بخواهند یک زن را به متجاوز تسلیم کنی تا همۀ زنان در امان بمانند، مگذار بی سیرتش کنند. و به همین روال پاپ جان بیست و سوم، گویا در اشاره به سیاست واتیکان در جنگ جهانی دوم، دربارۀ رفتار سیاسی پاپ و اسقف ها که «شرط احتیاط» خوانده می شد چنین نوشت: باید «بر حذر باشند از... هرگونه همدستی با شرّ به امید اینکه با این کار ممکن است برای کسی مفید باشند.»

از لحاظ سیاسی ضعف این استدلال همواره این بوده، کسانی که بد را در مقابل بدتر انتخاب می‌کنند به سرعت تمام فراموش می‌کنند که بد را انتخاب کرده اند. چون بدی رایش سوم سرانجام چنان ابعادی هیولایی یافت که هرقدر هم تخیل قوی می‌داشتیم نمی‌شد آن را «کمتر بد» نامید، قاعدتاً [باتجربۀ جنگ جهانی دوم] می‌بایست پایه‌های این استدلال برای همیشه فرومی‌ریخت، اما شگفتا که چنین نشد. افزون براین، اگر به تکنیک‌های حکومت توتالیتر نگاه کنیم، می بینیم که استدلال «کمتر بد»-- که مختص نخبگان بیرون از طبقۀ حاکم نیست -- یکی از سازوکارهای ماشین وحشت و آدم‌کشی نظام است. از اصل انتخاب بد به جای بدتر، آگاهانه استفاده می‌شود تا کارکنان دولت هچون تمامی مردم برای پذیرفتن شرّ به معنای دقیق کلمه آماده شوند. فقط یکی از چندین نمونه را ذکر می‌کنیم: امحای یهودیان به دنبال سلسله اقدامات ضدیهود به صورتی تدریجی رُخ داد و هربار با این استدلال که امتناع از همکاری، اوضاع را بدتر خواهد کرد— تا اینکه مرحله‌ای فرارسید که اتفاق بدتر از آن ممکن نبود. حیرت آور است که در این آخرین مرحله‌ [امحای یهودیان] نیز این استدلال کنار گذاشته نشد. حتی امروز نیز که بطلان آن مثل روز روشن شده است، کماکان به کار گرفته می شود-- در بحث نمایشنامۀ هوخهوت باز می‌شنویم که واتیکان به هر شکلی که اعتراض کند اوضاع بدتر می شود! در اینجا می‌بینیم که انسان تا چه حد از روبه روشدن با واقعیت‌هایی که به نحوی در تضاد کامل با چارچوب ذهنی اوست اکراه دارد. متاسفانه، شستشوی مغزی آدمی و واداشتن مردم به بیشرمانه ترین و غیرمنتظره ترین رفتارها، گویی بسیار ساده تر است از اینکه کسی را مجاب کنیم، به قول معروف، از تجربه‌‌ بیاموزد؛ یعنی به جای کاربست مقوله ها و فرمول‌هایی که عمیقا در ذهن ما ریشه دوانده، درحالیکه مبنای تجربی آن‌ها مدت‌هاست فراموش شده، بیندیشد و داوری کند؛ مقولات و فرمول‌هایی که پذیرفته شدنشان ناشی ازهمخوانی آنها با ذهنیت است و نه مناسبتشان با رویدادهای واقعی.

به همین ترتیب، پیش کشیدن «فرمان مافوق» یا ردّ آن از سوی قضات، مبنی بر اینکه "فرمان مافوق" توجیهی برای ارتکاب جنایت محسوب نمی‌شود، استدلال متناسبی نیست. در اینجا هم فرض بر این است که فرمان‌ها معمولاً جنایتکارانه نیستند و دقیقا به همین دلیل از فرمانبر می‌توان انتظار داشت که ماهیت جنایت‌آمیز فرمانی را تشخیص دهد — مثل مورد افسری که دچار جنون شده و دستور تیرباران افسران دیگر را می‌دهد یا فرمان بدرفتاری با اسرای جنگی یا کشتن آنان را. به زبان حقوقی، فرمان‌هایی که باید از آن‌ها سرپیچی کرد می بایست «آشکارا غیرقانونی» بوده باشند؛ غیرقانونی بودن «باید همچون پرچم سیاهی باشد که آشکارا بر آن نوشته است: ممنوع.» به عبارت دیگر، تا جایی که پای شخصی در میان است که باید تصمیم به اطاعت بگیرد یا سرپیچی کند، فرمان باید به روشنی مُهر و نشان استثناء را داشته باشد. مشکل این است که در نظام‌های توتالیتر و به ویژه در واپسین سال‌های رژیم هیتلر، این مُهر و نشان، خاص فرامین غیرجنایتکارانه بود. به همین دلیل از نظر آیشمن، که مصمم بود از قوانین رایش سوم پیروی کند، پرچم سیاه غیرقانونی بودن آشکار بر فراز واپسین فرامینی در اهتزاز بود که هیملر در پاییز ۱۹۴۴ صادر کرد. بنابر این فرامین، راندن و تبعید یهودیان به اردوگاه‌های مرگ می‌بایست متوقف می‌شد و کارخانه‌های مرگ برچیده می شدند. جمله هایی که نقل شد، از حکم یک دادگاه نظامی اسرائیل بود که با توجه به ماهیت جنایتکارانه قوانین آلمان هیتلری، بیش از اغلب دادگاه‌های دیگر جهان از دشواری‌های ذاتی کلمۀ «قانونیت» آگاه بود. بنابراین از جمله پردازی‌های رایج از قبیل این که «حس تمیز قانونی از غیر قانونی... در عمق وجدان هر انسانی، حتی وجدان کسانی که با کتاب‌های حقوقی آشنا نیستند، نهفته است » فراتر رفت و از «غیرقانونیتی سخن گفت که اگر چشم کور و دل تباه و از سنگ نباشد، آشکارا به چشم می آید و مایۀ بیزاری دل می شود» — که البته این بسیار خوب است، اما ترسم از آن است که در دوره‌های سخت به کار نیاید. زیرا در این موارد، افرادی که مرتکب خطا شدند با نص و روح قانون کشور خود کاملا آشنا بودند، و امروز که مسئولشان می دانیم، انتظار داریم که «حس تمیزقانونی از غیرقانونی» در آنان چنان عمیق بوده باشد، که قانون کشور و آگاهی خود از آن را نقض کنند. در چنین شرایطی چه بسا چيزى بیش از چشم بینا و دل پاک و مهربان لازم است تا بتوان «غیرقانونی بودن» را تشخیص داد. آنان در شرایطی عمل می‌کردند که در آن هر عمل اخلاقی غیرقانونی و هر عمل قانونی جرم بود.

تصور بسیار رایجی وجود دارد که به شدّت گمراه کننده است. آن اینکه تنها با مشتی تبهکار سرو کار داریم که با همکاری یکدیگر دست به هر جنایت شقاوت آمیزی می‌زدند. درست است که تعداد متغیری از جنایتکاران در تشکل‌های نخبگان نازی حضور داشتند و شمار عاملان جنایات هولناک بسیار بیش از اینها بود. اما این اعمال شقاوت‌آمیز فقط در ابتدای کار این رژیم، در اردوگاه‌های زیر نظر گروه‌های ضربت، هدف سیاسی روشنی داشت: ارعاب و ترور وصف ناشدنی برای سرکوب هرگونه اقدام از سوی اپوزیسیون سازمان یافته. اما این خشونت بیرحمانه یک روال همیشگی نبود و مهم‌تر اینکه، هرچند تا حد زیادی روا داشته می‌شد، ولى عملا مجاز نبود. درست همانطور که دزدی یا رشوه‌خوارى مجاز دانسته نمی‌شد. برعکس، همانطور که آیشمن بارها تأکید کرد، در رهنمودها آمده بود: «باید از شدت عمل نالازم اجتناب کرد.» و وقتی در حین بازپرسی‌های پلیس به او گفته شد که این واژه‌‌ها وقتی پای مردمی درمیان است که به سوی مرگ حتمی روانه می‌شدند کمی مضحک است، حتا نمی‌فهمید که افسر بازپرس از چه سخن می‌گوید. وجدان آیشمن از ایدۀ بی رحمی منقلب می‌شد و نه از قتل. اگر اصول عقیدتی نیهیلیسم را به معنای قرن نوزدهمی آن بگیریم، این تصور رایج هم گمراه کننده است که گویا اینجا با فوران نیهیلیسم مدرن سروکار داریم که می گوید «همه چیز مجاز است». اینکه توانستند وجدان افراد را به آسانی به سکوت وادارند، تا حدودی پیامد مستقیم این واقعیت است که چنین نبود که همه چیز مجاز باشد.

با «نسل کشی» نامیدن آنچه که اتفاق افتاد و یا شمارش میلیون‌ها قربانی، نمی‌توان به هستۀ اخلاقی موضوع رسید: امحای کامل ملت‌ها در عهد باستان و نیز در استعمار مدرن، پیشتر رخ داده بود. فقط زمانی می‌توان به این نکتۀ اخلاقی رسید که تشخیص بدهیم این رویدادها در درون چارچوب یک نظام حقوقی رخ داد و سنگ بنای این «قانون جدید» در فرامین این بود که «قتل بکن!» نه دشمن‌ات را که مردمان بیگناهی را که حتا بالقوه نیز خطرناک نبودند، آن هم نه به دلیل ضرورتی، که به عکس، حتا بر خلاف تمامی مصلحت‌هاى نظامی بود و فايده‌اى نيز در بر نداشت. طرح کشتار قرار نبود با کشتن آخرین یهودی جهان پایان یابد، و هیچ ربطی هم به جنگ نداشت جز اینکه هیتلر باور داشت که برای پنهان کردن عملیات کشتار غیرنظامیان به یک جنگ نیاز دارد؛ خود این عملیات قرار بود در زمان صلح در مقیاسی حتی عظیم تر ادامه یابد. و این اعمال را نه مشتی قانون‌شکن، هیولا، یا سادیكِ عنان گسیخته، که محترم‌ترین اعضای جامعه‌ای محترم مرتکب شدند. سرانجام اینکه باید دریافت که هرچند این کشتارهای جمعی طبق یک ایده‌ئولوژی نژادپرستانه یا سامی ستیز، یا به هرحال ایده‌ئولوژی مبتنی بر ملاحظات جمعیتی، صورت می‌گرفت، اما جنایتکاران و همدستان مستقیم‌شان اغلب اوقات، به این توجیهات ایده‌ئولوژیک اعتقادی نداشتند؛ از نظر آن‌ها، همین کافی بود که همه چیز بر طبق «ارادۀ پیشوا»، که قانون سرزمین بود، و مطابق با «كلام پیشوا» که قدرت قانون را داشت، انجام شود.

اگر به تفصیل از این وضعیت کلی سخن گفتم از این روست که بحث در بارۀ مسئولیت شخصی بدون شناخت دقیق واقعیت ها بی‌معنا خواهد بود. خوب، اجازه بدهید دو پرسش را مطرح کنم: اولا آن معدود کسانی از همۀ اقشار که همکاری نکردند و حاضر نشدند در زمينۀ سياسى مشارکت کنند، هرچند که نمی‌توانستند سر به شورش بردارند و برنداشتند، از چه لحاظ متفاوت بودند؟ و دوم اینکه اگر بپذیریم آن‌ها که در هر سطحی و به هر عنوانی در خدمت نظام بودند، صرفا هیولا نبودند، پس چه چیزی سبب شد چنین رفتار کنند؟ بر اساس کدام دلایل اخلاقی، و نه حقوقی، رفتار خود را پس از شکست رژیم و فروپاشی «نظم نوین» با مجموعۀ ارزش‌های جدیدش توجیه کردند؟ پاسخ پرسش اول نسبتا ساده است: کناره گرفتگان، که اکثریت، آنان را غیرمسئول می‌نامید، تنها کسانی بودند که جرئت داشتند خودشان داوری کنند، و اگر قادربه چنین کاری شدند به این دلیل نبود که نظام ارزشی بهتری داشتند، یا استانداردهای قدیمی حق و باطل هنوز در ذهن و وجدان‌شان ریشه‌‌های محکمی داشت. به عکس، تمامی تجارب‌مان به ما می‌گویند که دقیقا اعضای جامعۀ محترم که از دگرگونی‌های فکری و اخلاقی مراحل اولیۀ دورۀ نازی متأثر نشده بودند، نخستین کسانی بودند که تن دادند. آن‌ها صرفاً یک نظام ارزشی را با ارزش‌های دیگری عوض کردند. بنابراین می‌خواهم بگویم کسانی که مشارکت نکردند، کسانی بودند که وجدانشان به این صورتِ خودکارعمل نکرد— انگار مجموعه ای از قواعد اکتسابی یا ذاتی در اختیار داریم که هر مورد خاصی که پیش آید آن را به کار می‌بندیم، طوری که هر تجربه یا موقعیت جدیدی پیشاپیش قضاوت شده و فقط کافی است آنچه را پیشتر آموخته ایم یا داریم، به عمل درآوریم. معیار آن‌ها به گمان من معیاری متفاوت بود: از خود می‌پرسیدند که پس از ارتکاب اعمالی معین تا چه حد خواهند توانست در صلح با خود زندگی کنند، و به این نتیجه رسیدند که بهتر است هیچ کار نکنند، نه به این دلیل که در این صورت جهان به جهان بهتری بدل می‌شد، بلکه فقط به این دلیل که تنها به این شرط می‌توانستند با خود همچنان زندگی کنند. از این روست که وقتی وادار به مشارکت شدند مرگ را انتخاب کردند. سرراست بگویم، حاضر نشدند دست به جنایت بزنند، نه چندان به این دلیل که هنوز به فرمان «قتل مکن!» اعتقاد راسخ داشتند، بلکه به این دلیل که حاضر نبودند با یک قاتل، يعنى با خودشان، زندگی کنند.

پیش‌شرط این نوع داوری، هوشمندی بسیار پیشرفته یا کسب کمالات در موضوعات اخلاقی نیست، بلکه تمایل به یکرنگی با خویشتن است، رابطه با خود، یعنی پرداختن به آن گفتگوی خاموش میان خود و خویشتن خویش است که از زمان سقراط و افلاطون معمولا آن را اندیشیدن نامیده اند. این نوع تفکر، هرچند ریشۀ تمامی اندیشۀ فلسفی است، اما امری تخصصی نیست و با مسائل نظری سر و کار ندارد.

خط فاصل میان کسانی که می‌خواهند بیندیشند و بنابراین ناچارند خود داوری کنند، و آنان که نمی‌خواهند چنین کنند، ربطی به تفاوت‌های اجتماعی و فرهنگی یا آموزشی ندارد. از این جنبه، از هم پاشیدن کامل اخلاقی جامعۀ محترم در دوران رژیم هیتلر ممکن است به ما این درس را بدهد که در چنین شرایطی، آنان که ارزش‌ها را پاس می‌دارند و به هنجارها و استانداردهای اخلاقی پایبندند قابل اعتماد نیستند: حال می‌دانیم که هنجارها و استانداردهای اخلاقی ممکن است یکشبه تغییر کنند، و آن گاه آنچه می‌ماند فقط صرف عادت به پایبند بودن به چیزی خواهد بود. شکٌاکان و اهل تردید بسیار قابل اعتمادترند، نه به این دلیل که شکّاکیت خوب است یا تردید مفید، بلکه به این دلیل که آنان از این طریق مسائل را می‌سنجند و به استقلال تصمیم می گیرند. بهترین‌ها کسانی‌اند که از یک چیز کاملا اطمینان دارند: اینکه هر اتفاقی که بیفتد، تا زنده ایم ناچاریم با خودمان زندگی کنیم.

این آخرین نکته شاید کمی روشنتر شود اگر كه اکنون توجه‌مان را معطوف به پرسش دوم کنیم، معطوف به آن‌ها که نه فقط خواسته یا ناخواسته مشارکت کردند، بلکه وظیفۀ خود می‌دانستند هرچه را که از آن‌ها خواسته می‌شد انجام دهند. استدلال آنان با استدلال مشارکت کنندگان معمولی تفاوت دارد که با مطرح کردن اصل انتخاب بد در برابر بدتر، یا اقتضای "روح زمان"، تلویحاً قوۀ داوری انسان را نفی می‌کنند، یا در موارد نادر و عجیب، ترسی را که در حکومت‌های توتالیتر فراگیر است انکار می‌کنند. این استدلال از محاکمات نورنمبرگ گرفته تا محاکمۀ آیشمن و محاکمات اخیر در آلمان همواره یکسان بوده است: هر تشکیلاتی، اطاعت از مافوق و نیز اطاعت از قوانین کشور را می‌طلبد. اطاعت مهمترینِ فضیلت سیاسی است، و بدون آن هیچ هيئت سیاسی ( body politic ) پایدار نمی‌ماند. آزادی بی‌قید و شرط وجدان در هیچ جا وجود ندارد، زیرا به معنای ناقوس مرگ هر جامعۀ سازمان‌یافته است. این همه چنان محتمل است که یافتن مغلطۀ مستتر در آن‌ها مستلزم تلاش است. محتمل بودن آن در این حقیقت نهفته است که به قول مدیسن، «تمامی حکومت‌ها»، حتی خودکامه‌ترین آن‌ها، حتی حکومت‌های استبدادی، «بر رضایت [مردم] استوارند» و مغالطه، در یکسان دانستن رضایت و اطاعت نهفته است. فرد بالغ رضایت می دهد، حال آنکه کودک اطاعت می‌کند؛ اگر گفته ‌شود فرد بالغی اطاعت می‌کند، در واقع سازمان یا مراجع قدرت یا قوانینی را حمایت می‌کند که طالب «اطاعت» اند. این مغالطه به دلیل اینکه ریشه در سنتی دیرپا دارد، زیانبارتر هم می‌شود. استفادۀ ما از واژۀ «اطاعت» در تمامی این موقعیت‌های مطلقاً سیاسی، به مفهومی کهن درعلوم سیاسی برمی‌گردد که از زمان افلاطون و ارسطو به ما می‌گوید هر هيئت سیاسی از حکومت کنندگان و حکومت شوندگان تشکیل شده و حاکمان فرمان می‌دهند و محکومان از فرامین اطاعت می‌کنند.

البته نمی‌توانم در این اینجا به توضیح دلایل ورود این مفاهیم در سنت تفکر سیاسیمان بپردازم، اما مایلم خاطرنشان کنم که این مفاهیم جایگزین مفاهیم دقیقتر پیشین دربارۀ روابط میان انسان‌ها در حوزۀ اقدام مشترک شدند. بنا بر مفاهیم پیشین، هر عملی را که انسان‌ها به صورت جمعی انجام می‌دهند، می‌توان به دو مرحله تقسیم کرد: مرحلۀ آغاز، که ابتکار عمل در دست یک «رهبر» است ومرحلۀ اجرا، که در این مرحله گروهی به هم می‌پیوندند تا عملی را که از این پس اقدامی مشترک شده است به انجام رسانند. در بحث ما، تنها چیزی که اهمیت دارد این بصیرت است که هیچ انسانی، هرقدر هم قوی باشد، نمی‌تواند هرگز کار خوب یا بدی را بدون کمک دیگران به پایان برد. در اینجا با مفهومی از برابری روبه‌رو می‌شویم که وجود یک «رهبر» را تبیین می‌کند: رهبر هرگز بیش از primus inter pares نیست یعنی اولین در میان هم طرازان خویش. آنان که به نظر می‌رسد از او اطاعت می‌کنند در واقع از او و از اقدامش حمایت می‌کنند؛ بدون این «اطاعت»، او درمىماند، حال آنکه در مهد کودک یا در شرایط بردگی— یعنی دو حوزه‌ای که در آن‌ها مفهوم اطاعت معنا داشت و سپس از آن حوزه به موضوعات سیاسی منتقل شد—کودک یا برده است که اگر حاضر به «همکاری» نشود، درمىماند. حتی در یک سازمان بسیار بوروکراتیک با نظم سلسله مراتبی ثابت‌اش، درست‌تراین است که به کارکرد «مهره‌‌ها» و چرخ‌دنده‌‌ها به چشم حمایت کلی از اقدام مشترک نگاه کنیم و نه چنانکه معمول است به چشم اطاعت از مافوق. اگر من از قوانین کشورم اطاعت می‌کنم، در واقع از قانون اساسی آن حمایت می‌کنم، چنان که به وضوح می‌توان این را در مورد انقلابیون و شورشیانی دید که چون این توافق ضمنی را کنار گذاشته اند نافرمانی می‌کنند.

از این منظر، کناره گرفتگان از مسائل اجتماعی در نظام دیکتاتوری کسانی‌اند که با فرار از قلمرو «مسئولیت»، از حمایت از نظام، آن جا که چنین حمایتی تحت نام اطاعت مطالبه می‌شود، امتناع کرده اند. به راحتی می‌توان تصور کرد که اگر بسیاری از مردم «غیرمسئولانه» عمل کنند و حاضر به حمایت نباشند، حتی بی آنکه مقاومت فعالانه یا شورش کنند، چه بر سر این نوع حکومت‌ها خواهد آمد. آن گاه خواهیم دید که این چه سلاح موثری می‌تواند باشد. در واقع این یکی از انواع اقدام‌ها و مقاومت‌های غیرخشونت آمیز است که در قرن ما دارد کشف می‌شود —برای مثال قدرتی که بالقوه در نافرمانی مدنی وجود دارد. اما دلیل اینکه می‌توانیم این جنایتکاران جدید را که هرگز به ابتکار شخصی دست به جنایتی نزده اند، همچنان بابت کارهایی که کرده اند مسئول بدانیم این است که در موضوعات سیاسی و اخلاقی چیزی به نام اطاعت وجود ندارد. تنها حوزه ای که می‌توان این واژه را در مورد افراد بالغ که برده هم نبوده اند صادق دانست حوزۀ دین است که در آن مردم می‌گویند از کلام یا فرمان خداوند اطاعت می‌کنند چون رابطۀ میان خداوند و انسان را می‌توان به حق از منظری مشابه رابطۀ بزرگسال و کودک دید.

پرسش از کسانی که مشارکت کردند و مطیع بودند، هرگز نباید این باشد که: «چرا اطاعت کردید؟» بلکه باید پرسید: «چرا حمایت کردید؟» این تغییر عبارت برای کسانی که تاثیر اعجاب‌انگیز و قدرتمند «واژه‌‌های» ساده را بر ذهن انسان‌ها، که پیش از هر چیز حیوان ناطق اند می‌شناسند، خالی از ارزش معنایی نیست. اگر می‌شد این واژۀ مضر «اطاعت» را از واژگان اندیشۀ اخلاقی و سیاسی خود حذف کنیم، خیلی چیزها به دست می‌آوردیم. اگر خوب به این موضوعات بیندیشیم، شاید بخشی از اعتماد به نفس و حتی غرور خود را باز یابیم، یعنی چیزی را که در زمان‌های قدیم عزت نفس یا شرف انسان نامیده می‌شد: شاید نه عزت نفس و شرف نوع بشر که مقام انسان بودن را.

١٩٦٤

Monday, October 20, 2008

بـــاغ مـــن,مهدي اخوان ثالث


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

Saturday, October 04, 2008

Autumn












The best time is here…the autumn is here. People who have experienced it in October will agree.
Its unusual because people take autumn as the weather of desertion-where leaves leave tree . For people who are hard core romantics and who like me long for a person to hold hands and walk hand in hand with cool wind flowing through the hair know what magic am talking about.
The chilly wind cuts through my arms and gives me little goosebumps telling me -’honey winter is knocking on the door’. Prepare yourself to wrap in warm embrace.
The dawn gets a new shimmering delight, the afternoons get shorter and little cozier due to warm cups of coffee, the evenings get immeresed in intoxicating sweeping breeze and the night-oh they are the best-romantic, serene, pristine and quixotic.

Tuesday, September 02, 2008

کار با شيخ، حريفان به مدارا نشود نشود يکسره تا يکسره رسوا نشود

در تزوير و ريا باز شد اين دفعه چنان بايدش بست، پس از بسته شدن وا نشود

بس نمايش که پس پرده سالوس و رياست حيف بالا نرود پرده، تماشا نشود

سلب آسايش ما مردم از اينهاست چرا سلب آسايش و آرامش از اينها نشود

گو به آخوند مضرتر ز مگس زحمت ما کم کن، اين غوره شود باده و حلوا نشود

کار عمامه در اين ملک کله ورداريست نيست آسوده کس ار شيخ مکلا نشود

Friday, May 09, 2008

کتیبه،مهدی اخوان ثالث

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود.
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی.
زن و مرد و جوان و پیر،
همه با یکدگر پیوسته ، لیک از پای،
وبا زنجیر.
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
بسویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر
ندانستم
ندائی بود در رویا خوف و خستگیهامان،
و یا آوایی از جایی،کجا؟هرگز نپرسیدیم.
چنین می گفت:
«فتاده تخته سنگ آنسوی، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر کس جفت...»
چنین می گفت چندین بار
صدا ،و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خاموشی می خفت.
و ما چیزی نمی گفتیم.
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم.
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود.
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.
و حتی در نگه مان نیز خاموشی.
و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.
شبی که لعنت از مهتاب می بارید،
و پاهامان ورم می کرد و می خارید،
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود،
لعنت کرد گوشش را نالان گفت:«باید رفت»
و ما با خستگی گفتیم:« لعنت بیش بادا
گوشمان را چشممان را نیز، باید رفت»

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود. یکی از ما زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند:«کسی راز مرا داندکه از اینرویم به آنرویم بگرداند.» و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود رامثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم و شب شط جلیلی بود پر مهتاب هلا،یک... دو ... سه ... دیگر بارهلا ، یک ، دو ، سه ، دیگر بارعرق ریزان ، عزا ، دشنام گاهی گریه هم کردیم هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار.چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.و ما با آشنا لذتی ، هم خسته هم خوشحال،ز شوق و شور مالامال.یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود،به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.خط پشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواندو ما بیتاب لبش را با زبان تر کرد ، ما نیز آنچنان کردیم و ساکت ماند.نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد.نگاهش را ربوده بود نا پیدای دوری ، ما خروشیدیم:« بخوان!».او همچنان خاموش.« برای ما بخوان!» خیره بما ساکت نگا می کرد.پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد،فرود امد.گرفتیمش که پنداری که می افتاد.نشاندیمش.بدست ما و دست خویش لعنت کرد.«چه خواندی، هان؟»مکید آب دهانش را و گفت آرام:«نوشته بودهمان ،کسی راز مرا داند ،که از اینسو به آنرویم بگرداند.»نشستیم وبه مهتاب و شب و روشن نگه کردیم.و شب شط جلیلی بود.

Tuesday, January 29, 2008

نخست برای گرفتن کمونيست‌ها آمدند
من هيچ نگفتم

زيرا من کمونيست نبودم

بعد برای گرفتن کارگرها و اعضای سنديکاها آمدند

من هيچ نگفتم

سپس برای گرفتن کاتوليک‌ها آمدند

من باز هيچ نگفنم

زيرا من پروتستان بودم

سرانجام برای گرفتن من آمدند

ديگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود" (برشت)

Tuesday, January 22, 2008

مجلس آخوندی

شرکت در انتخابات نمایشی رژیم تحت هر نام و بهانه ای چیزی جز تایید جنایت
ملایان نیست.ظا هراً بعضی ها خود را به نفهمی میزنند و فراموش کرده اند بازی

مسخره اصلاح طلبی را!آخر از این دولت و این مجلس چه حال و چه قبل چه چیزی عاید این مردم به راستی
بدبخت شده ؟

Wednesday, December 19, 2007

بيست و هشت سال مقاومت عباس اميرانتظام


 

"دفاع از حقيقت رمز پايداري"


 

بيست و هشت سال گذشت. راستي 28 سال يعني يك عمر. در تقويم زنداني هر لحظه به طول يك عمر است. اين روزگار بسيار طولاني زندان، براي من سفري است به عمق و گستره‌ي مفاهيمي كه در شرايط عادي به ارزش واقعي آن ها به درستي پي نمي بريم مفاهيمي چون حقيقت، عدالت، شرافت، آزادي و ايستادگي، در روزمرگي زندگي به درستي درك نمي شوند، آنگاه كه انسان در شرايط سخت انتخاب قرار مي گيرد عظمت و اعتبار اين مفاهيم خود را آشكار مي كند تا آنجا كه انسان براي حفظ اين ارزش ها از تمامي وجود مادي خود مي گذردتا به عالم معني راه يابد.

بسياري از هم بندان من براي پاسداري از حريم شرافت انساني و گذار به عالم معني جان خود را فدا نمودند. انسان برخوردار از شرافت در مقابله ي وسوسه هاي حيات مادي تهي از معني به لرزه نمي افتد و جاذبه هاي كاذب زندگي او را نمي فريبد.

من در اقامت طولاني خود در زندان بارها و بارها با انسان هايي مواجه شدم كه سرافرازانه مرگ شرافتمندانه را به بودن به هر جهت ترجيح داده و هنر چگونه زيستن را به من آموختند. من در مكتب شجاعت ياران خود آموختم كه درد و رنج ناشي از دوري از ياران و فرزندان و عزيزان، ايستادگي در مقابل رفتارهاي توهين آميز و شكنجه زندان بانان بخشي از هزينه هايي است كه براي حفظ ارزش هاي انساني بايد آن را پرداخت. تمامي گناه من دفاع از اين حقيقت بوده و هست كه ايراني بالغ است و حق تعيين سرنوشت دارد و مجلس خبرگان و نظام سياسي بر آمده از آن راه را براي اعمال اين حق هموار نمي‌كند. من گفته بودم و مي‌گويم كه نظام سياسي مردم سالار مي‌بايستي بر پايه هاي مجلس مؤسسان منتخب مردم استوار شود.

از جانب كساني كه اعتقادي به شايستگي و اهليت مردم به انتخاب نظام سياسي و حقوقي خود ندارند، من به عنوان خائن به آرمان هاي ملي محكوم شدم. اگر تشخيص من در خصوص ماهيت عملكرد مجلس خبرگان درست نمي‌بود بهايي چنين سنگين براي اظهار حقيقت متحمل نمي‌شدم چرا كه اظهار يك مطلب بي پايه و اساس نمي‌توانست موجبات نگراني زمامداران را فراهم كند. بيان حقيقت از جانب گاليله تحمل نشد، چرا كه خواب آرام لشگر جهل را بر هم مي زد و امنيت و تداوم حيات آن ها در انكار حقيقت تأمين مي شد. اما انكار حقيقت نابودي حقيقت نيست و حقيقت داراي جوهر و اكسيري است كه مستقل از وجود مادي ما و حتي مستقل از وجود اظهار كننده‌ي آن مي‌تواند به حيات خود ادامه دهد. نه تسليم گاليله و نه پرواز شجاعانه سقراط خللي در تابش نور حقيقت بر جهان هستي وارد نكرد با اعدام گسترده ي مبارزان در سياهچال ها در دهه شصت حقيقت اعدام نشد بلكه بر لشگر مبارزان راه آزادي و حقيقت افزوده شد. با فداكاري آن عزيزان امكان درك و فهم حقيقت برهمگان آشكار شد. نگاهي حتي گذرا به چهره سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جامعه ايران عمق فاجعه و سنگيني هزينه انكار حقيقت را نشان مي‌دهد، گراني افسار گسيخته امان مردم را بريده است. پول نفت فقط به جيب صاحبان شكم هاي فربه و سير و خفاشان معتاد به خون مردم گرسنه سرازير مي‌گردد. سيماي امروز ميهن مان را درد و رنج كودكان خياباني و كارتن خوابها، و زنان مستأصلي كه زير بار هزينه زندگي به تن فروشي ايستاده اند، بيكاراني كه در جستجوي لقمه‌اي نان به هر سو صف كشيده اند. و خردسالاني كه با كيسه هاي سنگين پس مانده مردم زباله دان ها را زير و رو مي كنند، جواناني كه در چنگال بيماري اعتياد پرپر مي شوند، و... به تصوير مي كشد. چهره چركين شهر چنان افسرده و بي رمق است كه هيچ انسان مسئول و شرافتمندي ياراي نگاه به آن را ندارد. فقط و فقط مسئولين محترم! هستند كه در كمال خونسردي و آرامش در گوش شهر لالايي مي خوانند كه همه چيز آرام و طبيعي است. با اوج گيري قيمت مسكن و مايحتاج عمومي ديري نخواهد گذشت كه شاهد گسترش پديده ي زاغه نشيني، كارتن خوابي، فراگير شدن بيماري اعتياد، افزايش ميزان بيكاري و جرايم سازمان يافته و... خواهيم بود.

آنجا كه حقيقت انكار شود، نابودي تدريجي مردم در جهنم فقر و بي عدالتي، مهرپروري معرفي مي‌گردد!

كدام كارمند، كارگر، پزشك، مهندس و استاد دانشگاه مي‌تواند با كار و تلاش شرافتمندانه خود در طي سي سال زحمت صاحب يك آپارتمان كوچك در تهران شود؟ مسكن لابد كالاي لوكس است و نشانه فرهنگ غربي؟ وضيعت اقتصادي و به تبع آن وضعيت اجتماعي و فرهنگي آنچنان به هم ريخته و نگران كننده است كه مردم آن را با پوست و گوشت و استخوان خود درك مي‌كنند و آمار و ارقام واقعي گراني و تورم را در كاهش لحظه به لحظه قدرت خريد و سفره هاي خالي خود پيدا مي كنند.

اين در شرايطي است كه عاملين و مسببين وضعيت موجود و نمايندگان چپاولگران اقتصادي در قدرت سياسي با انكار حقيقت اعلام مي‌كنند كه همه چيز طبيعي و عادي است.

بيان اين درد و دل مختصر را از آن جهت ضروري ‌دانستم كه معلمان و دانشجويان، زنان، كارگران، روزنامه نگاران و جواناني كه در صف‌هاي فشرده مبارزات مدني مي‌كوشند به ارزش واقعي كار خود بيشتر بينديشند. تجربه 28 ساله زندگي نوين به من آموخت كه آگاهي انسان از اهميت و ارزش كار خود توان او را در مبارزه با ناملايمات و فشارهاي زندان افزايش مي‌دهد تا آنجا كه هيچ نيروي اهريمني نمي‌تواند مقاومت او را در هم شكند. چنانچه من در مقابل فشارهاي رواني و جسماني قرون وسطايي از پا نيفتادم. اگر نشكستم به اين دليل نبود كه من اميرانتظام از قدرت استثنايي برخوردار بوده و يا براي اين مقاومت، دوره هاي خاصي را طي كرده و آمادگي لازم را كسب كرده بودم.
"نه به هيچ وجه"،
اگر من نشكستم فقط و فقط به خاطر آن بود كه حقيقتي كه من از آن دفاع كرده و از چشمه زلالش سيراب مي‌شدم غير قابل شكستن بود. و آن حقيقت شايستگي ملت
ايران براي حق تعيين سرنوشت بوده و هست. عشق ورزي به حقيقت، انسان را چون خود حقيقت
شكست ناپذير مي‌نمايد. من بسيار سعادتمندم كه امروز شاهد عظمت و شكوه صف مبارزان و مدافعان حق تعيين سرنوشت به شيوه مسالمت آميز و مدني مي‌باشم. اين صف نه تنها هرگز نخواهد شكست بلكه آنچنان پرتوان و استوار خواهد ايستاد كه آرايش نيروهاي سياسي را به نفع حق تعيين سرنوشت دموكراتيك بر هم زده و صلح و توسعه پايداري را براي ايران و كشورهاي منطقه بنيان خواهد گذاشت.

اظهار خوش بيني نسبت به آينده تلاش هاي كوشندگان راه آزادي و عدالت از باب تسكين دردهاي كهنه خود و يا دامن زدن به توهم و تخيلات نمي باشد. دليل خوش بيني و اميدواري من كارنامه درخشان مردم در فهم و درك حقيقت زندگي در جريان يك مبارزه طولاني اجتماعي است.

در جريان اين مبارزه نوعي از اجماع ملي در خصوص ارزش‌هاي دموكراتيك و حقوق بشري، استمرار و فراگير شدن فعاليت هاي مدني صنفي و اجتماعي شكل گرفته و آمادگي جامعه در كليت آن به پذيرش هزينه تغيير شرايط، افزايش يافته است.

در هيچ دوره اي از تاريخ مبارزات ملت ايران، جنبش مدني و مسالمت آميز ملت ايران، اين اندازه پر توان، هوشمند، منسجم، فراگير و هدف دار نبود. كارزار يك ميليون امضاء، تجمعات اعتراض آميز معلمان، پيگيري مصرانه مطالبات كارگري توسط سنديكاها و نهادهاي كارگري، افشاگري ها و روشنگري هاي روزنامه نگاران و اصحاب قلم، مبارزات دليرانه دانشجويان، تحرك مدافعين حقوق بشر، كه ويژگي مشتركشان پرهيز از افراط گري و حركت با منطق اعتدال مي باشد، نشانه هاي اميد بخش بلوغ و استواري جنبش مدني مي‌باشد. از سال 1332 تا به امروز دانشجويان كشور براي برگزاري مراسم 16 آذر (روز دانشجو) تا به اين حد تحت فشار نبودند. با اين وجود دانشجويان كشور با اتكا به توان جنبش مدني و عزم و اراده خود از سد تهديدها و فشارها عبور كرده و يك رويداد تاريخي ديگري را در كارنامه درخشان جنبش مدني به ثبت رساندند.

دستگيري گسترده دانشجويان از دختر و پسر نشان از توانمندي و فراگير شدن فعاليت هاي مدني دانشجويان دارد. همين داوري در مورد جنبش زنان، معلمان و كارگران نيز صادق مي‌باشد. بنابراين دليل عمده‌ي خوش بيني من نسبت به آينده كشورم بر توانمندي جنبش مدني استوار مي‌باشد. نگاهي عميق به تحولات و شرايط جهاني خوش بيني مرا دو چندان مي‌كند.


 

اگر حاكمان ايران از حداقل دلسوزي و اعتقاد به منافع ملي برخوردار بودند و دغدغه تأمين امنيت، رفاه، آزادي و سربلندي براي ملت ايران را مي‌داشتند. با استفاده از درآمد سرشار نفت، شرايط بين المللي مساعد، نيروي كار بالنده و پر توان به راحتي مي‌توانستند در اين 28 سال ايران را به قدرت اول اقتصادي منطقه تبديل كنند و لكه ننگ صدور زنان ايران براي خود فروشي در كشورهاي كوچك و تازه به دوران رسيده خليج فارس را از دامن شرف ايراني بزدايند. اما دريغ و افسوس كه حاكمان ايران سرمايه هاي مادي و انساني، سرزمين كهن و پر افتخار ايران را وسيله ايي براي عقده گشايي و ترك تازي در ميدان توهم و تخيلات ارتجايي و واپس مانده خود قرار داده و با چمدان خالي از هنر و انديشه و با سرمايه ملت به سفرهاي بي خاصيت خود ادامه داده و به جشن و پايكوبي در همايشهاي تشريفاتي داخلي مشغول هستند و با ماجراجويي هسته ايي كشور را به سوي فاجعه و جنگ سوق مي دهند.

دستيابي به فناوري هسته ايي در عالي‌ترين سطح آن براي تأمين انرژي و بهره برداري صلح آميز حق ملت ايران بوده و در توان و قابليت هاي علمي و فني ملت هوشمند ايران مي‌گنجد، اما عدم آشنايي مسئولين كشور با ادبيات و زبان قابل فهم جامعه جهاني، پيروي از سياست ها و شعارهاي تندروانه و غير عقلايي، دور كردن مردم از مشاركت در تصميم سازي ها، رفتارهاي دون كيشوت‌وار و ناتواني در اعتمادسازي، فعاليت‌هاي هسته ايي را به تهديدي عليه ملت ايران تبديل كرده است. و فرصت هاي زيادي را قرباني اتخاذ روش ها و راه كارهاي غير عقلايي مسئولين نموده است. در چنين شرايطي وظيفه ما افزودن بر تلاش هاي مسالمت آميز و صلح طلبانه خود و گسترش ارتباط انساني خود با مردم صلح دوست و علاقمند به ارتقاء حقوق بشر و دموكراسي در سراسر جهان مي‌باشد. تنها شانس ما براي جلوگيري از جنگ و خشونت در منطقه، متقاعد كردن افكار عمومي در جهان مي‌باشد. بدين منظور مي بايستي به عزم راسخ، پشتكار، قابليت و توانمندي هاي مان در پيگيري مطالبات ملي و دستيابي به دموكراسي از طريق مبارزات مدني مسالمت آميز در قالب يك جنبش مدني– ملي منسجم بيافزاييم. در اين راستا مي بايستي از تمامي ابتكارات و فعاليت ها و پيشنهاد‌هاي سازنده استقبال و حمايت كرد و هيچ فرصتي را از دست نداد از جمله

  • فراخوان شوراي ملي صلح مي بايستي مورد حمايت قرار گيرد.
  • حمايت از جنبش زنان و كارزار جمع آوري امضا براي تغيير قوانين مي بايستي به يك حركت ملي تبديل شود.
  • همراهي با مطالبات صنفي و مدني دانشجويان، كارگران و معلمان بايستي به طور جدي پيگيري شود.

شرايط اقتصادي و اجتماعي متأسفانه از حد بحران گذشته و به مرحله فاجعه گام گذاشته است.

اوضاع به حدي نا به سامان است كه حتي مقامات دولتي به رغم بهره مندي از دستگاه هاي عظيم تبليغاتي و عوام فريبي قادر به سرپوش گذاشتن به اين نابساماني ها نيستند و ناچاراً به سياست فرافكني و توطئه انگاري روي آورده و ريشه مشكلات را در رفتار و عملكرد دولت هاي پيشين مي‎بينند، گويي كه اين دولت فرزند خلف دولت هاي قبلي نمي‌باشد و اين در شرايطي است كه اين دولت خود را حافظ ارزش هاي انقلاب اسلامي معرفي مي‌كند. دستيابي اين دولت به اريكه قدرت در چهارچوب همان ساختار و نوع انتخاباتي است كه دولت هاي قبلي را سركار آورده است. در شناسنامه اين دولت مشخصات دولت هاي قبلي به عنوان والدين ذكر شده است پس اين نمايش مضحك كه دولت هاي قبلي از جنس "شر" بوده اند و فقط دولت فعلي از جنس "خير" مي‌باشد فقط و فقط براي فريب و گمراهي مردم مي باشد.

دولتي كه با والدين سياسي خود كه او را در دامان خود پرورانده است چنين رفتار مي‌كند معلوم است كه نسبت به مردم و مطالبات آنان چگونه مي انديشد و عمل مي كند.


 

نگاهي به وضيعت اقتصادي و زندگي اسف بار مردم زحمتكش و شريف ايران ، ماهيت و سمت و سوي انديشه و عمل دولتمردان را نشان مي‌دهد.در چرخه معيوب فرافكني و مسئوليت گريزي‌، دولت ها دست به دست مي‌شوند و مردم همچنان فقير و فقيرتر مي مانند.


 


 

هموطن دردمند، در چنين شرايطي با دو گزينه مواجه مي باشيم:

  1. سكوت و بي اعتنايي كه نتيجه اي جز نابودي كشور به دنبال نخواهد داشت.
  2. پيوستن به صف فعالين جنبش مدني و مسالمت آميز ايران و مشاركت فعال در تحقق حق تعيين سرنوشت و رسيدن به زندگي شايسته و در خور يك ايراني با پرداخت هزينه مناسب آن.

مطمئن باشيد كه هزينه گزينه دوم به مراتب كمتر از نابودي تدريجي و فرسايشي و ذره ذره و لحظه لحظه در جهنم فقر و فساد، اعتياد و نا اميدي است. پرداخت هزينه در گزينه اول هيچ دستاوردي ندارد در حالي كه در گزينه دوم همه هزينه هاي سرمايه ايي براي ساختن ايراني آباد و آزاد مي‌باشد.


 

هموطن:

تاريخ در اين انتخاب تو به داوري خواهد نشست. براي نجات كشور و ايجاد شرايط مساعد براي زندگي نسل فعلي و نسل هاي آينده شما را به انتخاب درست دعوت مي كنم.


 

دوباره مي‌سازمت وطن

پاينده ايران


 

عباس امير انتظام

27 آذر 1386


 


 

لطفا تكثيرشود

دوست عزیز آقای امیرانتظام،
از ارسال نامه و ضمیمه متشکر هستم.شهامت و صداقت شما را در بیان حقایق

تحسین میکنم.متاسفانه امروز خیلی از مدعیان مبارزه موقع پرداخت هزینه که

لازمه تحقق شعارهست عقب مینشینند مگر این جمع قلیلی از دانشجویان و

فعالین حقوق زن و کارگری و هچنین فعالان سیاسی و روزنامه نگاران که

شما از آنها نام برده اید و چه خوب نوشته اید و این خود گواه ظلمی است

که ملت ایران در طی این سالیان متحمل شده اند .بعد ازآزادی ظاهری از

زندان مدتی را در میان توده های مردم صرف دیدن و شنیدن نمودم و شاهد

عمق فاجعه ای که در کشور رخ داده بودم و همانطور که از مصایق عینی

نام برده اید من نیز شرافتمندانه سوگند میخورم که از نزدیک شاهد فقر

و فحشا،بیکاری،اعتیاد گسترده،مشکلات روانی وخودکشی در ابعاد باورنکردنی،

از هم گسیختگی بنیادهای اجتماعی،از هم پاشیده گی فرهنگی ونا امیدی عموم

از فردای بهتر بوده ام.این ناهنجاریها و نابسامانیها انچنان فراگیر بود که

وقوع یک انفجار عظیم اجتماعی را اجتناب ناپذیر میدیدم.خشم فروخورده

از سالیان سرکوب و محرومیت از بدیهی ترین حقوق انسانی را در نگاه وکلام

جوانان دیده ام.این نفرت و خشم بر آمده از سرزمین طاعون زده ایست که

حاصل حاکمیت جهل و تعصب و خشونت است و متاسفانه این نیرو اگردر

جهت صحیح هدایت نشود در پی بروزفرصت مناسب جزتخریب و انتقام به

چیز دیگری نخواهد اندیشید. شاید بهترین تصویر از وضعیت جامعه کتاب

طاعون از کامو باشد و در این شهر طاعون زده گروهی اندک و فداکار برای

نجات دیگران با مرگ و یأس و سیاهی مبارزه میکنند؛ قلب مردم خالی شده

وغیر از آه و ناله چیزی در ان یافت نمیشد.آفتاب طاعون تمام رنگها را از بین برده

و نشاط و شادمانی را نابود ساخته بود.مسئله بر سر قهرمان بودن نیست بلکه

اساس مطلب روی شرافت انسانی ات،شاید بعضی ها برای این نام ارزشی

قایل نیستند اما تنها وسیله ای که انسان را ادار به مبارزه میکند همان

حس شرافت است.من با شما موافقم ومعتقدم که سکوت و بی تفاوتی نتیجه ای

جز ویرانی نخواهد داشت .سؤال این است که چگونه میتوان یک نیروی مدنی

منسجم که پیشگام مبارزه برای آزادی وطن باشد تشکیل داد.به نظر من آزادی

،دمکراسی و مبنا قرار گرفتن اعلامیه جهانی حقوق بشر میتواند محوری برای

اتحاد تمام آزادیخواهان باشد.بدون تغییرات ساختاری و بنیادین نمیتوان به جامعه

مورد نظر رسید.پراکند گی و تفرقه نیروها ضعف اسای ماست.تشکیل جبهه گسترده

از آزادیخواهان درون و برون مرز امید به تغییر را در دلها زنده و در چشم جهانیان

نشان آلترناتیوی مردمی برای آینده ایران خواهد بود .یکی از اهداف ما باید تلاش

برای برپایی دادگاه ملی جهت گشایش پرونده سیاه نقض بی پروا ،بیرحمانه و

سیستماتیک حقوق انسانها توسط رژیم باشد.کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی

و قتل دگر اندیشان خود اسنادی محکم از جنایت علیه بشریت است.امید وارم که

با تلاشهای شما دیگر نیروهای مبارز چنین همبستگی ملی که نوید فردایی بهتر

برای فرزندانمان است هر چه زودتر ایجاد شود.در پایان دریافت جایزه حقوق بشر

را به شما تبریک میگویم وبرایتان آرزوی موفقیت دارم.

Monday, December 17, 2007

به یاد زندانیان سیاسی

آفتابی

نیست

هوشنگ ابتهاج

(ه ا سايه فروردين 1363)

ارغوان!

شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،

آنچه ميبينم ديوار است
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكشم از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند
ره چنان بسته كه پرواز، نگه
در همين يك قدمی مي‌ماند
كورسويي ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زندانی است

هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی اين دخمه نينداخته است

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
ياد رنگينی در خاطر من
گريه مي‌انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد

ارغوان
اين چه رازی است كه هر بار بهار
با عزای دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره، باز سحر غلغه مي‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من

Tuesday, December 04, 2007

یک گزارش


گزارش اطلاعاتی منتشر شده در آمریکا مبهم ،پیچیده و بر مبنای فرضیات و احتمالات امّا به جهاتی بسیار مهم است.۱:ملایان دارای طرح وبرنامه عملی برای تولید سلاح هسته ای بوده است و این تأییدی است بر نظراتی که معتقد به این امر بوده اند .
۲: ملایان تحت فشارهای خارجی بویژه ایالت متحده ناچار به توقف این برنامه شده اند.
۳:گزارش نمیتواند احتمال وجود طرح های مخفیانه در این زمینه را نادیده بگیرد.
۴:تداوم غنی سازی اورانیوم که خود دلیل روشنی بر تلاش ملایان برای دستیابی سلاح هسته ای است.
ابراز رضایت ملایان نشان از سواستفاده معمول ملایان از انتشار چنین گزارشهای مبهم و دو پهلو در جهت فریب افکار عمومی است در حالیکه نکته چندان مثبتی جز توقف مقطعی ظاهری در سال ۲۰۰۳
در این گزارش نیست و دیدیم که بوش امروز باز بر خطر ملایان تأکید کرد.اما انگیزه انتشار گزارش چندان روشن نیست؛آیا این نشانی از یک دام است یا توافقی پشت پرده!